افسانه‌های مازندران ” در شمایل گرگ ” قسمت دوم

داستان های مازندرانی
در شمایل گرگ
قسمت دوم

افسانه مازندرانی داستان مازندرانی داستان طبری افسانه های طبری افسانه شمالی داستان شمالی

افسانه های مازندرانی

افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , داستان طبری , افسانه های طبری , افسانه شمالی, داستان شمالی, افسانه های مازندرانی

داستان های مازندرانی

قسمت اول را اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی در شمایل گرگ – قسمت اول

قسمت دوم: شغال از آن همه همدمی سرمست شده‌بود و در پوستش نمی‌گنجید. چنین نمره‌ی بزرگی در خاندانش بی‌سابقه بود و بی شک او را در تاریخ وحوش جاودانه می‌کرد. به نظر آورد فردا روز در سراسر بیشه و جنگل نام او به به عنوان اولین شغالی که مرتبه‌ی گرگی رسیده بر سر زبان‌ها خواهد افتاد و آن‌گاه زوزه‌های تبریک از هر کنامی برخواهد خاست و او باید پیش از طلوع خورشید بر فرازی رفته بانگ گرگانه‌ی خود را دشت و بیشه سر دهد. یادآوری چنان لحظاتی او را مست غرورو میکرد. با خود گفت : (( چه روز بزرگی !)) غرق اندیشه بود که نعره‌ی پرهیبت کفتار همه را به سکوت واداشت و بعد ادامه داد که : و اما شرط اقلیت که مورد احترام ما نیز هست آنکه توافق شد به مناسبت این واقعه‌ی بی‌نظیر  تاریخی جشنی باشکوه برگزار کنیم. بازهلهله و شادی و رقص فراگیر شد. اشک شادی در چشمان شغال بق میزد و غنجی به قامتش نشست. کفتار ادامه داد : بنابراین برای برگزاری چنین جشنی، سوروساتی لازم است. البته ما نقشه‌ای داریم و آن این است که باید چکش اول را محکم بکوبید تا همه‌ی جانوران این بیشه و جنگل از هیبت و هیمنه‌ی این گرگ جوان جسور مو بر تن‌شان سیخ شود، باید بدانند ما به هر جانور یکلاقبا عنوان بزرگی نمی‌دهیم. همه با قیافه‌ی پرتظاهر همان‌طور که با تحسین به شغال می‌نگریستند با سر حرف‌های کفتار را تایید میکردند. کفتار افزود : جشن بزرگ برای جانوری صاحب نام و نشان، شکاری بزرگ می‌خواهد تا شایسته‌ی مهمانان باقدر او باشد.دیگر مرغ و خروس، خرگوش، کبوتر و امثالهم در حد و اندازه‌ی او نیست. نمره‌دهی پیاپی به شغال او را به اوج شکوه و غرور می‌برد. حس اینکه در زمین است برایش متصور نبود. پرباد ا فین‌های بالاداده که انگار احدی به گرد او نمی‌رسد. به افق‌های دوردست چشم دوخت. کفتار هرازگاهی نگاهش را به شغال می‌انداخت تا ببیند طرف پخته شده یا نه. آخرین نظر را که انداخت فهمید حالا وقتش رسیده؛ پش گفت : خوبان و عزیزان من، می‌دانم همه منتظر هستید تا حرفم به پایان برسد؛ حق دارید، ولی گرگ جوان نیز هست تا به عنوان یک شایسته‌ی گمنام بیشتر معرفی شود. رو به شغال کرد و گفت : به هر ترتیب، گرگ جوان عزیز، وقتش رسیده که با شکار خویش که در آن مرغزار در حال چریدن است ما را برخوردار کنید. همه‌ی جانوران به سمت نگاه کفتار به سوی مرغزار نگریستند و از فاصله‌ی نه چندان دور، قاطری دیدند در حال چرا، آباز لب و لفچه‌شان راه افتاد. دیدگان پرنیاز آنان چنان بود که دیگر تاب از شغال ربود. نهیبی زد ومانند تیری که از چله‌ی کمان رها شود به سوی قاطر تاختن گرفت. کفتار حرفش تمام نشده‌بود. ولی این کلمه‌ی او که «گرگ جوان عزیز» همه‌ی جانوران را به قهقهه انداخت. روی هم افتاده هی ریسه می‌رفتند و از آن همه صحنه‌سازی در پوست نمی‌گنجیدند.

