افسانه های مازندرانی – گوهر شب چراغ قسمت سوم

مرد و زن کنجکاو شدند که او چگونه می‌تواند این‌همه تغییر را به‌صورت طبیعی بین این‌همه مردم نشان بدهد…

افسانه های مازندرانی  داستان های مازندرانی  افسانه مازندرانی

افسانه گوهر شب چراغ

افسانه های مازندرانی , داستان های مازندرانی , افسانه مازندرانی, افسانه گوهر شب چراغ  , داستان مازندرانی , داستان طبری , افسانه طبری , داستان بومی مازندرانی , افسانه بومی مازندران , داستان گوهر شب چراغ , گوهر شب چراغ , سنگ شب چراغ

افسانه طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی گوهر شب چراغ قسمت اول

مرد و زن کنجکاو شدند که او چگونه می‌تواند این‌همه تغییر را به‌صورت طبیعی بین این‌همه مردم نشان بدهد. هردو با چشمان پرانتظار به بازرگان نگاه می‌کردند که یعنی کدام راه‌حل؟ بازرگان وقتی آن‌ها را مشتاق و منتظر دید گفت: «شما کدخدا دارید؟» گفتند: «بله»، بازرگان به او گفت کدخدا و چند معتمد ده را جمع کن من به آن‌ها می‌گویم که عموی تو هستم. سال‌هاست که دنبال برادرزه‌ام می‌گشتم تا اینکه امروز توانستم نشانی او را پیدا کرده و او را بیابم. به آن‌ها خواهم گفت که: «راستش را بخواهید پدر او برادر ناتنی‌ام است. من بنا به شغل بازرگانی که دارم بسیار سفر می‌کنم و از مادری هستم که در تمام دوران زندگی دور از آبادی در شهر زندگی کردیم و از همان کودکی در بازار و حجره بزرگ شدم. کم‌کمک برای خود کسی شدم. برادرم در آبادی شما بود. در یکی از روزها به دیدارم آمد کیسه‌ای زر به امانت پیشم گذاشت که اگر من مُردم او را به تنها پسرم بده. من پذیرفتم و آن وجه را در گوشه‌ای پنهان کردم تا اینکه به‌تصادف مدتی پیش آن را یافتم. وقتی کیسه‌ی کهنه‌ی چرمی برادرم را دیدم بسیار متأثر شدم و به یاد او و خانواده‌اش افتادم. واقعیت این است که من هیچ‌وقت به آبادی شما نیامدم. مادرم از نزدیک‌شدن من به برادرم شدیداً جلوگیری می‌کرد. حالا سال‌ها از آن زمان گذشته و من پیرمردی شدم که می‌بینید. مرگ خبر نمی‌کند. جست‌وجو را شروع کردم تا اینکه توانستم به یاری خدا برادرزاده‌ی عزیزم را پیدا کنم و این امانت را در حضور شما به او بدهم و شما گواه باشید که من تکلیف خدایی‌ام را انجام دادم. هیچ خوبی‌یی بهتر از آن نیست که امانت را به دست صاحب آن برسانی. بدون شک خداوند این عمل خوب را از جانب بنده‌اش نادیده نخواهدگرفت.

بازرگان حرفش تمام شد اما زن و مرد حیرت‌زده به او نگاه می‌کردند. آنقدر بازرگان حس عموبودن گرفته‌بود که اشک در چشمان آن دو جمع شده‌بود. مرد بی‌اختیار بازرگان را بوسید و گفت: «واقعاً به تو چقدر عموشدن می‌آید.» بازرگان گفت: «حالا برو کاری که گفتم انجام بده.» مرد رفت، در اندک زمانی گوش تاگوش خانه‌شان از آدم پر شد. بازرگان پرحرارت‌تر از دفعه‌ی پیش داد سخن داد. طوری که عده‌ای می‌گریستند. صدای احسن احسن از هر گوشه‌ای برمی‌خاست. در پایان پیری از آن میان با صدای گیرایی گفت احسن به آن شیری که تو خوردی. فضای اتاق انباشته از عاطفه و عشق بود. کدخدا بازرگان را بوسید و گفت: «خدا تو را فرستاده تا این مرد را از این‌همه نداری و فقر نجات بدهی. ما شک نداریم که مشیت الهی در کار است وگرنه تو کجا و او کجا. این‌همه سال گذشت. برادرت نیز به امانت‌داری معروف بود. پسرش نیز همچنین است. خدا پدر و مادرهایتان را غریق رحمت کند. امشب سعادتی بود که مردم ده از کار خدا بی‌خبر نباشیم. امیدواریم بقیه‌ی عمر را به عزت زندگی کنی.» کدخدا در ادامه گفت: «آری ما چه در دنیا و چه در آن دنیا شهادت می‌دهیم که شما وظیفه‌ی دینی و اخلاقی خود را که همان رساندن امانت بود به‌درستی انجام داده‌ای. خداوند عمر طولانی به شما بدهد.» مردم همه تأیید کردند و پس از کمی گپ و گفت‌وگو رفتند. حادثه‌ی شب پیش در همه‌ی آبادی‌های اطراف پیچید، دهان‌به‌دهان نقل می‌شد. مرد «نظرکرده» وقتی از آنچه اتفاق افتاده‌بود آگاه شد، انگشت حیرت به دندان گرفت. متحیر به‌سوی نیایشگاه رفت. در محراب مغاک به سجده افتاد و در اندیشه‌ی عظمت پروردگار فرو رفت که چگونه و به چه آسانی حادثه‌ای شکل گرفت که هیچ‌گاه نمی‌توانست به این آسانی و در این حجم عظیم به حفظ آبروی مرد هیزم‌شکن آن را بیفزاید. خدا را سپاس گفت که آن راه‌هایی که او درنظر گرفته‌بود به شکست انجامید. که ناگهان باز صدایی در درونش نشست که: «هنوز باید منتظر باشی.» از سجده برخاست. از حیرت به لرزه افتاد. خود را به دیواره‌ی مغاک تکیه داد. رنگش زرد شد، مانند مرده‌ای متحرک بود. آرام نشست، چشمانش را بست. دقایقی گذشت تا توانست خود را بیابد. سر در جیب تفکر فرو برده‌بود. به‌سوی خانه راهی شد و در سکوتی محض فرو رفت.

قسمت آخر از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی گوهر شب چراغ قسمت چهارم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *