داستان آموزنده وجود خدا

شبی از شب ها مردی خواب عجیبی دید, او دید که در عالم رویا پابه پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و …

داستان آموزنده داستان حکایت داستان پندآموز داستان باحال

داستان آموزنده وجود خدا

داستان , داستان آموزنده , حکایت , حکایت آموزنده , داستان باحال , حکایت , داستان درباره ی خدا , داستان خدا

شبی از شب ها مردی خواب عجیبی دید, او دید که در عالم رویا پابه پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال در آسمان بالای سرش خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است.

او که محو تماشای زندگیش بود ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هایی است که او دوران پردرد و رنج زندگیش را طی می کرده است.

بنابراین با ناراحت به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت : پروردگارا … تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد, در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد.

پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد, چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم, تنها گذاشت ؟ خداوند لبخندی زد و گفت بنده ی عزیزم من دوستت دارم وهرگز تو را تنها نگذاشته ام.

زمان هایی که در رنج و سختی بودی من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی !

مجله شمال گردی

آرشیو ⇐ داستان

4+

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *