افسانه‌های مازندران – روباه روباه است قسمت دوم

افسانه‌های مازندران – روباه روباه است قسمت دوم

افسانه مازندرانی  داستان مازندرانی  داستان شمالی  داستان طبری  افسانه های شمالی

افسانه طبری روباه روباه است

افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , داستان شمالی , داستان طبری , افسانه های شمالی

افسانه مازندرانی

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی روباه روباه است قسمت اول

مایکان هر روز به خروس هشدار می‌‌دادند که به روباه نزدیک نشود. خطر نکند، زیرا طبیعت این جانور درندگی، مفت‌خوری و نیرنگ است. خروسدو پا را در یک کفش کرده‌بود و زیر بار نمی‌رفت. و رو به آنان می‌کرد و می‌گفت: شاید روباه به این نتیجه رسید که با ما باشد برای او بهتر است، بی‌ما، به هر حال، قوی‌تر از او هم جانور است این ما هستیم که به محض حضور خطر با سروصدای خود هفت‌خانه را خبردار می‌کنیم. و این به نظر من فرصت خوبی برای اوست، تا در امنیت بیشتر باشد.

ماکیان از این همه ساده‌لوحی خروس به ستوه آمده‌بودند. از اینکه هرروز خروس را می‌دیدند که با روباهبه گفت‌وشنود می‌نشیند، بسیار رنج می‌بردند. خروس پا را فراتر گذاشته با روباه به گردش می‌رفت، با یکدیگر شوخی می‌کردند، خنده‌های آنان ماکیان را به شگفتی وا می‌داشت. باور این همه تغییر برای آنان باورکردنی نبود. تداوم این وضعیت هر روزه طوری شد که برخی ماکیان به این نتیجه برسند که: ممکن است خروس راست گفته‌باشد. این روباه، روباه دیگری است. احتمالاً آنان به خاطر اینکه از آبادی دورند، زیاد در جریان تغییر وضعیت جانوران درنده نشدند. اگر این‌طور باشد هر روز ما عید است. گاهی سعی می‌کردند به روباه نزدیک شوند، اما بی‌هوا وحشت می‌کرند و از ترس به هوا می‌پریدند و پراکنده می‌شدند. روباه با خنده‌های مظلوم نمایانه‌ی خود آتان را تماشا می‌کرد و خود را غصه‌مند نشان می‌داد که: اینان کی می‌خواهند به این واقعیت دست یابند که من آن روباهی که آنان می‌شناسند نیستم.

برخی ماکیان دم به قصه می‌دادند. شفاف و بی‌کنایه می‌گفتند: مار شایدپوستش را عوض کند اما خوی‌اش را نمی‌تواند عوض کند. شماها بی‌خود آب در هاون می‌کوبید. خروس را به سختی نکوهش می‌کردند که به این کارهای بچگانه‌اش پایان دهد. روباه دیگر داشت طاقتش تاق می‌شد. به اندازه‌ی کافی اطمینان خروس را به خود و حقانیت خود جلب کرد. خروس بی‌روباه لب به آب نمی‌زد. روباه حتا منطقه‌ی چیدن دانه‌ی او را هم فراهم می‌کرد. خروس از اینکه دیگر فکر نکند و روباه به جای او بیندیشد، بسیار لذت می‌برد.

روزبه‌روز بیشتر تحت  امر او قرار می‌گرفت و فدایی روباه شده‌بود. او را بسیار فهمیده و دانا معرفی می‌کرد و می‌گفت: من دیگر از سگ خانه اطاعت نمی‌کنم زیرا روباه می‌گفت سگ خانه مدتی است با گرگ و کفتار دست به یکی کرده امان مردم را بریده‌اند. مرغ و خروسی در آبادی نمانده. خروس رو به دوستان خود کرد و از قول روباه گفت: او می‌گوید، اصلاً من برای همین موضوع آمده‌ام تا شما را آگاه کنم و من رسالت خود را در این دیدم که اصل واقعه را آنطور که هست به شما بگویم. چه شما بپذیرید و چه نپذیرید. شما زیان می‌کنید نه من. برخی ماکیان را تردید و ترس فراگرفت و با خود می‌گفتند: کم بود جن و پری، یکی هم از دیوار پرید. به سگ خانه هم دیگر نمی‌شود اعتماد کرد.

خلاصه روزها گذشت و روباه به قول گفتنی‌ها مخ خروس را زد. باهم به گردش‌های دور از چشم جمع می‌رفتند و روباه به این خاطر، خروس را به دور از چشم دیگر ماکیان به گردش می‌برد و سالم برمی‌گرداند تا به آن‌ها بفهماند اگر روزی روزگاری اتفاقی افتاد از جانب او نیست، تا از این طریق بتواند فرصتی برای اجرای نقشه‌ی بعدی‌اش داشته‌اشد.

الغرض روباه روزی، خروس را آرام‌آرام از چشم جمع دور کرد و این موضوع دیگر عادی شده‌بود. حساسیت و یا صدای هشداردهنده‌ای از جانبی برنخاست. ایندفعه روباه، خروس را از تیررس نگاه ماکیان بیشتر دور کرد تا اگر اشتباهی رخ داد و خروس توانست از چنگ او بگریزد، فرصت داشته‌باشد علاج واقعه را قبل از وقوع بکند. بنابراین آنان در آن روز زمستانی بر روی برف‌ها می‌پریدند. روباه در یک فرصت مناسب به پیش روی خروس جهید و بی‌مقدمه و در نهایت برافروختگی و عصبیت به او توپید که: روی برف چرا گرد هوا می‌کنی. خروس فهمید تمام آن دوستی‌ها تمهیدی بیش نبود تا او را از جمع خانه به‌در آورد و او را تک و تنها به خلوت بکشاند. تمام آن اظهار نزدیکی‌ها نیرنگی بیش نبود. رفت بجنبد که روباه امانش نداد. صدا را در گلویش خفه کرد و با کینه‌ای باورنکردنی او را تکه‌تکه کرد. بعد لحظه‌ای گرگی نشست و به جنازه‌ی تکه‌پاره شده نگریست و گفت: سزای صدای مزاحم همین است.¹

پی‌نوشت: ۱٫ از افسانه‌های دلکش مردم قائم‌شهر

مجله شمال‌گردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

1+