افسانه‌های مازنداران – انگشت تدبیر قسمت اول

افسانه مازندرانی انگشت تدبیر قسمت اول

داستان افسانه افسانه مازندرانی داستان مازندرانی افسانه های مازندرانی قصه مازندرانی

افسانه مازندرانی انگشت تدبیر

داستان افسانه افسانه مازندرانی داستان مازندرانی افسانه های مازندرانی قصه مازندرانی

داستان طبری

حاکمی سخت بیمار شد. پزشکان در درمان او درماندند،سایه‌ی مرگ، لحظه به لحظه، روشنای وجود او را به تیرگی می‌برد. چهره‎ی درباریان درهم، رابطه‌ها سرد، خلق‌ها تلخ و عرصه‌ی تدبیر تنگ و تنگ‌تر می‌شد تا آنکه دوره‌گرد دانایی از آن واقعه آگاه شد و جهت درمان به دربار رفت، حاکم به او اعتنایی نکردو وی از دربار بشد.

حضو مرد دانا در دربار دهان‌به‌دهان گردید تا به گوش یکی از نزدیکان حاکم که از پیش او را می‌شناخت رسید. حاکم را آگاهانید که به وی گوش سپارد تا از درد و مرگ برهد. پس، درپی‌اش فرستادند، به حضور آمد و داروی درمان حاکم را به بهم کردن مغز سر جاندار دانا و نادانی نسخه کرد. بی‌آنکه پاسخی به چرایی تجویز آن بدهد، رفت.

حاکم دستور داد و وزیر دست‌به‌کار شد. دانا را روحانی یافتند و نادان را چوپان. می‌بایست چندماهی فربه می‌شدند تا در موقع مناسب قربانی تندرستی حاکم شوند.

آندو بی‌خبر از هر چیز و هرجا، حیران و مبهوت روزها را کنار هم به شب و شب‌ها را به روز می‌رساندند تا آنکه روزی روحانی از راز زندانی شدنشان آگاه شد و چوپان را از سر آن خبر داد. چوپان لختیبه فکرفرو رفت. پیش از آن درنماند. بیرون آمد. روحانی غصه‌مند هر روز لاغر و لاغرتر، در گوشه‌ای می‌نشست و کز می‌کرد، صدایی و سخنی از او برنمی‌خاست. چوپان به او دلداری می‌داد که هیچ گزندی به آنان نخواهد رسید. بی‌جهت عمر گران را به پای غصه ارزان نفروشد. روحانی با پوزخندی سخت تلخ به او می‌نگریست و هیچ نمی‌گفت. روزها پس روزان دیگر می‌گذشت و چوپان چالاک و سرزنده اعتنا به فلک نمی‌کرد. روحانی نحیف و بی‌رمق ناگهان در واپسین روزهای زندگی یه سخن آمد که: تو چطور نسبت به این سرنوشت شوم و سیاه بی‌تفاوتی و چاره‌ای نمی‌اندیشی، واکنشی نداری؟

چوپان رو به او کرد گفت: به نظر مرد باران‌دیده‌ای می‌آیی. نمی‌دانم چرا این‌چنین خود را باخته‌ای؟ روحانی آرام آرام توجهش به چوپان جلب شد که سنجیده می‌گوید و از چوپان بعید است. قدری خود را جابه‌جا کرد و به او نزدیک‌تر شد و گفت: تو چه تجربه‌ای از اینان داری؟ چوپان نگاهش را به نگاه روحانی دوخت. سکوتی کوتاه درگرفت. همچنان که چشم در چشم او داشت گفت: تو حاکمان را نمی‌شناسی؟ روحانی پاسخ داد: من مرد خدایم. کارم پرهیزدادن مردم از هرچه عمل ناصواب است. به آنان دین‌داری می‌آموزم تا ازشر شیطان در امان باشند. حاکمان طرارند و من از آنان بیگانه‌ام. بعد لحظه‌ای درنگ کرد و پرسید: تو چه می‌دانی؟ چوپان پاسخ داد: من نیز مثل توام. با این فرق که تو با انسان هستی و من با حیوان همدمم تا آنان را گرگان ندرند و دزدان نبرند.

روحانی گفت: پس چه می‌گویی؟ چوپان گفت: داستانی، داستانی که راز رهایی ما در آن است. روحانی گفت: بگو. چوپان سری تکان داد و گفت: اربابی داشتم که هر وقت به بُنه می‌آمد خوش داشت با من بیشتر باشد. اربابم هم در شهر زندگی می‌کرد و هم در ده. هم حاکم را انتخاب می‌کرد و هم کدخدا را. جوان بودم برایم مهم بود بدانم یک حاکم باید چجور آدمی باشد تا او را برگزینند. اربابم می‌گفت: حاکم باید ترسو، دهن‌بین و نادان باشد تا بتوانی او را در مشتت نگه داری و به هر جانبی بچرخنی. حاکم ترسو خودبه‌خود بی‌رحم است تا بتواند خود و مرتبه‌اش را نگه دارد. پس به نفع تو است که چماق‌داری چند به ظاهر برای امنیت او و در نهان برای آنکه بدانی چه می‌کند و چه باید بکند در کنارش بکاری تا احساس کند پشتش گرم است آن وقت برای حفظ و فزونی مالت سر می‌برد. هر دهان اعتراضی را می‌بندد بی‌آنکه تو دامن تر کنی. حاکمان نادان، گرگان ابله‌اند تنها توان دریدن دارند نه اندیشیدن. به گمانم این حاکم نشانه‌هایی دارد که این تعریف به او نمی‌آید این ماییم که باید وضع را به نفع خودمان برگردانیم.

سخن چوپان پایان یافته بود اما نگاه مرد روحانی به چوپان انگار پایاینی نداشت که این چوپان چه می‌گوید. مرد روحانی پس از تفکری بلند رو به چوپان کرد و گفت: حتما نقشه‌ای داری. پاسخ شنید: به طور قطع این‌گونه است. پرسید: خب بگو. پاسخی نشنید. مرد روحانی با خود گفت: کسی که این همه می‌فهمد باید گذاشت و دید چه می‌کند و خا چه می‌خواهد.

آنان را فردا به نزد حاکم بردند تا در واپسین دقایق زندگی از او چیزی بخواهند و وی دریغ نکند. به محض ورود رسم ادب را به‌جای آوردند و در انتظار شدند. حاکم رو به آنان کرد و گفت: چه می‌خواهید. آنان به یکدیگر نگریستند بعد چوپان رو به حاکم کرد و گفت از سرنوشت خود آگاهیم. خواسته‌ای نداریم. اما سخنی داریم. حاکم اجازه‌ی گفتن داد. چوپان این‌گونه آغاز کرد که: حاکم بزرگ، تا آنجا که ما می‌دانیم شما انسان خردمند، شجاع و بلندمرتبه‌ای هستید که کمتر مردمی در دنیا دارای چنین حاکمی هستند. بنابراین خصلت ممتاز بر آن شدیم که حقیقت نظر دانای دوره‌گرد را برای عرض نماییم. حاکم که باد در غبغب او گره خورده‌بود از سر رضامندی آمیخته به تکبر اجازه داد ادامه دهند. در ین حال کنجکاوی‌اش تحریک شده‌بود. چوپان ادامه داد: در واقع مقصو دانای دوره‌گرد از جاندار دانا و نادان، انسان نیست بلکه جاندار دانا خروس است که هر صبح آمدن روز را مژده می‌دهد. مردم را به کار و دوری از جستن از خواب فرا می‌خواند و جاندار نادان قرقاول است، زیرا شب‌های زمستان بر بالای درخت می‌شود و گرمای تابستان در لابه‌لای خاشاک می‌خوابد. وزیر شما تعبیر درستی نکرد در صورتیکه که این سخن پیران ماست که از قدیم برای ما مانده‌ است. حاکم بلادرنگ سخن چوپان را پذیرفت و به وجد آمد. چشمانش از شادی برق می‌زد و از سرور کفی برهم زد. گماشتگان کمر خدمت به اطاعت گرفتند. حاکم دستور آزادی آنان را داد و امر کرد همان کنند که چوپان گفت. بعد رو به چوپان کرد و از او خواست در دربار بماند. چوپان رغبتی نشان نداد. حاکم آن را به فال نیک گرفت پیشنهاد وزارت را به او داد و اصرار کرد. چوپان گفت: خانه‌ای می‌خواهم با دو درب آهنین، بی‌پنجره که کلیدش تنها در دست من باشد و هیچ‌گاه حاکم آن را از من نخواهد. حاکم که نظر به ماندن او داشت شرطش را پذیرفت.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانانگشت تدبیر قسمت دوم

مجله شمال گردی

آرشیو ⇐ افسانه های مازندرانی

0