افسانه‌های مازندران – انگشت تدبیر – قسمت دوم

افسانه مازندرانی انگشت تدبیر قسمت دوم

افسانه شمالی داستان شمالی قصه شمالی قصه مازندرانی داستان طبری

افسانه طبری انگشت تدبیر

افسانه شمالی , داستان شمالی  , قصه شمالی , قصه مازندرانی,  داستان طبری داستان طبری , داستان شمالی , افسانه شمالی , داستان انگشت تدبیر

افسانه مازندرانی

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی انگشت تدبیر قسمت اول

ورود تازه‌وارد به عرصه‌ی قدرت چندان به ذائقه‌ی رقبا که به سایه کشیده شدند خوش ننشست. باند توطئه شکل گرفت تا روزی از روزها به حاکم خبر دادند جواهرات سلطنتی به سرقت رفت. گزارش دزدی در کوتاه‌زمانی در دربار پیچید و به شهر و کشور کشیده شد و حاکم برای پیداکردن سارق جایزه‌ای تعیین کرد. همه در تکاپو افتادند که دزد را بیابند و مژدگانی را از آن خود کنند. اما هرچه گشتند کمتر یافتند. وزیر سابق برای بدست آوردن قدرت مجدد مترصد فرصت بود و در پی آن با حاکم خلوت کند تا ذهن او را نسبت به وزیر تازه تیره دارد. در نخستین دیدار بااطمینان به حاکم گفت: دزد کسی جز وزیر نیست و حاکم در این زمینه نباید تردیدی به خود راه دهد تنها خانه‌ی اوست که درب‌های آهنین بدون پنجره دارد و مورد بازبینی قرار نگرفت، کدام یک از صاحب‌منصبان چنین سرایی دارند؟ او از اول با نقشه وارد شد وما سادگی کردیم.

حاکم به فکر فرو رفت. استدلال وزیر سابق درست بود. به ظاهر پی‌جویی‌ها نتیجه نداد. بنابراین به قول وزیر سابق نباید در دست داشتن وزیر تازه در سرقت جواهرات تردید کرد. حاکم برداشت تازه از شخصیت وزیر را دهنش مدام تکرار کرد تا در او ملکه شد. وزیر سابق با تیزبینی که داشت دریافت که تخم بدگمانی نسبت به وزیر تازه در ذهن حاکم به بار نشست. پس به تقویت آن پرداخت. روز به نیمه نکشیده بود که گمان حاکم به یقین تبدیل شد. دستور داد وزیرتازه را احضار کنند. وزیر را به خدمت آوردند.

وزیر وقتی به خدمت حاکم رسید او را تلخ و تیره یافت. که ابروهایش گره خورده و با چشمانی چون دو کاسه‌ی خون او را می‌نگریست خشم و عصبیت از سر تا پای او زبانه می‌کشید. وزیر تازه توطئه را دریافت.منتها خونسردی خود را از دست نداد.

حاکم با تحکم به او امر کرد که کلید کاخ خود را به او بدهد. وزیر عهد و پیمان حاکم را به او یادآور شد. دیدگان دریده‌ی حاکم در میان چهره‌ی برافروخته‌اش خوفناک شده‌بود ناگهان بی‌اختیار نعره کشید که کلید خانه‌ات را بده. وزی تازه پذیرفت که کلید خانه را بدهد اما از حاکم خواست سبب آن را به او بگوید. حاکم که به طور قاطع به این باور رسیده‌بود وزیر دزد است بی‌پرده گفت: دزد جواهراتم جز تو چه کسی می‌تواند باشد؟ وزیر تازه یاد سخنان اربابش افتاد که در چنین وضعی می‌گفت: تنها باید در پی فرصتی باشی تا با او خلوت کنی. زیرا حاکم عنان‌بریده مانند اسب افسار‌گسیخته است که جز در خلوت پا نمی‌دهد.

