افسانه‌های مازندران – داناگریزی

داستان مازندرانی داناگریزی …

داستان مازندرانی افسانه های مازندرانی داستان شمالی قصه شمالی حکایت شمالی قصه های مازندرانی

افسانه‌ی طبری داناگریزی

afsane tabari , afsane mazandarani ,

افسانه‌های مازندرانی

درآمد

چنین گوید ابن مقفع از بهرام بن خورزاد و او از پدر خویش منوچهر، موبد خراسان و علمای پارس، که چون اسکندر از ناحیت مغرب و دیار روم خروج کرد…لشکر به پارس کشید…و ملک ایرانشهر بگرفت. جمله ابنای ملوک و بقایای عظما و سادات و قادات و اشراف و اکناف به حضرت او جمع شدند و از شکوه و جمعیت ایشان اندیشه کرده، به وزیر خویش ارستو نامه نوشت… می‌خواهم به هندوچین و مشارق¹ زمین روم.اندیشه می‌کنم که اگر بزرگان فارس را زنده گذارم در غیبت من از از ایشان فتنه‌ها تولد کند که تدارک آن عسیر² شود. رأی آن می‌بینم که جمله را هلاک کنم. و بی‌اندیشه این عزیمت را به امضا رسانم… ارستو نوشت: اهل پارس ممیزند به شجاعت و دلیری و فرهنگ روز جنگ، که معظم رکنی است از اسباب جهان‌داری و آلت کامگاري، اگر تو ایشان را هلاک کنی بزرگ‌تر رکن از ارکان فضیلت برداشته باشی از عالم، و چون بزرگان ایشان از پیش برخیزند لامحاله حاجتمند شوی که فرومایگان را بدان منازل و مراتب بزرگان یابی (باید) رسانید.حقیقت بدان که در عالم هیچ شری و بلایی و فتنه‌ای و وبایی را آن فساد نیست که فرومایه به مرتبه‌ی بزرگان رسد…»³

***

مردی روستایی لنگه‌ای گندم آماده کرد تا به آسیاب برده و آرد کند. اینکه آن را چگونه بار اسب نماید به ذهنش نمی‌گنجید تا آنکه به خاطرش گذشت معادل تاچه (= لنگه)ی گندم، لنگه‌ای سنگ آماده کند تا معادل بار را بر روی اسب برقرار دارد و کرد. عرقچین را روی سر جابه‌جا کرد و به راه افتاد. آبادی را پشت سر گذاشت. در آستانه‌ی ده دیگر مردی را بر روی سکوی کنار دروازه‌ی خانه‌ی خود نشسته دید که به او و اسبش توجه دارد.

بهانه‌ای کرد و اسب را دوری زد. چیزی به ذهنش نرسید. بنابراین، نگاه را درنیافت. کنجکاو شد. گام اسب را آرام کرد و از دور سلامی به ادب عرضه داشت و پاسخی به احترام دریافت کرد. مرد روستایی در پی فرصتی بود که دمی بزند، ایستاد و سخن درگرفت. وقتی از دور دیدم نگاهت به من و اسب است، گفتم این نگاه با من حرفی دارد. خنده‌ای بر روی چهره‌ی دانامرد نشست. به کنار او آمد و خداقوتی داد و دستی به تن عرق‌کرده‌ی اسب کشید و گفت: راه زیادی آمده‌ای؟

مرد پاسخ داد: نه. پرسید: پس چرا اسب این همه عرق کرده؟ مرد روستایی ماجرا را شرح داد. دانامرد گفت: به طور حتم به ذهنت نرسید. پاسخ شنید: چه چیزی؟گفت: اینکه کیسه‌ی گندم را نصف کنی و در دو کیسه بریزی.

مرد روستایی به خود آمده و به بار نگاهی کرد و گفت: ای بابا!! بار را گشود. سنگ را خالی کرد و گندم را در دو کیسه جای داد و بار اسب کرد. انگار بار را از دوش او گرفته باشند، نفسی به آسودگی کشید و گفت: چیزی را خواستم بدانم. اینکه شما با این دانایی چه کاره‌ای؟

حسرتی در چهره‌ی مرد دانا نشست. پس از کمی تأمل گفت: هیچ کاره.مرد روستایی نخست حیرت کرد. بعد از شگفتی به وحشت آمد. بار را گشود، سنگ را دوباره در کیسه‌ای و گندم را در کیسه‌ای دیگر کرد. دانامرد پرسید: چه می‌کنی؟

پاسخ داد: دانایی، بیکاری است همان بِه که ندانم.

مجله شمال گردی

دسته : افسانه‌های مازندران

0