زندگی‌نامه شهید مدافع حرم سجاد طاهری‌نیا گیلانی

زندگی‌نامه شهید سجاد طاهری‌نیا

شهید سجاد طاهری‌نیا  سجاد طاهری نیا  زندگی نامه شهید سجاد طاهری نیا  شهدای گیلان

زندگی‌نامه شهید سجاد طاهری‌نیا

شهید سجاد طاهری‌نیا , سجاد طاهری نیا , زندگی نامه شهید سجاد طاهری نیا, شهر سجاد طاهری نیا , شهیدان رشت , شهیدان گیلان , زادگاه شهید سجاد طاهری نیا

مجاهدان گیلانی

شهید سجاد طاهرنیا به تاریخ ۲۳ مرداد ۱۳۶۴ شمسی، در خانه‌ی پاسداری از اهالی رشت متولد شد. در سال ۱۳۹۴ شمسی، توانست با اصرار فراوان، خود را به یگان‌های مدافع حرم در سوریه ملحق کند و سرانجام، در اول آبان ماه سال ۹۴، مصادف با تاسوعای حسینی، در نبرد با مزدوران سعودی و پیروان اسلام آمریکایی بال در بال ملائک گشود.

به نقل از ۸۰۰۰ قهرمان، هربار که اسم سجاد می‌آمد، هردو چشم‌ها را به زمین می‌دوختند. صدای پدر می‌لرزید. مادر هم لرزش لب‌های خود را با چادری که رویش را گرفته‌بود، پنهان می‌کرد. برای ما که ندیده شیفته معنویت وجودی این شهید شدیم، قابل درک است که دل کندن از جوانی محجوب، مثل سجاد یعنی چه!

مادر می‌گوید پسرم، نذر عمه سادات. می‌گوید دلتنگی دارد، درد دارد، بغض دارد، شب گریه دارد اما…به این دلخوشم که روح بی‌قرار سجاد در آن کالبد دنیایی بیش از این تاب ماندن نداشت و بالاخره به آرزویش رسید.

پدر شهید طاهرنیا از سجاد می‌گوید: ۶۴/۴/۴ در رشت متولد شد. روزی که به دنیا آمد من در منطقه بودم. روزی هم که فرزند سجاد به دنیا آمد او در سوریه بود.

چطور شد که عازم سوریه شد؟

سال ۸۴ وارد سپاه شد. یک هفته قبل از اعزام با من تماس گرفت، اما حرفی از رفتن نزد. ماموریت‌هایش برایمان عادی شده‌بود. از نخستین روزهای خدمتش در سپاه تا روزی که شهید شد، نیمی از این مدت را در ماموریت گذرانده‌بود. یک بار شمال غرب، یک بار سیستان‌و‌بلوچستان. چند روز بعد دوباره با من تماس گرفت. نیمه شب بود. حدود دوازده، دوازده‌و‌نیم. حال و احوال کردیم اما نپرسیدم کجاست. از من پرسید مادرش بیدار است؟ گفتم خواب هم باشد بیدارش می‌کنم چون دلتنگت است. با مادرش هم دقایقی صحبت کرد. بعد از اتمام مکالمه، مادرش از من پرسید: سجاد کجا بود؟ گفتم: حتماً سیستان مثل همیشه. همسرم گفت ولی صدای عربی از آن سوی خط به گوش می‌رسید. گفتم لهجه سیستانی بوده اشتباه می‌کنی.

چند روز مانده‌بود به شهادتش،من راهی قم شدم. خانمش باردار بود و سجاد هم ماموریت. پدر خانمش گفت: حاج‌آقا خبر دارید که آقا سجاد سوریه است؟ من تا آن روز نمی‌دانستم. مادرش تا روزی که خبر شهادت سجاد را آوردند هم از این موضوع با خبر نبود.

حاج‌آقا مدام پسرش با لفظ آقا‌سجاد خطاب می‌کند! پر واضح است که شهید طاهرنیا از لحاظ اخلاقی و شخصیتی آنقدر وارسته بوده، که پدر هم نمی‌تواند بدون پیشوند، پسر را خطاب کند!

