داستان های مثنوی

داستان خنده دار طوطی و بقال – داستان های مثنوی

داستان های مثنوی : بقالی در دکانش طوطی خوش آوا و زیبایی داشت و این طوطی از دکان نگهبانی می کرد و با ندا و نوای دل انگیز خود, مشتریان را به آن دکان جلب ..

داستان خنده دار از داستان های  مثنوی

داستان های مثنوی : بقالی در دکانش طوطی خوش آوا و زیبایی داشت و این طوطی از دکان نگهبانی می کرد و با ندا و نوای دل انگیز خود, مشتریان را به آن دکان جلب می کرد و بازار بقال را گرم نگاه می داشت.

داستان های مثنوی , داستان , مثنوی , داستان های مثنوی , داستان , داستان آموزنده , داستانک , حکایت , حکایت مثنوی , داستان طوطی , داستان خنده دار

روزی بقال که به خانه رفته بود, گربه ای در دکان او موشی را دنبال کرد, طوطی هراسان و ترسان شد و برای حفظ خود از گزند گربه به این سو و آن سو می رفت بال و پرش به شیشه هایی که پر از روغن بادام بود, خورد و شیشه ها به زمین افتاد و شکست و روغن آنها به زمین ریخت.

بقال وقتی که به دکان آمد و آن منظره را دید و جریان را فهمید, از روی خشم طوطی را گرفت و ( با دست چوبی ) آنقدر بر سر طوطی زد, که موی سرش ریخت و کم کم به صورت طاس درآمد.

از آن پس, طوطی خاموش شد و بغض گلویش را گرفت و دیگر سخن نگفت و همچنان روز و شب در غم و اندوه فرو رفت, بقال هر چه او را نوازش می کرد؛ تا بلکه پرنده را به نطق وا دارد و در نتیجه مثل قبل با نطق خود مشتریان را جلب کند, طوطی منقار نگشود و همچنان در خاموشی به سر برد.

بقال بسیار حیران و افسرده شد و حتا برای اینکه طوطی سخن بگوید, به تهیدستان صدقه می داد و از خدا کمک می خواست ولی نتیجه نگرفت :

هدیه ها می داد هر درویش را

تا بیابد نطق مرغ خویش ا

با هزاران غصه و غم گشته جفت

کای عجب این مرغ کی آید بگفت ؟

روزها گذشت و همچنان فضای مغازه پر از اندوه و ماتم بود, تا اینکه یک روز مردی که شغل او جولقی ( بافندگی ) بود و از قضا سرش طاس و کچل بود, از آنجا گذر کرد.

تا چشم طوطی به سر طاس آن مرد افتاد ناگهان منقار گشود و صدا زد : ای کچل ! تو نیز مگر مثل من روغن ریخته ای که صاحبت بر سرت زده و کچل شده ای ؟!

طوطی اندر گفت آمد در زمان

بانگ بر درویش زد که هی! فلان

از چه ای کل با کلان آمیختی

تو مگر از شیشه روغن ریختی؟!

مردم از قیاس و تشبیه آن چنینی او خندیدند :

از قیاسش خنده آمد خلق را

گو چو خود پنداشت صاحب دلق را

طوطی چون پرنده ای ناطق است و از عقل و درایت بهره ای ندارد با مقایسه باطن به ظاهر یک چنین قیاس و سنجش خوش نما ولی بی اساس را بر زبان آورد :

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گرچه باشد در نوشتن شیر, شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد

کم کسی زابدال حق آگاه شد

تا اینکه می گوید :

آن یکی شیر است اندر بادیه

و آن یکی شیراست اندر بادیه

آن یکی شیر است که آدم می خورد

و آن یکی شیر است کادم می درد

 

به این ترتیب مولوی تاکید می کند که قیاس ظاهر به باطن غلط است, مثلا زنبورهای عادی با زنبورهای عسل, در ظاهر همگون می باشند و از یگ گیاه و آب می خورند و می آشامند, ولی محصول اولی, نیش و زهر, و محصول دومی عسل می شود.

و یا مثلا آهوی بی مشک با آهوی مشکدار در ظاهر همسان هستند و هر دو از آب رودخانه می آشامند, ولی محصول اولی سرگین و محصول دومی مشک ناب خوشبو می گردد, و در کنار بیشه زار دو نوع نی وجود دارد. هر دو از یک آب و هوا استفاده می کنند ولی درون یکی خالی است, درحالی که درون دیگری پر از شکر است : ( که به آن نیشکر گویند).

صد هزاران این چنین اشباه بین

فرقشان هفتاد ساله راه بین

این خورد گرد و, پلیدی زو جدا

و آن خورد گرد و همه نور خدا

یکی از نتایجی که مولوی ازاین قصه می گیرد این است :

از همنشین و دوست ناباب بپرهیزید و مبادا ظاهر زیبای آنها شما را بفریبد و با مقایسه بپندارید که باطن او نیز زیباست. درگزینش دوست, دقت کنید :

چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس بهر دستی نشاید داد دست

بخش داستان مجله شمال گردی

5+