افسانه های مازندرانی – گوهر شب چراغ قسمت چهارم

بازرگان که مرد خبره و دنیادیده‌ای بود توانست آن گوهر را به چند برابر آنچه خریده‌بود بفروشد و از آن معامله سود خوبی ببرد…

افسانه های مازندرانی  داستان های مازندرانی  داستان مازندرانی

افسانه گوهر شب چراغ

افسانه های مازندرانی , داستان های مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه گوهر شب چراغ  , افسانه مازندرانی , داستان طبری , افسانه طبری , داستان بومی مازندرانی , افسانه بومی مازندران , داستان گوهر شب چراغ , گوهر شب چراغ , سنگ شب چراغ

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی گوهر شب چراغ قسمت اول

بازرگان که مرد خبره و دنیادیده‌ای بود توانست آن گوهر را به چند برابر آنچه خریده‌بود بفروشد و از آن معامله سود خوبی ببرد. وی پس از آنکه به دیگر کارهای تجارتی‌اش رسید باز از همان راه به‌سوی خانه‌اش برگشت. در راه فکری به خاطرش رسید به اینکه اگر داستان فروش آن گوهر را با آن سود سرشار به آن مرد هیزم‌شکن بگوید بی‌شک او سکته خواهد کرد و وی به‌راحتی می‌تواند آنچه را که به او داده‌بود پس بگیرد. البته کمی هم خود را سرزنش می‌کرد که نمی‌بایست آن‌همه اشرفی را به آن مرد بی‌سواد روستایی می‌داد. از اینکه شتاب‌زده دست به این کار زده‌بود خود را نکوهش می‌کرد و از جانبی دیگر خود را قانع می‌کرد که اگر با آن کیسه‌ی پول چشمش را سیاه نمی‌کرد نمی‌توانست به آن‌همه ثروت دست یابد.
با این‌همه مرد روستایی را لایق آن‌همه سکه نمی‌دانست بنابراین عزم را جزم کرد که او را به سکته بکشاند. زبان این کار را هم داشت و می‌دانست چگونه او را به هیجان بکشاند و از شدت فشار روانی که بر او وارد می‌آورد، مغزش را از کار بیندازد. با این فکر و خیال تمامی راهرا پیمود و به خانه‌ی آن مرد رسید. از اسب پیاده شد. صاحب‌خانه را صدا زد. دم‌دمای غروب بود. ابرهای سیاه در آسمان می‌غریدند و رعدوبرق همراه با صدایی نهیب لرزه بر اندام می‌‌انداخت. مرد هیزم‌شکن با شنیدن صدای پیاپی مردی از اتاق بیرون آمد. بازرگان را شناخت. با چهره‌ی گشاده به‌سویش رفت و پیش از گرفتن باران او را به درون خانه آورد. پیرمرد تظاهر کرد که از رعدوبرق می‌ترسد. پوزش خواست که از ناچاری مزاحم شد. مرد هیزم‌شکن گفت: «این چه حرفیه، شما ان‌وقت که عموی ما نبودی، مهمان ما شدی حالا خیر باشد که هم خیر تو به ما رسید و هم عموی ما شدی.»
هردو خندیدند. گپ و گفتوگو درگرفت. بازرگان نرم‌نرم فضا را آماده کرد که حس روانی مرد را تحریک کند. آرام‌آرام اورا به هیجان آورد تا در یک لحظه‌ی حساس ضربه را فرود آورد. همه‌چیز مهیا شد و او از گوهر شب چراغ گفت و از سود چند برابری که به‌دست آورد. انتظار آن را داشت که مرد هیزم‌شکن که به نسبت ملتهب شده بود از غصه پس بیفتد. منتها برعکس، دید، مرد هیزم‌شکن کمی به فکر فرو رفت و بعد سر بلند کرد و به بازرگان گفت: «من آن را به چهار گردو خریدم نه یک کیسه اشرفی.» آن از نهاد بازرگان به‌درآمد. رنگش تیره شد، سرش سیاهی رفت و در کف اتاف تاقباز دراز‌به‌دراز افتاد. چشمش به سقف خانه مات ماند و با دهانی نیمه‌باز زندگی را وداع گفت.
مرد هیزم‌شکن دستپاچه شد. اهل آبادی را خبر کرد. همه آمدند. عموی مرد را مرده یافتند. کدخدا رو به مرد هیزم‌شکن کرد و گفت: «چقدر نیت این مرد پاک بود. در آخر عمر هم مالش را پاک کرد و هم در خانه‌ی برادرزاده‌اش مرد. مادری که آن‌همه مانع دیدار او با برادرش بود جز نفرین برای خود چیزی باقی نگذاشت. واقعاً هیچ‌کس به سر خدا آگاه نیست. خداوند همه‌ی ما را بیامرزد.» دیگران آمین گفتند. مرد هیزم‌شکن سو م و هفتم و چهلم و سال عمو را داد و ثروتی بی‌کران نصیبش شد.

پایان

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *