افسانه‌های مازندران ” در شمایل گرگ ” – قسمت اول

داستان های مازندرانی
در شمایل گرگ
قسمت اول

افسانه های مازندران افسانه های مازندرانی داستان مازندرانی داستان های مازندرانی داستان طبری افسانه طبری

افسانه های مازندرانی

افسانه های مازندران , افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی, داستان های مازندرانی , داستان طبری, افسانه طبری, افسانه های مازندرانی , داستان های مازندرانی . , داستان شمالی , افسانه شمالی

داستان های مازندرانی

شغال سر حال، سبک و تیزپا، از بیشه درآمد. چشم‌انداز نگاهش مرغزاری بود گسترده در پیش رو. دیدگانش را در اطراف گرداند. و بعد بااحتیاط از کناره، رو به بالا شد. پنهان از هر نگاهی در سایه‌سار نیزار، در سر اندیشه‌ی شکار داشت. احساس قدرت و چابکی می‌کرد. بااین همه از شتاب پرهیز داشت تا اینکه صداهایی کنجکاوی‌اش را جلب کرد.به گوشه‌ای خزید و گوش خواباند. دریافت انجمنی است. کمی پیش‌تر رفت. صداها آشکارتر به گوش می‌رسید. از لابه‌لای نی‌ها چهره‌ها را تشخیص داد.گرگ، کفتار، روباه، گورکن و دو سه جانور دیگر. هرکدام رودروری، با یکدیگر گفت‌وگو داشتند و خاطره‌ها می‌گفتند از نیش کشیدن ‌های شکاری، لاشه‌ای و مرداری و نیز گاهی هم قهقهه‌های غیظ‌آلود سر میدادند، با نگاه‌هایی پرخاش‌جو، که جمع را به تنش می‌کشید یا بر سروکول یکدیگر می‌غلتیدند. البته نه به قصد دریدن بلکه پنجه‎‌ی قدرت نشان دادن. آنگاه، ضعیف زوزه‌ای سر میداد و در گوشه‌ای میخزید و به سوز _ ناله‌های عاجزانه می‌پرداخت. تنش لرزان، دیدگانش پرتشویش، که در پی حامی دودو می‌زد تا چنگال تیز قدرت او را ندارد. در این هنگامه اگر موضوع چشم‌زهره گرفتن بود، جانوری همتا به میانه می‌شد و او را به زیربال حمایت می‌گرفت. دست پرکبر و غرورش به گونه‌ای بر سر او کشیده می‌شد که او بی‌اختیار به موضع لیسی می‌پرداخت. تیز‌چنگالان، موضع‌لیسان را بین خود دور می‌دادند و اینان در پناه آنان برای خود کیابیایی داشتند. شغال که تکیه روی چنگال خود داشت گره در ابرو افکند که چه مرتبه‌ی پستی! جوان بود و سرکش که با شکارهای خود، رو پابود و نیز هنوز فرصتی به او داده نشده بود تا دانسته شود اهل لابه است یا نه. با این همه قصد کرد به انجمن درآید.

شغال فرازی را درگوشه‌ی انجمن از نظر گذراند و برآن شد تا روی آن رود که بیشتر به دید ه آید. بنابراین به آن برآمد قامتش افراشته می‌نمود. مانند پهلوان جوانی که به ظاهر جسور،بی‌باک و نترس جلوه می‌کرد. روباه از سر ذوق گفت :(( به به چه گرگی!!)) این تشبیه به گوش کفتار خوش نشست _ بازی تازه‌ای که قاعده‌ی خود را داشت _ سری به تایید تکان داد و گفت : (( راست می‌گویی، پوزه‌اش هم سیاه شده‌است.))

دیگری گفت : (( نه، واقعا گرگ است.)) یکی از سر تحریک شغال _ که لحظه به لحظه در هیبت گرگ فور می‌شد _ و با چشمکی به گرگ و کفتار گفت : (( گمان نکنم گرگ باشد.)) گفتمان مفت‌خواران، کاسه‌لیسان و مرده‌خواران اوج گرفت و رو به دعوای ساختگی رفت. کشمکش‌ها به قدری واقعی می‌نمود که وحشت درگیری می‌رفت. چنگالهای تیز به سوی یکدیگر نشانه می‌رفتند. لکی گرگ ¹ با تشری سنگین همه را وادار به آرانش کرد. فضای گفت‌وگو صمیمی شد. فیتیله‌ی جدل را پایین کشیدند. با این همه شغال با همان هیبت ایستاده و از جایش جنب نمی‌خورد تا نتیجه قطعی شود و اثریت نام او را به گرگی برگزینند. درک شغال این بود که کفه ترازو به نفع او می‌چرخد. امام گاهی با گوشه‌ی چشم به لی‌گرگ می‌نگریست. نگاه تیز درنده‌اش موها را به تنش سیخ می‌کرد.منتها به روی خود نمی‌آورد. با اعتماد به‌نفس فوق ‌العاده‌ای گردن می‌کشید و ندید می‌گرفت. به هر ترتیب پس از شور فراوان به این نتیجه رسیدند که به گرگ بودنش رای دهند. اقلیت آن انجمن اعلام کردند به شرطی می‌پذیرند. گوش‌های شغال تیز شد که تاگرگ شدن راهی نمانده است. دچار هیجان گردید و مدام برانگیخته می‌شد. تا آن اندازه که برای بدست آوردن آن مقام حاضر بود خود را به هر آب و آتشی بزند. موقع مغتنمی دست داده بود که به او مرتبه می‌داد. فرصتی که کمتر به دست می‌آمد. در این گیرودار ناگهان تمامی انجمن سرها را در یک دایره پایین آوردند ودر گوش یکدیگر پچ‌پچی را سر دادند و بعد همه روی موضع نشستند. بعد به یکدیگر نگاه کردند وسری تکان دادند. شغال در یک تب پرشرری می‌سوخت. اینکه پیشنهاد چه باشد؟ در دل گفت : (( هر چه باشد، باشد؛ باید چشم‌شان را جا گذاشت تا بدانند با که طرف‌اند. ))

کفتار به عنوان نماینده‌ی جمع با سرخوشی شادمانه به‌صورت یک مرده‌خور حرفه‌ای چهره به چهره‌ی شغال دوخت. طوری که شغال از آن همه لطف که از نگاهش می‌بارید متبسم شد وکفتار نیز چهره گشود که پاسخی داده باشد منتها رفتارش به گونه‌ای لود که انگار دارد افتخار بزرگی را نصیب او می‌کند که کمتر حیوانی فرصت دست‌یازی به آن را دارد. شغال با نگاهش به کفتار فهماند این نکته را می‌فهمد و برای جبران دریغی ندراد که گاه‌به گاه برای سپاس موضع‌لیسی کند و این امر متداول در بده‌بستان‌های مرتبه‌یابی بود که نهایت تقرب را می‌رساند. به هرترتیب پس از انجام برخی تشریفات صدای نم‌دار کفتار طنین‌انداز شد که :(( ای شغال، ماهمه ه این نتیجه‌ی مهم رسیدیم که تو واقعا گرگ شده‌ای.))وقتی جمله تمام شد، موضع‌لیسان هورا کشیدند و همهمه سر دادند و روباه که خویشاوند جدایی‌ناپذیر شغال بود به میانه پرید، رقص‌کنان به پایکوبی پرداخت و دیگر حیوانات به او دَم می‌دادند و دَم می‌گرفتند و هر کدام با زوزه‌ای به شادی می‌افزودند.

قسمت دوم را اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی در شمایل گرگ – قسمت دوم

مجله شمال گردی

پی‌نوشت :

۱٫ لکی گرگ : به گرگ تنها و بزرگ‌تر ازگرگ‌های معروف به هفتایی گویند. گرگ‌های هفتایی دسته‌جمعی شکار می‌روند و لکی گرگ تنهایی شکار می‌کند.

••• منبع: کتاب افسانه های مازندران, نوشته طیار یزدان‌پناه لموکی •(برای حمایت از این اثر, کتاب را تهیه بفرمایید)•

دسته ⇐ داستان ها و افسانه ها

1+