افسانه‌های مازندرانی – خون در گلیم قدرت قسمت دوم

افسانه مازندرانی خون در گلیم قدرت

افسانه‌های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان شمالی  افسانه های شمالی

افسانه مازندرانی خون در گلیم قدرت

افسانه‌های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان شمالی , افسانه های شمالی , قصه های مازندرانی

افسانه طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی خون در گلیم قدرت قسمت اول

در راه هر چه اندیشه کرد نتوانست راز این معما را دریابد. به قصر بازگشت. از آن رویداد زمانی چند گذشت اما هر روز ذهنش لحظه‌هایی درگیر آن بود تا بفهمد آن دختر چه می‌گوید. گاه کلافه می‌شد در ضمن از مشورت هم می‌هراسید زیرا اگر آن معما، پاسخ ساده‌ای داشت بی‌شک از هیبت او می‌کاست. چاه را در آن دید که دیگر باره سفر را پیش گیرد. فردا روز راهی شد و در نیمه‌های روز به آن خانه رسید. دختر را دید. باادب، درخواست کرد که با او گفت‌وگو کند. دختر پرسید: درباره‌ی چه چیزی؟ درویش به یادش آورد که روزی ازروزهای گذشته در فصل بهار به آنجا آمده‌بود و او سر در کاری داشت و پرسش و پاسخ‌هایی به صورت گفت‌وگو بین آنها درگرفت وایشان درحین پاسخ به درویش معمایی را مطرح کردند که توان درک آن تاکنون میسر نشد.

دختر کنجکاو خود رابه چهره‌ی غریبه دوخت که درویش دوره‌گرد را این همه ادب سخن نمی‌زیبد چه رسد در پی حل معمایی نیز باشد با این آگاهی از درویشخواست بار دیگرآنچه را بین‌شان رفت بازگو کند تا او یکایک آن را پاسخ گوید. درویش همه‌ آنچه گذشت واگویه کرد. لبخند شیرینی بر چهره‌ی دختر نشست به قدوقامت مرد نگریست. نگاه جذاب و با اعتماد به نفس او سلطان را مجذوب و شیفته کرد آنچنان که تمام رخ سرخ شد.دختر دانست چه آتشی از نگاه خود در درون غریبه زد، نیش‌خند شیطنت‌آمیزی در کنار لبش نمایان شد که حال سلطان را دوچندان به هم ریخت. پس از کوتاه مکثی گفت: داشتم دو شلوار از پا افتاده را به یک شلوار کارامد دوخت‌و‌دوز می‌کردم تا بپوشم درباره‌ی مادرم نیز می‌خواستم بگویم که باردار است و در حال زایمان. یعنی یکی را دوتا کردن. پرسش آخرتان درباره‌ی پدرم بود که چه می‌کند پاسخ دادم رفته دوست را دشمن کند. یعنی دوست او پولی از او درخواست کرده‌بود و وی رفت به دادش برسد تا گره‌ی کار او بگشاید. دوست او بسیار خوب است ایرادی بر وی وارد نیست اما وقتی قدرت پرداخت ندارد چه کند؟

و پدر که به سختی اندوخته کرد تا در هنگام تنگدستی آبروداری کند، با کیسه‌ی تهی در وقت تنگ چه تدبیری می‌تواند پیشه کند، بی‌شک از کوره درخواهد رفت. پرده‌ی احترام از نگاه هر دو فرو خواهد افتاد‌، و آن همه حرمت به آنی فرو می‌ریزد. درویش سری به تقدیر تکان داد. و نگاهی تازه در چشمانش نشست. دختر چشم در چشم او گرفت. درویش را گریز از آن نبود. از او پرسید با این همه هوش در ده چه می‌کند؟ دختر پاسخ داد: یعنی چه؟ درویش گفت بی‌شک اگر پادشاه بداند در اقلیم او چنین دختری باهوش در عین حال زیبا زندگی می‌کند او را به دربار برده آداب دربار به او آموخته و پس از آن با عنوان بانوی بزرگ در تمور کشور با او به رایزنی می‌پردازد. دختر پاسخ داد: عجب مگر پادشاهان با اندیشه میانه‌ای دارند؟ درویش پاسخ داد: اگر داشته باشند و برایتان خواستگاری بفرستند چه خواهی گفت؟

دختر سرخ شد لحظه‌ای خود را باخت ولی زور و قدرت در روی یک گلیم نمی‌توان خفت زیرا آنان جان می‌ستانند تا مال بیندوزند. نه خود آرام دارند و نه آرامش را برای دیگران می‌خواهند. درویش گفت: پدرتان چه کاره است؟ پاسخ شنید: دهقانی است از دهقانان اهل همین آبادی که نسل اندر نسل با کتاب مجاور بودند. مکتب‌خانه‌ای نیز دارند. درویش گفت: فکر نمی‌کنی پدرت اسب اندیشه را تند می‌راند؟ دختر پاسخ داد: هر سال ارباب مالیات را به بهانه‌هایی افزایش می‌دهد، متاع گران می‌شود توان ما تهی. دیگر جای ستایش چه چیزی می‌ماند؟ درویشسری تکان داد. سپاسی گفت و رفت.

مجله شمال‌گردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

1+