داستان های دینی

داستانی زیبا از زندگی امام علی ع , آینه و انگشتر

نقلی زیبا از بخشندگی و مهربانی امام علی ع : روزی عبدالله ( عبدالله یهودی مسلمان شده بود ) و گروهی از یهودیان با چهره هایی درهم رفته و غمگین نزد پیامبر ..

داستان هایی از امام علی ع

نقلی زیبا از بخشندگی و مهربانی امام علی ع : روزی عبدالله ( عبدالله یهودی مسلمان شده بود ) و گروهی از یهودیان با چهره هایی درهم رفته و غمگین نزد پیامبر آمدند, عبدالله به پیامبر گفت : ای پیامبر خدا ! ما از خویشان خود رانده شده ایم, آنها متحد شده اند و قسمت خورده اند که دیگر با ما نشست و برخاست نکنند و سخن نگویند.

پیامبر , پیامبر اعظم ص , امام علی ع , داستان دینی , داستان های دینی , امام علی ع , داستان دینی

عبدالله و دوستانش آمده بودند تا پیامبر اعظم ص چاره ای بی اندیشد, پیامبر از غم آن ها در اندوه فرو رفت و با آن ها همدردی کرد.

در این زمان, حال پیامبر دیگرگون شد. و این آیه بر او فرود آمد ؛ جز این نیست که دوست شما خداست و رسول او و مومنانی که پیوسته نماز می خوانند و هم چنان که در رکوع هستند, بخشش می کنند ( سوره ی مائده , آیه های 55 و 56 ).

قلب پیامبر با شنیدن این آیه شاد شد و لبخند به صورتش نشست.

آیه را برای جمع خواند.

همه شاد شدند و خندیدند.

آن ها جز خدا چه می خواستند ؟

پیامبر خواست آن کسی را که در رکوع بخشش کرده است, پیدا کند.

چه کسی بود که در حال رکوع, بخشش می کرد و این قدر در نظر خداوند عزیز بود ؟

پیامبر به سوی مسجد راه افتاد و عبدالله و گروهش هم به دنبال او.

آن ها وارد مسجد شدند.

پیامبر مردم را در حال نماز دید. بعضی ها در حال قیام, برخی در حال رکوع و گروهی هم به سجده رفته بودند.

پیرمردی با شادی خدا را تشکر می کرد و از مسجد خارج می شد.

پیرمرد با دیدن پیامبر گفت : ای پیامبر خدا, پروردگار از مومنان راضی باشد.

پیامبر از او پرسید : آیا کسی به تو چیزی بخشیده ؟

پیرمرد گفت : باید قصه ام را از اول برای شما بگویم.

من وخانوده ام چند روز بود که گرسنه بودیم. هر جا رفتم کاری به من نمی دادند.

دیگر از غم و گرسنگی, نمی دانستم چه کنم. گفتم خدایا ! چه کار کنم؟ ..

خدایا ما گرسنه هستیم, راهی به ما نشان بده, مثل این که خدا مرا به سوی مسجد هدایت کرده بود. چون همان موقع چشمم به مسجد افتاد و داخل شدم.

نزدیک هر نماز خوانی که رفتم, مشغول کار خود بود, دیگر نمی دانستم چه کنم.

نزدیک بود از غم و ناتوانی غش کنم, آهی کشیدم و این بار به مرد جوانی رسیدم که مشغول نماز بود, با این که تمام نوجه مرد جوان به خدا بود, صدای آه مرا شنید.

جوان به رکوع رفت و در همان حال به من اشاره کرد که انگشترش را از انگشتش درآورم.

مرد جوان در حال رکوع بود و مرتب خدا را با گفتن سبحان الله تسبیح می کرد.

او آنقدر در رکوع ماند که من انگشتر را از انگشتش درآوردم.

پیامبر به آن جوان بخشنده نگاه کرد.

او کسی نبود جز علی پسر ابوطالب.

آن گاه پیامبر به عبدالله فرمود : بروید از میان مسلمانان برای خود دوستانی انتخاب کنید.

بخش داستان های دینی مجله شمال گردی

0