از ایشان درباره اخلاق و رفتارهای خوب شهید پرسیدیم:

آقا‌سجاد در بین خانواده ما و اقوام و آشنایان، یک شخصیت موجه با اخلاق اسلامی شناخته می‌شد. هرچند اعتراف می‌کنم که من تا زمان حیات دنیوی‌اش او را نشناختم. شاید کلیشه‌ای باشد گفتن این حرف‌ها اما هیچ چیز برای ایشان مهم‌تر از نماز اول وقت نبود. نیمه‌شب‌ها را به عبادت می‌گذراند. خودش و همسرش هر دو اهل نماز شب بودند. هروقت سجاد می‌آمد گیلان هرجا که به من و مادرش می‌رسید، چه درخیابان چه میهمانی خم می‌شد دست‌هایمان را می‌بوسید. چندبار به او خرده گرفتم اما می‌گفت من از این کارم لذت می‌برم، وظیفه من است!

آیت‌الله احدی با سجاد آشنایی قدیمی داشت. قدیم‌ترها ایشان برای سخنرانی به مهدی می‌آمد. وقتی سجاد ۱۲ یا ۱۳ سال داشت. بعدها که آقا‌سجاد راهی قم شد گویا ارتباطاتش با ایشان بیشتر شد. گاهی برایم تعریف می‌کرد که در محضر آیت‌الله احدی بوده‌ام اما من هرگز اطلاع نداشتم که در کلاس‌های اخلاق ایشان هم شرکت می‌کند! بعد از شهادت آقا‌سجاد، آقای احدی به من می‌گفت من سال‌ها در حوزه درس خوانده‌ام، آیت‌الله شده‌ام اما از سجاد شما بسیار آموخته‌ام.

آیت‌الله احدی می‌گفت سجاد قبل از سوریه رفتن با من تماس گرفت. گفت برایم استخاره کن. این کار را کردم آیه ۱۲۳ سوره توبه آمد.آیت‌الله احدی می‌گفت من دوست نداشتم این را برای سجاد بخوانم. به او گفتم ان‌شا‌الله هر زمان برگشتی برایت خواهم خواند. اما سجاد مکرراً تاکید داشت که آیه‌ای که اذن به شهادت و جهاد بدهد آمده یا نه؟

من اکنون می‌فهمم که سجاد به کمال رسیده بود و می‌دانست رفتنی است. فرماندهان و رفقایش می‌دانستند که او شهبد می‌شود.سجاد کارش تهران بود مسکنش قم.

از دوران کودکی‌اش تا جوانی‌اش قدری برایمان بگویید:

از ۷ سالگی در تمام مراسمات مذهبی همراه خودم می‌بردمش. با مسجد و پایگاه‌های بسیج و مراسمات مذهبی عجین شده‌بود. طوری تربیتش کرده‌بودم که حتا یک شب هم بیرون از خانه نباشد. تاخیر نکند. از مدرسه مستقیم به خانه بیاید. ایشان یک بار در زندگی‌اش یک اشتباه کوچک کرد. دیر از مدرسه آمد. گفتم چرا یک ربع با تاخیر رسیدی؟ گفت با بچه‌ها داشتیم می‌آمدیم! بعد اعتراف کرد که رفته‌بود آتاری بازی کند! بعد از آن هرگز بی‌اجازه کاری نکرد.

چگونه خبر شهادتش به شما رسید؟

آقاسجاد تاسوعا شهید شد. من یک روز بعد از عاشورا متوجه شدم. سر زمینم بودم در روستا با لباس کار. تماس‌های مشکوک با من می‌شد از طرف دوستانم که کجایی؟ کی به خانه برمی‌گردی؟ کم‌کم دلهره به جانم افناد. دیدم دوستانم آمدند سر زمین دنبالم سوار ماشین که شدم یکی از دوستانم تماس گرفت تسلیت گفت.پاهایم سست شد و به من گفتند که سجادم شهید شده. به خانه که رسیدم دیدم خانه و محله مملو از جمعیت است.

وصیت‌نامه شهید را از اینجا بخوانید ⇐ وصیت‌نامه شهید مدافع حرم سجاد طاهری‌نیا

مجله شمال‌گردی

دسته ⇐ مجاهدان گیلان

2+