افسانه‌های مازندرانی – خون در گلیم قدرت قسمت اول

افسانه مازندرانی خون در گلیم قدرت

افسانه‌های مازندرانی  افسانه مازندارنی  داستان های مازندرانی  داستان های شمالی

افسانه مازندرانی خون در گلیم قدرت

افسانه‌های مازندرانی , افسانه مازندارنی , داستان های مازندرانی , داستان های شمالی , داستان طبری

داستان طبری

پادشاهی برحسب عادت سالانه میل کرد به آبادی‌های اطراف پایتخت به صورت ناشناس سرکشی کند. شب، تدارک کارها را دید. پگاه از خواب برخاست. خود را به شکل درویشی آراست، بعد، دستارش را قیقاج بست کشکول در دست و تبرزین بر دوش. آرام و بی‌صدا از در مخفی قصر خارج شد. هنوز روز برنیامده بود که در چشم بهم‌زدنی در تاریکی کوچه‌ها پنهان شد.

خورشید بهار، پُرناز بالا آمده بود که او به میانه‌ی آبادی رسید و تردید داشت کدام جانبراه را برای رفتن نشان کند. گفتنی است در این هنگام روز مردها برای کشت و کار و یا چراندن رمه‌ها بیرون می‌زنند و زنان ده نیز مانند مردان رو به صحرا دارند در واقع صبح‌ها در تمامی کشتزار گسترده در سطح وسیع آبادی غلغله‌ای است. از آوازهای دسته جمعی مردان و زنان و گاه شیهه‌ی اسبان و نفیر گاوها که پرقدرت دل زمین را درمی‌آورند. تک‌و‌توک زنان خانه‌دار برای انجام کاری در خانه می‌ماندند اما بیشتر پیران وکودکان در ده ماندگار می‌شوند.

پیران با حرکت حلزونی همه چیز را در نظر می‌گیرند. هر بیگانه‌ای را با چشمان تردید می‌نگرند و کودکان را از نزدیکی با آنان سخت پرهیز می‌دهند. کودکان چون گنجشک به هر سو پر می‌کشند و در جیک‌جیک‌های کودکانه‌ی خود در بند قیدی نبودند و بدشان نمی‌آمد که گاه کلوخی در رد بیگانه‌ای پرت کنند و بعد همگی در خنده‌های پرریسه، خود را در زیر بال یکدیگر پنهان دارند. درویش در چنین لحظه‌هایی می‌دانست چه کند. تا بچه‌ها از هیبت او بترسند بی‌آنکه تشری بزند و یا عصایش را به سوی آنان بلند کند. آری او با اخمی سلطانی بچه‌ها را سر جا می‌نشاند. البته این کار بسیار موقتی بود، چونکه پس از آن، مکثی کوتاه می‌کرد و با نیش‌‌خند‌های نمکین همه را به سوی خود جلب می‌نمود.

درویش باهوشبود. همیشه تنقلاتی همراه داشت و در چنین هنگامی بین بچه‌ها تقسیم می‌کرد البته همین‌طوری به آنان نمی‌‍داد. مسابقه‌ای بین بچه‌ها برگزار می‌کرد سوال‌هایی طرح می‌شد. پرسش‌هایی که از بچه‌ها می‌کرد همه درباره‌ی خود ده بود که مثلاً آدم‌های خوب کدام‌اند، ده دارای چند رمه گوسفند، گاو، اسب است. انواع کشت را نام ببرید. زمین‌دار بزرگ کیست، باهوش محل کیست؟ خلاصه پرسش‌های کوتاه می‌کرد پاسخ‌های کوتاه می‌شنید از آنجایی که گفتند حرف راست را باید از بچه‌ها شنید. درویش بی‌هیچ هزینه‌ای می‌دانست در آبادی‌های اطراف چه خبر است.

به هر ترتیب درویش جانب موردنظر را یافت و به راهش ادامه داد که ناگاه چشمش به دختری افتاد که پیش‌تر نشانه‌های هوش و خرد او را از بچه‌ها شنیده بود. دختر روی ایوان نشسته و سر در کار خویش داشت. درویش کنار پرچین خانه ایستاد دختر سربلند کرد او را نگریست. درویش درخواست پیاله‌ای آب کرد. دختر با دلو، آب از چاه کشید و پیاله‌ای به او داد. درویش لبی تر کرد و بقیه را به سر و رویش پاشید تا گرد راه و خستگی تن را بزداید. دختر دوباره سر به کار خود فرو برد. درویش گفت: میتوانم بپرسم سرگرم چه کاری هستید؟

دختر دوباره نگاه کنجکاوش را به درویش و لحن بیان او دوخت چنان که سر به کار خود می‌‎گرفت پاسخ داد: دو تا یکی می‌کنم. درویش شگفت‌زده شد منتها به روی خود نیاورد، پرسش دوم را مطرح کرد که: در خانه تنها هستید؟ دختر لحظه‌ای درنگ کرد. از این پرسش حس خوبی به او دست نداد در هر حال پاسخ داد: نه با مادرم هستم. درویش باز پرسیدک او چه میکند؟ دختر کمی بُراق شد ا این همه به روی خود نیاورد، جواب داد: او یکی را دو تا میکند. درویش کمی به فکر فرو رفت. سر پایین گرفت با عصا، علف‌های کنار پرچین را پشت‌ورو می‌کرد. فکرش قد نمی‌داد. نمی‌توانست بفهمد دختر چه می‌گوید ناگهان سر بلند کرد و پرسید: پدرتان چه می‌کند؟

دختر که دانست کنجکاوی مرد غریبه را خوب برانگیخته پاسخ داد: رفته دوستش را به دشمن تبدیل کند. درویش سر تکانداد لبخندی به چهره گرفت که معنای فهمیدن و نفهمیدن هر دو را در خود داشت. بعد سر به جانبی گرفت بی‌کلام از آنجا دور شد.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی خون در گلیم قدرت قسمت دوم

مجله شمال‌گردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

1+