داستان آموزنده

داستان آموزنده مرد جوان و مزرعه دار

داستان آموزنده : مرد جوانی برای پیداکردن کار به همه جا سر زد و عاقبت به خدمت مزرعه داری درآمد. قرار شد مرد جوان در ازای یک سال کار در مزرعه پنجاه عدد ..

داستان آموزنده و کوتاه

شمال گردی – داستان آموزنده : مرد جوانی برای پیداکردن کار به همه جا سر زد و عاقبت به خدمت مزرعه داری درآمد. قرار شد مرد جوان در ازای یک سال کار در مزرعه پنجاه عدد سکه به عنوان دست مزد دریافت کند. پیش از شروع کار, ارباب به مرد جوان گفت : تو از همین امروز تا بهار سال بعد, یعنی زمانی که اولین فاخته آوازش را سر می دهد, در مزرعه کار خواهی کرد و در این مدت نباید عصبانی شوی. در هر جا وهر کاری باید به اعصابت مسلط باشی در غیر اینصورت نه تنها از دست مزد خبری نیست بلکه باید دو سال تمام برایم مفت و مجانی کار کنی.

داستان آموزنده , داستان های آموزنده , داستان , داستان کوتاه , داستان های کوتاه, داستان باحال , داستان پند آموز

مرد جوان چاره ای جز قبول شرایط ارباب نداشت. صبح روز بعد ارباب به مرد گفت : زود باش برو مزرعه و علف های هرز را وجین کن, اما قبل از تاریکی هوا نباید دست از کار بکشی. مرد جوان راهی مزرعه شد و کارش را شروع کرد او پس از غروب خورشید پیش ارباب برگشت. ارباب با عصبانیت گفت : چرا برگشتی؟ مگر نگفته بودم تا هوا تاریک نشده نباید دست از کار بکشی ؟

اما خورشید غروب کرده است.

درست است که خورشید غروب کرده, اما ماه در آسمان است و هوا هنوز تاریک نشده است.

مرد جوان از شنیدن حرف های ارباب شگفت زده شد و گفت : غیر ممکن است. من چطور تمام شب را در مزرعه کار کنم؟ چه کسی گفته که وقتی ماه در آسمان می درخشد, هنوز روز است؟

اوه, مثل اینکه قول و قرارمان یادت رفت و کم کم عصبانی می شوی.

نه ارباب من عصبانی نیستم. فقط از آن که گفتید وقتی ماه در آسمان می درخشد هنوز روز است, کمی تعجب کردم.

مرد دوباره به مزرعه برگشت و تمام شب را کار کرد. اما نزدیکی صبح, دیگر طاقتش تمام شد طوری که از شدت خستگی توان ایستادن نداشت. او از دست ارباب آنقدر عصبانی بود که داد زد : ای شیاد اگر اینجا بودی همین الان حقت را کف دستت می گذاشتم. بالاخره تلافی میکنم.

از بخت بد مرد جوان, ارباب زورگو و خسیس که پشت بوته ها مخفی شده بود, حرف مرد جوان را شنید و ناگهان ز مخفی گاهش بیرون آمد و گفت : خب ای مردجوان! شرط را باختی و حالا باید دو سال تمام مفت و مجانی برایم کار کنی.

مرد جوان دو سال در مزرعه بدون دریافت هیچ دست مزدی کار کرد و عاقبت خسته و رنجور به خانه اش برگشت. وقتی برادر بزرگترش از ماجرا با خبر شد به او گفت : خودت ار ناراخت نکنن. من حق این مرد را کف دستش می گذارم. فردای آن روز برادر بزرگ تر به مزرعه ی مرد خسیس رفت و از او خواهش کرد کاری به او بدهد. مرد گفت : تو می توانی در مزرعه ی من کار کنی اما به یک شرط تو از امروز تا بهار سال آینده یعنی زمانی که اولین فاخته ی بهار آوازش را سر دهد در مزرعه کار خواهی کرد اما در این مدت نباید عصبانی شوی. اگر عصبانی شدی باید باید پنجاه سکه ی طلا به من بدهی و اگر من عصبانی شدم, باید پنجاه سکه ی طلا به تو بدهم. برادر بزرگ تر جواب داد: پنجاه سکه ی طلا خیلی کم است. بهتر است شرط ما صد سکه ی طلا باشد. مرد خسیس از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و گفت : قبول می کنم. صبح روز بهد برادر بزرگ تر از خواب بیدارشد ولی سر کار نرفت. ارباب او رفتو گفت : زودباش ابله! خورشید طلوع کرده است و تو هنوز خواب هستی؟

خورشید طلوع کرده است؟ خورشید چگونه جرئت کرده است بدون اجازه ی من طلوع کند؟

دست از این مسخره بازی ها بردار و زور برو به مزرعه.

