افسانه‌های مازندرانی – مار در توبره

افسانه طبری مار در توبره

افسانه‌های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان مازندرانی  داستان های بومی شمال

افسانه طبری مار در توبره

افسانه‌های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , داستان های بومی شمال , افسانه های طبری

افسانه طبری

اسب و آدم پرتاخت روی سوی خانه داشتند. تازیانه‌ی سوار، هراز چندگاهی سینه‌ی هوا را می‌شکست و صدای تیز تازیانه اسب را چهار نعل به پیش می‌جهاند. راه از میان مرتعی بی‌کران و وسیع، پوشیده از علف و آختی و سرخس می‌گذشت و آب خسبیده در بن علف با هر جهش اسب، شتک میگرفت و تا میان سوار و گاه به چهرهاش پاشیده می‌شد. شال و کلاه پشمی او در مواجهه با وزش باد و باران شدید، زهر سوز سرمای زمهریر را می‌سترد. مرد جوان سر، در اندیشه که کر راه را پی می‌نهد و شب در خانه، کنار اجاق آتشین‌تش¹ می‌نشیند تا زن قلیان چاق کند و او با پاپیچ‌های گشاده، رویش، آب قلیان را به خوانش گیرد و بعد ازگرفتن دود و نوشیدن چای رخ گلگون کند و دستان پرمهر به سوی یکدیگر بگشایند آنگاه همه‌ی خستگی در خنده‌ای دلنشین از تن و جان پر زند. در این تصویر شیرین بود که با خود واگویه کرد: پیش از آنکه دم خروس به لانه رود در خانه خواهم بود.

آن شد که خیال‌های خوش جان گرفتند و در تصویر، زن ترانه سر کرد و او با چشمان کلاپیسه از پس دود آبی قلیان او را پری‌گونه می‌نگریست و جان‌جان می‌کرد. زندگی چه خوش جلوه‌هایی دارد که باید نرم نرمک آن را مزه‌مزه کرد. سوار همچنان در آن دریاچه‌ی سبز می‌راند و خیال حریرگونه‌اش در او انگیزه می‌انگیخت. در این هوا، اسب ناگاه، شیهه‌ای سر داد و با دو دست به هوا خاست. مرد که خیالش پاره شده‌بود تا به خود بیاید از آن فراز رها شد و به پشت در میان خیزابه‌ها فرو افتاد و آب مانند صفحه‌ای روشن در پیرامونش قد کشید.

دولا شد و تند فرو غلتید. مرد جوان سر هشته در آب، چالاک و سبک برخاست و نگران به سوی اسب دوید که همچنان بی‌قرار شیهه می‌کشید و سم می‌کوفت افسارش را به دست گرفت تا او را آرام کند. دستان او سر و یالش را نوازش داد. اسب خُره‌ای سر داد و سر به میان دو دست برد. مرد پشت به او کرد تا به وارسی را بپردازد، اما چیزی نیافت، خم شد ناگاه چشمش بر مار یخیده‌ای افتاد که از شدت سرما در خود مچاله شده‌بود. چارزانو نشست، با دسته‌ی شلاق چند ضربه به مار زد، اما مار فسرده‌تر از آن بود که بجنبد، برخاست. دوباره به سوی اسب رفت.

دستی به مهربانی به سروصورت و یالش کشید. اسب نجیبانه با حرکتی که حس پزش داشت سر بر دوش مرد نهاد و مرد با بال‌های گشاده بغلش کرد و بوسه‌ای بر گردنش نواخت. به کنار زین آمد درنگ کرد، نگاهش به توبره افتاد، دیده به سوی مار گرفت رحمش آمد. توبره را برداشت به سویش رفت. مار را داخل توبره گذاشت و توبره را به دهنه‌ی اسب بست تا از نفس گرم جانی بگیرد و از مرگ برهد. اسب ناخرسند خُره‌ای سر داد و چند جفتکی هم پراند، مرد پیشرو دوخت و راه را که در میان باد و بوران هرازچندگاهی در آن هوای سخت سرد خ می‌نمود از نظر می‌گذراند. با خود گفت: کمی جان بگیرد رهایش می‌کنم اکنون باید رفت.

مصمم و پرقدرت قمچی را بر سینه‌ی هوا نواخت که صدای آن، اسب بی‌قرار را به یکباره ازجا کند وهمراه با زوزه‌ی باد به پرواز درآورد. سوار بر روی زین سر به پیش، تک‌سوار آن صحرای سبز به سوی فرازی نرم به تاختن درآمد.

نفس های پیاپی و تند اسب توبره را از گرما آکند و مار اندک‌اندک جان گرفت تا آنکه ازکرختی و لختی درآمد، اسب اکنون به بالای شیبی رسید که در دوردست، آبادی، خود را نمایاند، تبسمی نرم بر چهره‌ی مرد نشست. خیال خام دوباره در او جان گرفت و از توبره غافل شد. یکباره بر اسب نهیب زد و اسب بی‌قرار و ترسان از جنبش درون توبره در چشم به هم زدنی در فرود به تاختن پرداخت و اما مار که دیگر از مرگ رهید بود،حرمت دوستی نگه نداشت، نیش بر پوزه‌ی اسب زد و آه از نهادش برآورد. طوری که حیوان بر روی دو دست و پا به هوا برخاسته بود، پس از فرود روی سبزه‌های انبوه و گشن چون سرسره‌ای روان شد و سوار را به گوشه‌ای جلوتر از خیزابه‌ها به صورت پرت کرد. مرد سر از آب و علف برآورد، دستی به چهره کشید، چشمانش را باز کرد تا بفهمد چه روی داده است، دید اسب دراربه‌دراز روی آب و علف به پهلو با سر و تنی کشیده افتاده‌است. به سویش خیز برداشت. وقتی به آن رسید که مار داشت از گوشه‌ی توبره به در می‌جست و اسب چشم به سوی سوار داشت. نگاهشان لحظه‌ای به هم گره خورد و بعد پلک‌های اسب فرو افتاد. مرد نعره‌ای سر داد و بیاختیار خود را به سوی او پرت کرد و از نهایت تأثر چون پلنگ تیرخورده غرش‌های سوزناک سر کرد.

بی‌اختیار به سر و روی خود می‌کوفت. پس از مدتی به سکوتی سخت فرو رفت،اندوهی گران به وی چیره شد. قامت راست کرد تا چاره کند. دیگر او ماند و چشمان مانده در راه.²

پی‌نوشت: ۱٫ آتشین‌تش: آتش گل‌کرده‌ی داخل اجاق/ منقل، آتش بدون دود.

۲٫افسانه روایت دیگر نیز دارد و آن نجات مار از میان آتش است که مرد با توبره او را از میان آتش می‌رهاند و مار پس از رهایی به گردن منجی خود می‌پیچد. وقتی مرد به مار گفت چرا قصد هلاکش را دارد با آنکه از مرگ رهایی‌اش داد، مار بی‌قیدانه می‌گوید می‌خواستی چنین نکنی. ممکن است این افسانه ضدآیینی باشد، زیرا مار در آیین باستان مازندران مورد احترام است و حتا به نوع بوم‌شو آن کاری ندراند در واقع با آن همزیستی مسالمت‌آمیزی داشتند. درباره‌ی این افسانه باید جداگانه سخن گفت.

مجله شمال‌گردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0