افسانه‌های مازندران – روباه روباه است قسمت اول

افسانه‌های مازندارنی داستان مازندرانی  داستان شمالی  افسانه شمالی  داستان طبری افسانه مازندرانی روباه روباه است داستان مازندرانی روباهی در گوشه‌ی امن دهکده‌ای، از دیرباز لانه داشت. در تمام این دوره‌ی بلند هرازگاهی به چهره‌ای رخ می‌نمود، فتنه‌ی تازه‌ای می‌انگیخت و

افسانه‌های مازندارنی داستان مازندرانی  داستان شمالی  افسانه شمالی  داستان طبری

افسانه مازندرانی روباه روباه است

افسانه‌های مازندارنی , داستان مازندرانی , داستان شمالی , افسانه شمالی , داستان طبری , افسانه طبری , افسانه مازندرانی , داستان بومی شمال

داستان مازندرانی

روباهی در گوشه‌ی امن دهکده‌ای، از دیرباز لانه داشت. در تمام این دوره‌ی بلند هرازگاهی به چهره‌ای رخ می‌نمود، فتنه‌ی تازه‌ای می‌انگیخت و ماکیان ده را می‌ربود و می‌خورد. حیله‌گرانه، نیرنگ می‌کرد، آرام و پراحتیاطدرگوشه و کنار آبادی می‌خرامید. رودررو، درنمی‌آمد تا ربوده‌های دریده‌شده، با نام وی بر سر بان‌ها بیفتد، بیشتر خود را در سایه نگه می‌داشت.

روباه این روزها سخت در اندیشه بود که چگونه زندگی خروس پابلند خوش‌رنگی را که در آغاز هر بامداد صدای دل‌انگیز او خواب دهکده را می‌پراند و آبادی را یکسره به شور و هیجان درمی‌آورد، پایان دهد. هزار راه را در نظر آورد. منتها آنها را کارساز ندانست. پس از روزها فکر بهاین نتیجه رسید که با او از در دوستی درآید. به خود و فکرش احسنت گفت و خنده‌ای سر داد و دستی به سر و صورت پرمویش کشید و پوزه‌ای از سر پیروزی چرخاند و به خیال و رویای عمیقی فرو رفت. شب‌های سیاهی را به خاطر آورد که دیگر خروسی خواب او را برنمی‌آشوبد، و سکوت محضی که بال پرنده‌ای به گوش نمی‌رسد و او آرام و سعادتمند در کنام خویش و دهکده‌ی خلیفه خواهد ماند. که ناگاه، بانگ خروس او را از جا جهاند و رشته‌ی خیال او پاره گردید حظ او خمار شد، دندان پرخشمش را به هم سایید و از غیظ زوزه‌ی کوتاهی سر داد.

روباه هر روز، آرام آرام، به خروس و مرغان خانه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، شتابی نداشت زیرا خود را در اقتدار کامل می‌دید. ماکیان با داشتن خاطرات تلخ گذشته این‌گونه نبودند، روزهای اول فرار می‌کردند و به کنجی و یا بالای درختی پناه می‌بردند و مرغان با قدقدهای خود موقعیت اضطراری را مدام هشدار می‌دادند. روباه آرام می‌نشست و واضاع را زیر نظر می‌گرفت حتا پچ‌پچ‌ها را. یا به حالتی طبیعی همان نزدیکی‌ها ول می‌گشت. خروس، سری نترس داشت اما ساده‌دل بود. در اوج هشدارها، بی‌اعتنا آواز خود را سر می‌داد و این، روباه را به خشم می‌آورد. طوری که با هر بانگ او، رخش را به سمتی می‌گرفت، دندان هایش از خشم به هم می‌سایید و چشمانش کاسه‌ی خون می‌شد. با این همه پس از پایان آواز، رو به خروس می‌کرد، آوازش را می‌ستود و خود را طرف‌دار پروپاقرصش نشان می‌داد.به او روی خوش نشان می‌داد، تا اطمینان خروس نترس نسبت به او بیشتر شود که او جانوری بی‌آزار است.و سروصدای ماکیان حساسیت بی‌موردی است که از گذشته باقی مانده، در صورتیکه گذشته را باید فراموش کرد. زیرا او دیگر آن روباه گذشته نیست، بلکه از نسل دیگری است. ساده، صمیمی که می‌تواند حتا حامی آن‌ها در مواقع سخت باشد.

به هر ترتیب خنده‌های شیرین او به چهره‌ی جذابش می‌آمد با اعتماد به نفس کم نظیری یواش‌یواش به خروس نزدیک‌تر می‌شد و یک جانبه آغاز سخن می‌کرد. گذشته‌های تلخ پدران را نکوهش می‌کرد. خروس مجذوب سخنان به ظاهر منطقی او می‌شد. همه‌چیز بوی فصل جدیدی را داشت و خروس با خود می‌گفت: شرایط تازه را مرغان نمی‌‎فهمند. حالا تمامی روباهان که درنده نیستند، اتفاقاً این روباه مثل ماها، هر روز علف می‌خورد یا کرم خاکی، و به طور کل به آنها توجه ندارد. مثل سگ خانه است. انگار محافظ آنهاست. با شنیدن هرصدایی حساس می‌شود، محیط را می‌پاید، بارها پیش آمد که می‌توانست در آن واحد مرا لقمه‌ی چپش کند، تمام ماکیان شاهدند، منتها این کار را نکرد. خروس در پایان این ارزیابی‌ها به این باور دست یافت که: شرایط تغییر کرده است، فصل تازه، نسل تازه می‌طلبد. باید ذهن‌ها را خانه‌تکانی کرد. زیرا این روباه، روباه دیگری است. سخن‌های پسندیده می‌گوید، مرتب و منظم است تنوع زیست را باور دارد.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی روباه روباه است قسمت دوم

مجله شمال‌گردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0