بنابراین رو به حاکم کرد و گفت: من دزد جواهراتت را به تو خواهم گفت. من کلید کاخم را به تو خواهم داد به شرطی که رخصت دهی تا با شما خصوصی سخن بگویم. تردید تازه‌ای در حاکم شکل گرفت. نگاه مردد او را وزیر تازه گرفت و بر پیشنهادش پای فشرد و حاکم پذیرفت با او خلوت کند. حاکم دستور داد آن دو را تنها بگذارند.

او ماند و حاکم. روبه وی کرد و گفت: بی‌شک فراموش نکرده‌اند چند ماه پیش هم اینانی که برای شما اشک تمساح می‌ریزند نه خواهان زنده‌ماندن حاکم بودند و نه من. اکنون آن فکر پلید در آن اندیشه است که نخست یار حاکم را با دست حاکم از او جدا کنند بعد به حاکم تنها شده یورش برند. در کاخ من، جز عبایی و قبایی و پاپیج، چیز دیگری نمی‌یابی. اکنون اگر حاکم نخواهد من از او خواهم که حتماً تمامی مفتشان، فرماندهان و وزیر سابق و همراهان او به کاخم آیند تا از نزدیک ثابت کنم که جز این نیست. حاکم در برابر استدلال او پس نشست و مانند انسان درمانده‌ای گفت: حالا چه کنیم؟ وزیر جدید وقتی اوضاع را به نفع خود تغییریافته دید، با اعتماد به‌نفسی بالا، رو به حاکم کرد و گفت: در همان روز نخست که پیشنهاد وزارت را به من دادی، پیش‌بینی چنین روزی را می‌کردم. به این خاطر بود که خانه‌ای بدون پنجره با درب‌های آهنین از شما خواستم. اکنون به پیروزی رسیدیم. دشمن با دست خود، خویش را افشا کرد. حاکم گفتک پاسخ ندادی حالا چه کنیم؟ وزیر گفت: نخست به خانه‌ام می‌رویم و وقتی همه@چیز ثابت شد کار را به من بسپار تا سارق را دست‌بسته تحویل تو دهم. حاکم پذیرفت. همه به‌سوی کاخ وزسر تازه رفتند. در آنجا چیزی نیافتند.

حاکم در میان جمع با تحکم بالا از وزیر خواست دزد جواهرات او را هرچه زودتر بیابد وگرنه مجازات خواهد شد. وزیر جدید رو به حاکم کرد از او خواست: اگر شما اجازه بفرمایید ماه دیگر پیگیری را شروع خواهم کرد و دزد را به‌طور قطع خواهم یافت و به دست عدالت خواهم سپرد. حاکم فرصت خواسته شده را به وزیر جدید داد و کاخ را ترک کرد.

دزدان جواهر اوضاع را تیره و تار دیدند ضمن آنکه باورشان شده‌بود که پیگیری وزیر از ماه دیگر آغاز می‍شود. بنابراین تصمیم گرفتند شبان شهر را با جواهرات ترک کنند. آنان تمام پیش‌بینی‌های خروج را به دقت برنامه‌ریزی کرده بودند حتا نگهبان دروازه‌ی شهر از آدم‌های آنان بود. توانستند نیمه‌های شب شهر را ترک کنند. هنوز از شهر دور نشده‌بودند که به محاصره‌ی نیروهای حکومتی گرفتار آمدند. حاکم در کمال شگفتی وزیر سابق را دید که در رأس دزدان جواهرات قرار دارد. او و باندش را دستگیر و به مجازات رساند.

آرامش به کاخ و کشور برگشت. روزهای کار و کوشش در همه‌جا جاری بود. حاکم سرخوش و شاد از امنیت حاصل شده، وزیر را به حضور طلبید تا به پاس خدمات بزرگ او، کاخ مجلل و تازه‌ای به او تقدیم دارد. وزیر گفت: من پیش از هر چیز یک چوپانم. وزارت را در این روزگار، فردایی نیست. امروز در اوج شوکتی فردا در نهایت ذلت. یا باید سر بگیری یا باید سر بدهی. چوپانی پیشه‌ی بی‌منتی است.¹

پی‌نوشت: ۱٫ از افسانه‌های مردم پل گردن ساری

مجله شمال گردی

آرشیو ⇐ افسانه های شمالی

0