داستان دینی

داستان دینی واقعی, عباس دروغ نمیگه

داستان دینی : به نقل از یکی از ذاکرای ارباب : دو ماه پیش کربلا بودیم تو صحن حرم حضرت عباس ع بود که مداح داشت روضه میخوند, یهو دیدیم پیرمردی اومد و سریع ..

داستان دینی و آموزنده

شمال گردی – داستان دینی : به نقل از یکی از ذاکرای ارباب : دو ماه پیش کربلا بودیم تو صحن حرم حضرت عباس ع بود که مداح داشت روضه میخوند, یهو دیدیم پیرمردی اومد و سریع یقه مداح رو گرفت کشیدش پایبن گفت عباس دروغ میگه … تو دروغ میگی .. عباس دروغ میگه .. مداح  که دستپاچه شده بود آرومش کرد گفت چی شده پدر , چی شده که این حرف رو میزنی ؟ پیرمرد با عصبانیت در حالیکه گریه میکر گفت من بعد 25 سال با هزار امید و آرزو بچه دار شدم پسرم الان که 19 سالشه رفته تو کما با خودم گفتم درمون دردش عباسه , برای همین از اصفهان پا شدم اومدم کربلا که حاجتشو بگیرم, خیلی نظر کردم, گریه کردم تنها بچمو ازم نگیره .. ولی امروز بهم زنگ زدن و بهم گفتن بچت مرده .. دروغ میگن که عباس حاجت میده .. دروغ میگین شماها ..
یهو مجلس بهم ریخت ..

داستان , داستان آموزنده , داستان دینی , داستان پند آموز , روایات زیبا , شفا , داستان شفا دادن , حضرت عباس ع , شفا دادن حضرت عباس


فرداش که دوباره رفتیم تو صحن حضرت عباس نشسته بودیم بودیم دیدیم, پیرمرده پا برهنه اومد .. با خودمون گفتیم امروز هم مجلس رو خراب میکنه و الان مداح و میزنه دوباره که ..
دیدیم اومد جلو چهار پایه که مداح روش وایساده بود دستشو گرفت, گفت : بیا بغل ضریح بهمونجای دیروز خون میخوام همه کسایی که دیروز بودنم باشن و ببینن .. میخوام بگم غلط کردم .. ( گریه میکرد و میگفت )

مداح صدا کرد که مردم دقت کنن, و همهمه نکنن تا ببینن قضیه چیه ..

پیرمرد, گفت تازه که دیگه وسایلمو جمع کرده بودم تا راه بیافتم برم اصفهان, یهو خانومم زنگ زد گفت ( چون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن ) التماس کردم گفتم 1 بار بچمو تو سرد خوونه ببینم, گفتم طاقت ندارم نمیتونم دیگه صبر کنم تا باباش بیاد .. بزارید یبار ببینمش آروم شم ..

خلاصه منو راه دادن که برای لحظاتی برم داخل سردخونه, میگه همین که کشو رو کشیدن بیرون دیدیم رو نایلوون بخار نشسته, که ..

سریع آوردنش بهش شوک دادن بعد چند دقیقه به هوش اومد ..

پسرمون که اصلا تو قید و بند مذهب نبود تا نشست به خانومم گفت بابای من کجاست ؟

خانومم گفت بابات کربلاست ..

پسرم بهش گفت : به بابا زنگ بزن بگو زمانی که تو کما بودم 1 آقای قد بلندی اومد تو خوابم گفت .. پسرم بلند شو ..

به بابات سلام برسون بگو ..

بگو ..

آبروی من یک بار تو کربلا رفته

چرا دوباره آبروی منو بردی .. برو بهش بگو عباس دروغ نمیگه ..

منبع : شمال گردی

0