افسانه های گیلانی

افسانه گیلانی سیمرغ و سرنوشت

در گذشته های دور در یک سرزمینی شاهزاده و دخترکی فقیر در یک زمان به دنیا آمدند, مرد جادوگر و طالع بینی مدعی شد که آنان به عقد هم در خواهند آمد …

داستان گیلانی افسانه گیلانی داستان محلی افسانه های گیلانی

افسانه های گیلانی

داستان , افسانه , داستان گیلانی , افسانه گیلانی , داستان های محلی , داستان های گیلانی , افسانه های گیلانی

در گذشته های دور در یک سرزمینی شاهزاده و دخترکی فقیر در یک زمان به دنیا آمدند, مرد جادوگر و طالع بینی مدعی شد که آنان به عقد هم در خواهند آمد.

سیمرغی این را که شنید تلاش کرد تا پیشبینی طالع بین را نقش بر آب کند, دخترک را دزدید و به غاری برد, سال ها بعد شاهزاده به همراه دوستانش تصمیم گرفتند که به شکار بروند,

در راه بودند که به شالیزاری رسیدند, کشاورزی را دیدند که محصول سبز و رسیده را با زرد و نا رسیده یکسان می برد و نیز را در چمنزاری سبز و خرم بزی لاغر دیدند که می چرید,

ناگهان مردی بلند قامت با موهای سپیدی از راه رسید, شاهزاده از او درباره ی کشاورز و بز لاغر پرسید; مرد گفت ; نمیدانم, این رازها را برادر بزرگم می داند,

شاهزاده به همراه دوستانش به خانه ی برادر آن مرد سپیدموی رفتند, در زدند مرد جوانی در را باز کرد, شاهزاده سراغ برادر بزرگ آن مرد بلندقامت را گرفت که جوان با لبخندی گفت خودم هستم و به رسم مهمان نوازی بعد از گفتگویی به داخل خانه رفتند که مرد به همسرش گفت هندوانه بیاور, وقتی همسر مرد جوان هندوانه را آورد, مرد جوان گفت این هندوانه ترش است, یکی دیگر بیاور و این مسئله چند بار تکرار شد, تا آنکه هندوانه ای بهتر آورده شده و جلوی شاهزاده که مهمان آن خانه بود قرار داد.

شاهزاده بعد از توضیحات کوتاهی از ماجرای پیش آمده از مرد جوان پرسید; راز یکجا بریدن برنج های رسیده و نارس کشاورز چیست؟

مرد گفت این کار حکایت از مرگ می کند که پیر و جوان ندارد,

شاهزاده از راز آن بز لاغر پرسید؟

جوان گفت; حکایت کسی است که دل خوشی از زندگی ندارد,

در پایان شاهزاده راز جوانی مرد را جویا شد;

جوان پاسخ داد من برادر بزرگتر هستم ولی دلیل پیرتر به چشم امدن برادرم, زن برادرم است, بر عکس زن من که خوش اخلاق و حرف شنو می باشد.

شاهزاده و دوستانش که جواب سوال هایشان را گرفتند از مرد تشکر کردند و به راهشان ادامه دادند.

در بین راه به کوهی رسیدند که ناگهان سیمرغ را دیدند, شاهخزاده و دوستانش که به قصد شکار آمده بودند, از اسب هایشان پیاده و اماده شکار شدند, شاهزاده به سمت دهانه غار رفت که ناگهان دخترکی جوان را در غار دید با تعجب جلو رفت و دید دخترک بدور از هر تمدن و آدابی است,

شاهزاده که خیلی تعجب کرده بود و یاد راز جوانی آن مرد و خوش اخلاقی و حرف شنویی همسرش افتاده بود,

دخترک را به قصر برد و به بزرگان قصر سپرد تا به او فرهنگ و آداب بیاموزند.

بعد از مدت ها, شاهزاده دخترک را به همسری برگزید . . .

اینجاست که می گویند, سیمرغ هم نتوانست سرنوشت را عوض کند . . .

مجله شمالگردی

آرشیو ⇐ داستان های محلی

3+