شغال جست‌های بلند برمی‌داشت و همچنان در چشم‌انداز قاطر به پیش می‌تاخت. قاطر همان‌طور که می‌چرید گاه گاهی سرش را بالا می‌گرفت و از سرخوشی پوزه می‌تکاند و علف می‌جوید. ناگهان چشمش به جانوری افتاد که به سوی او می‌تازد. جا‌به‌جا شد و خوب دقت کرد دید شغال است. منتها پرش‌های شغال را ندارد. دچار تردید شد. حوصله کرد تا نزدیک‌تر شود اشتباه نکرده‌بود واقعا شغال بودولی مانند گرگ می‌جهید و به جانب او خیز برمی‌داشت. احساس کرد واقعه‌ای در راه است. شغال در چندقدمی قاطر ایستاد و بعد چشمان دریده‌اش را به سوی قاطر گرفت و از خشم نیش‌های برنده‌اشرا به اونشان داد. قاطر که شغال را به حساب نمی‌آورد، ابرو درهم کشید و باشگفتی او را نگریست و بعد با تحقیر به وی گفت : تو شغال نیستی؟ شغال که از این برخورد توهین‌آمیز برآشفته شده ‌بود گفت : من یک گرگم و به‌زودی از طریق زوزه‌های انجمن‌های جانوران در سراسر این بیشه نام من پراکنده خواهد شد. قاطر گفت : پس این‌طور. شغال گفت : بله، اخبرا از جانب انجمن جانوران بیشه‌های شمال به این مقام رسیده‌ام و برای نایل‌‍ شدن به این اسم فرخنده، قرار شد جشنی با نخستین شکارم برگزار شود. و آن حیوان خوشبخت تویی که به این مرتبه‌ی بلند می‌رسی. قاطر فهمید چه خبر شده؛ به این خاطر گفت : خب، چه روز بزرگی، واقعا گاهی اوقات لحظه‌هایی فرا می‌رسد که باید در راه آن خود را قربانی کرد. شغال باورش نشد که چه شنیده، به همین خاطر پرسید: واقا، درست شنیدم؟ قاطر گفت: نه اینکه نیازی به برخورد و ستیز نیست، بلکه این افتخاری است که نصیب کمتر حیوانی می‌شود. شغال که ذوق‌زده شده‌بود، با هیجان وصف‌ناپذیری پنجه‌هایش را به هم سایید و گفت : در برابر این همه جان‌فشانی باید چه کنم؟ قاطر پاسخ داد: این حداقل گذشت است و من علاقه‌مندم با جان ناچیزم به شکوه و جلال آن جشن هر چه بیشتر بیفزایم. شغال در اوج هیجان بود که قاطر در ادامه گفت : تنها یک چیز آزارم می‌دهد. شغال بدون درنگ پرسید: چه چیزی آزارت می‌دهد؟ قاطر گفت: تیغی میان دو سُم پایم رفته، و آن را خلیده. اما من از خلیدن آن در رنج نیستم، بلکه بیشتر از آن می‌ترسم که جان مبارکتان در خطر بیفتد. به این خاطر بسیار خوب ود پیش از قربانی‌کردنم آن را از پایم درمی‌آوردید. شغال که مست قدرت و امتیازهای فراوان بودپاسخ داد: به روی چشم. کدام سُم پایت است؟

قاطر او را به فاصله‌ی مشخصی کشاند و وقتی شغال به آن نقطه رسید، با پا اسکیزه‌ی محکمی بر پوزه‌اش نواخت. طوری که او از زمین کنده شد و به هوا رفت. بعد با فرق سر به زمین کوبده‌شد. ضربه آن‌چنان ناگهانی و پرقدرت بود که آه از نهاد شغال برآمد و گفت: منِ قصاب را چه به نعلبندی!

مجله شمال گردی

••• منبع: کتاب افسانه های مازندران, نوشته طیار یزدان‌پناه لموکی •(برای حمایت از این اثر, کتاب را تهیه بفرمایید)•

دسته ⇐ داستان ها و افسانه ها

2+