افسانه‌های مازندران – ماندن، در دریدن قسمت اول

افسانه‌های مازندران – ماندن، در دریدن قسمت اول

افسانه های مازندرانی  داستانهای مازندرانی  داستان های شمالی  داستان های بومی شمال

افسانه‌ مازندرانی ماندن، در دریدن

افسانه های مازندرانی , داستانهای مازندرانی , قصه های شمالی , داستان های شمالی , افسانه های شمالی , داستان های بومی شمال , قصه های مازندرانی

داستان طبری

پلنگ به روباه، سر، گران کرد. روباه شعله‌های خشم را در دیدگان پلنگ خواند که به سوی او زبانه می‌کشد.

گریز، خیال شیرینی بود که در ذهن روباه نمی‌گنجید. پس، چرخی زد. دُم به دندان گرفت و زوزه‌ی زاری سر داد. پلنگ در اوج قدرت و نخوت او را می‌نگریست و پرکینه دندان‌های تیزش را به‌سوی او نشانه می‌رفت. روباه ترسیده‌ای بود که بیشتر در خود مچاله می‌شد.

گویا چندبار در خود، کوچک و کوچک‌تر شده‌بود. به لقمه‌ای می‌مانست که به آنی بلعیده شود. پلنگ، مانند سایه‌ی بلند مرگ، ترسناک‌تر از پیش برای دریدن او به پیش می‌آمد. روباه را در آخرین لحظه خاطره‌ای از سر گذشت. ناگهان از ترس به‌در آمد، به پا شد و رودرروی پلنگ قامت افراشت. بی‌زبان زوزه به سخن درآمد و از پلنگ خواست پیش از دریده‌شدن به او فرصت یک گفت‌وگو را بدهد.

پلنگ، قدرت قادری که ناچیزی را با نگاه سخره میدانی دهد سر تکان داد. روباه بی‌درنگ رو به او کرد و گفت: جوانمردی پدرت در این دره نظیر نداشت. سطوت، بزرگی و گذشت، منش او بود. هرگز پنجه‌اش را بر روی جثه‌ی کوچک بنا به غروری که داشت فرو نمی‌آورد. شکار او همیشه سفره‌ای بود گشاده برای هر حیوانی.

پلنگ را همینه‌ای دست داد. قد برافراشت. گردنی کشید. چشمان پرنخوت او اریب‌وار از فراز سر روباه گذشت. غرشی سر داد، باد در غبغب انداخت و گفت: من هم چنینم.

روباه دانست تیرش به خطا نرفت. بنابراین سر را به عمد به تفکر فرو برد. پس از آن نگاه موذی‌اش را به او دوخت و گفت: نه تو با آن پهلوان، همال و هم‌‍کوپال نیستی. پلنگ که قدرت تهاجم برای دریدن او را از دست داده‌بود نعره‌ی پرهیبتی کشید طوری که روباه گامی پس نشست. رو به روباه که: چه می‌گویی؟

روباه گام کلامش را جلوتر کشید و گفت: پدر تو همه‌ی آن نبود که من گفتم. بلکه صفات فراوانی داشت…

پلنگ با تنگ‌خلقی به میان سخنش آمد و گفت: من فرند خلف پدرم. روباه دیگرباره نیش زبانش را بر رگ غیرت پلنگ زد که: نه، تو نمی‌توانی مانند او باشی.

پلنگ از جا جهید منتها به خود آمد که از خشم دوری کند و عنان اختیار را از دست ندهد. ناگریز بر موضعش نشست و دو دست را ستون تنش کرد. سر به پیش، رو به روباه و گره در ابرو کرد و با تحکم گفت: از صفت‌هایش بگو.

روباه دانست که ذیگر پلنگ در چنگ اوست نه او در چنگ پلنگ، از آن درنده‌ی بی‌لجام به ظاهر قیافه‌ی پرهیبت چیزی نماند. روباه نگاه تیزبینش را به چهره‌ی پلنگ دوخت و گفت: باشد می‌گویم. بعد نیم‌رخش را به ستیغ کوه روبه‌رو گرفت و گفت: شکاف بین آن دو کوه را می‌بینی منتظر پاسخ نشده، ادامه داد: پدر تو آنقدر چالاک و پرتوان بود که به راحتی از جانبی به جانب دیگر می‌جهید.

تمامی حیوان‌های این دره هنگام جهیدنش به میان دره می‌رفتند تا پروازش را در آن فراز تماشاکنند. کنام او در اکثر اوقات در آن ستیغ بود. قدرتمندی که نظیرش کمتر دیده می‌شد.

قسمت دوم را اینجا بخوانید ⇐ افسانه‌های مازندران – ماندن، در دریدن قسمت دوم

مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0