افسانه‌های مازندران – ماندن، در دریدن قسمت دوم

افسانه‌های مازندران – ماندن، در دریدن قسمت دوم

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان مازندرانی قصه مازندرانی

افسانه طبری ماندن، در دریدن

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , قصه مازندرانی , داستان بومی شمال , قصه شمالی , افسانه شمالی

افسانه‌ مازندرانی

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی ماندن، در دریدن قسمت اول

روباه با حس تمام و بسیار جدی به شرح رخدادی پرداخت که جانش در گرو آن بود. در پایان نگاهش را به سمت پلنگ برگرداند که چنان با نخوت به او می‌نگریست که به روباه بفهماند این کار برای او آنقدر آسان و کم اهمیت است که نیازی به آن همه حرارت سخن نیست. در واقع خود را قوی‌ت از پدر به او نشان داد. روباه با درک لحظه خود را کوچک و حقیر نشان داد و سر به پایین گرفت و گفت: می‌دانم شما بزرگتر از آن هستید که من گفتم ولی من هنوز سعادت دیدن پرواز شما را در آن بلندی نداشتم. تا با تمام وجود به آن مباهات کنم. و به دیگر حیوان‌ها فخر بفروشم آنطور که با آن بزرگوار بنا به دوستی دیرینه‌ای که داشتم، می‌کردم.

پلنگ با غرشی حرف او را برید و گفت: خب اگر من همانی باشم که پدرم بود…

روباه به تندی گفت: بی‌شک. پلنگ افزود: تو چه می‌کنی؟ روباه که از شادی در پوست نمی‌گنچید بی‌درنگ پاسخ داد: جانم را. حاضرم برای آن پرواز قربانی کنم تا چشم شوری قامت کشیده و رعنای شما را به زخم چشم نگیرد. این کمترین افتخاری خواهد بود که این کمینه در آرزوی آن، لحظه‌شماری می‌کنم. پس از آن روباه به دو زانو درآمد و گفت: همه‌ی امید من آن است که پس از جهیدن به آن سوی کوه، بنده‌ی مخلص را برای قربانی قدم مبارکت بپذیری. زیرا دیگر نه آرزو و نه انگیزه‌ای برای ماندن دارم. پس از آن بنده به فیض بزرگی نایل خواهم آمد. فداشدن در چنین راهی عین سعادت اخروی است.

پلنگ در اوج هیجان بود. واژگان ستایش‌آمیز و پرتملق روباه تا حد جان‌نثاری، او را سخت به شوق و ذوق آورد. بی‌قرار در خود خویش می‌غرید. فین مبارکش به آسمان می‌سایید. در این حال وهوا با تحکم زورمدارانه رو به روباه کرد و گفت در آن سوی کوه در انتظارش باشد.

روباه از شادی جستی زد و زود قیافه‌ی سینه‌سوخته‌ای را به خود گرفت که اشک تمساح در چشمان پرفتنه‌اش روان است. دیدن آن صحنه، پلنگ را به تحرک بیشتری وا داشت تا عزم را در پریدن جزم کند. پلنگ ناگاه برگشت رو به روباه کرد و گفت: اگر حیله‌ات این باشد که من به نوک آن کوه بروم و تو بگریزی بدان که اگر زیر خاک پنهان شوی تو را گرفته و تکه‌تکه خاوهم کرد.

روباه قیافه‌ی مظلومانه‌ای به خود گرفت حالتی که من و حیله؟

روباه به خاطر آنکه نشان دهد تا چه اندازه صادق است رو به پلنگ کرد و با صدایی سوزناک به نحوی که به پلنگ بفهماند هنوز از آن فضای روحانی جدا نشده، گفت: تا من به آن سوی کوه نرسیدم تو حرکت نکن. این را گفت و بعد چون تیر رهاشده‌ای به سوی تیغ کوه تاختن آغاز کرد. پلنگ رفتن راوباه را به پای صداقتش گذاشت نه حیله‌ی پنهان او و خود با چند جستی به جانب کوه روبه‌رو جهیدن گرفت.

هر دو در دوسوی قله بودند روبه‌روی هم ایستاده، دره عمیق؛ فاصله‌ی شکاف عریض و پلنگ بی‌هیچ تردید و دودلی پرغرور و با اعتماد به نفسی شگفت‌انگیز آماده‌ی میدان گرفتن شد. دورخیز کرده، دوگام اول را سبک برداشت با گام سوم به پرواز درآمد. چنگال دستان گشوده، چشمانش عرض دره را از نظر گذراند. در آن اوج بین زمین و هوا تازه به حیله‌ی روباه پی برد که به چه راحتی او را به قربانگاه کشاند تا خود، خویش را از تخت اوج بر زمین بکوبد. در آن سو روباه را دید که با چه روحیه‌ی پیروزمندانه‌ای شاهد سقوط او به انتهای دره است.

پلنگ به نیمه‌ی عرض نرسیده بال جهش او توان پیش شدن را از دست داد و با غرشی وحشتناک به عمق دره سقوط کرد و به عرض در میان دو تخته‌سنگ فرو شد، صدای کوبیده شدنش تمامی دره را فرا گرفت.

روباه آرام فرود آمد و روی در روی او بر روی تخته‌سنگی گرگی نشست و آغاز به سخن کرد و گفت: حقیقت واقع فرزند همان پدری. پرتکبر، مغرور و سرمست از قدرت، صدای غرش او موها را بر تن سیخ می‌کرد. جنبنده‌ای جرئت نزدیکی به او نداشت. اما چه سود او نیز چون تو توان پرواز ناموفقی داشت.

پس از آن با طمأنینه خود را به انتهای پلنگ رساند و آغاز خوردن کرد. پلنگ او را به بهانه‌ای به پیش خود بخواند تا در فرصتی چنگ در او افکند و بعد به آغوش مرگ رها شود. بنابراین رو به روباه کرد و گفت: پایین را نخور گَنده است، بالا را بخور دنبه است. روباه نیش خندی زد و گفت: هردو مال بنده است.

مجله شمال‌‍ گردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0