مثل اینکه کم کم داری عصبانی می شوی.

نه ابدا. من فقط خواستم به تو بگویم کار های زیادی در مزرعه است که تو باید انجتم دهی. کار منتظر توست.

مهم نیست بگذار کار منتظر من باشد من که نخواسته ام کار منتظر من باشد.

تا تو به مزرعه برسی ظهر شده است.

راستش دلم می خواهد یکی دو ساعت دیگر هم بخوابم و بعد از آن سر کار بروم.

امیدوارم از یکی دو ساعت بیشتر نشود !

مثل اینکه کم کم داری عصبانی می شوی, ابنطور نیست ؟

نه ای آدم پر رو! به هیچ وجه عصبانی نیستم. فقط می خواهم بگویم تا سر کار بروی شب شده است.

مهم نیست ارباب ! دوباره روز می شود. مگر نه؟ اما خوب گوش کن! این رختخواب مثل سنگ است. دوست دارم این یکی دو ساعت را بروم انباری و روی پشته ای از کاه های نرم بخوابم. مرد خسیس خیلی خیلی عصبانی شد. اما بروز نداد تا شرط را نبازد. از این رو بی آن که حرفی بزند. راهش را کشید و رفت. برادر بزرگ تر به انباری رفت و با خیال راحت تا غروب خوابید. وقتی مرد خسیس از ماجرا با خبر شد به انباری رفت و به تندی داد کشید و گفت : تو خجالت نمی کشی؟ کارگرانی که اول صبح رفته اند سر کار در حال باز گشت هستند اما تو هنوز خوابیده ای و سر کار نرفته ای ؟

ارباب عزیز به نظر من این دفعه عصبانی شدی

نه اصلا منظورم از آمدن به اینجا بود که از شما بخواهم به خانه بیایی.

خب این شد یک حرف درست پس صبر کن با هم برویم

برادر بزرگتر می خورد و می خوابید و سر کار نمی رفت این کار همیشگی او بود. مرد طمع کار هم از شدت عصبانیت می سوخت ولی خشمش را فرو می خورد و حرفی نمی زد.

اواسط زمستان بود. ارباب تصمیم گرفت چاره ای پیدا کند تا از دست مرد تنبل خلاص شود درختی جلوی خانه بود مرد از زنش خواست تا به بالای درخت برود و با اشاره ی دست او آواز فاخته سر بدهد. بعد کارگرش را صدا زد و در همان لحظه به زن اشاره کرد و زن آواز غریبی سر داد : کوکو … کوکو …

ارباب به برادر بزرگ تر گفت : امسال فاخته ها زودتر باز گشته اند. هر چند بهار فرا نرسیده است, اما قرار ما این بود که تا زمان بازگشت فاخته ها در مزرعه کار کنی بنابراین کار تو به پایان رسیده است و می توانی اینجا را ترک کنی. برادر بزرگتر زود به خانه رفت و لحظه ای بهع با یک تفنگ برگشت. او تفنگ را به سمت درخت نشانه گرفت و گفت : پیداشدن فاخته ها در این وقت سال بد شگون است بهتر است او را با شلیک تیر ساکت کنم. پس از نشانه گیری دستش را روی ماشه گذاشت و آماده ی شلیک کرد مرد طمع کار زود تفنگ را از دست او قاپید و با لحنی عصبانی فریاد زد : مگر کوری ؟ تو اگر شلیک می کردی یک انسان را می کشتی نه یک فاخته را زود باش از اینجا برو. برادر بزرگتر جواب داد : حتما ارباب من از اینجا می روم. اما به نظرم عصبانی شدی و شرط را باختی اینطور نیست؟ مرد خسیس که هنوز از خشم به خود می پیچید فریاد زد : نه تنها از دست تو عصبانی شده ام بلکه دارم دیوانه می شوم. این صد سکه را بگیر! دیگر نمی خواهم تو را ببینم. برادر بزرگ تر پس از گرفتن سکه ها گفت : خداحافظ ارباب عزیز! برادر من به خاطر همین سکه ها دو سال تمام برایت کار کرده بود.

منبع : مجله شمال گردی

0