افسانه های مازندرانی – گوهر شب چراغ قسمت دوم

فردا روز، مرد مطابق معمول راهی جنگل دامنه‌ی کوه شد تا باری هیزم کند. «نظرکرده» را دید که با شگفتی به‌سویش می‌آید…

افسانه های مازندرانی  داستان های مازندرانی  افسانه گوهر شب چراغ

افسانه گوهر شب چراغ

افسانه های مازندرانی , داستان های مازندرانی , افسانه گوهر شب چراغ , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , داستان طبری , افسانه طبری , داستان بومی مازندرانی , افسانه بومی مازندران , داستان گوهر شب چراغ , گوهر شب چراغ , سنگ شب چراغ

افسانه طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی گوهر شب چراغ قسمت اول

فردا روز، مرد مطابق معمول راهی جنگل دامنه‌ی کوه شد تا باری هیزم کند. «نظرکرده» را دید که با شگفتی به‌سویش می‌آید. به‌ادب ایستاد تا او دررسد و درودی گفت. این پرسش را شنید دیشب طعام رسید. مرد پاسخ داد «آری» و سپاس گفت. باز این پرسش را شنید که آیا چیزی در آن یافتی. مرد داستان سر رسیدن مهمانان را شرح داد و باز سپاس گفت که دیشب با آن کار آبروداری کرد و سر تکریم فرود آورد و از او دور شد. وی نیز دیگر چیزی بر زبان نیاورد.

به صداقت و پاکی گفتار و کردار آن مرد تردیدی نداشت. بنابراین اندیشه‌ای دیگر کرد. مسیر حرکت هر روزه‌ی مرد را از نظر گذراند. در نقطه‌ای از آن راه پلی قرار داشت که به‌نسبت گذر از آن چندان آسان نبود زیرا عرض یک‌دست نداشت. بنابراین رفتن از روی پل دقت را می‌طلبید که همه به این نکته آگاه بودند. بهتر دید مقداری اشرفی¹ داخل انبانچه‌ای² کند و در سر راه او بر روی پل بگذارد به‌ویژه محلی که دقت در رفتن را بیشتر می‌طلبید. مرد هیزم‌شکن وضعیت پل را می‌دانست، این‌بار از قضا به محض رسیدن به این فکر افتاد که اگر این «پل صراط» باشد، او باید چه کند؟ فکری به سر او زد که خود را بیازماید. اگر به‌سلامت رفت بی‌شک از پل صراط خواهد گذشت. پس چشمش را بست و بااحتیاط تمام از روی پل رد شد. از شادی در پوست نمی‌گنجید. انبانچه یا کیسه‌ی پول نصیب چارواداری شد که پس از او از روی پل گذشت. چاروادارها به‌طور طبیعی در این‌طور جاها از اسب پیاده می‌شدند افسار به‌دست و با احتیاط و دقت تمام از روی پل‌های این‌چنینی عبور می‌کردند.

روزی دیگر باز خود را رودرروی آن مرد «نظرکرده» دید که به‌دقت او را می‌نگرد. کمی جا خورد، پشته‌ی هیزم را پایین گذاشت، منتظر شد تا وی برسد و او آداب به‌جای آورد. پرسش این بود که آیا دیروز از روی پل گذشته است؟ مرد گفت «آری» سوال دوم این بود که آیا چیزی روی پل ندیدی. هیزم‌شکن ماجرا را در پاسخ توضیح داد. شرح ماجرا را با چنان شوق و حرارتی به پایان رساند که انگار مرد واقعاً از روی پل صراط گذشته‌است.

مرد «نظرکرده» به خلوت خود شد و دست نیاز به‌سوی آسمان دراز کرد که: «تدبیر چیست؟» پاسخ شنید: «پس از این تماشا کن.» درواقع استعانت او مورد پذیرش قرار گرفت. اکنون می‌بایست منتظر تغییر و تحول در سعادت زندگی مادی مرد هیزم‌شکن می‌نشست. با خود اندیشید آیا در شیوه‌ی یاری‌دادن آن‌چنان که شایسته باشد کوتاهی داشته‌است؟ به فکر فرو رفت. راز این معما بر او روشن نبود منتها این درک را داشت که نکته یا نکاتی را درنظر نگرفته‌است. با این‌همه شکیبایی پیشه کرد.

در یکی از روزهایی که مرد هیزم‌شکن برای تهیه‌ی پشته‌ای هیمه به جنگل می‌رفت در زیر درختی چهار عدد گردو یافت. در جیبش نهاد و پس از تهیه‌ی پشته راهی شد. وقتی به محل رسید تعدادی نوجوان دید که با گردو بازی می‌کردند. در گوشه‌ای از میدان بازی یکی از همسالان آن‌ها را دید که کز کرده غمگنانه بازی بچه‌ها را نگاه می‌کند. به‌سویش رفت و گفت چرا او با بچه‌ها بازی نمی‌کند. نگاه معصومانه‌ی آمیخته به اندوه نوجوان به او فهماند که گردو ندارد. لبخندی بر لب مرد نشست و گفت: «حتماً گردو نداری؟» پسرک سری به‌تأیید تکان داد. مرد گفت: «اینکه غصه ندارد. بیا این گردوها را بگیر با آنها بازی کن.» شادی در چشمان پسر درخشید و به پاس قدردانی «سنگ‌دانه‌ای» به مرد داد و بعد مانند گنجشک به‌سوی بچه‌ها پر کشید. مرد نگاهی به آن سنگ‌دانه کرد که چه چیزی است. کمی دقیق شد. احساس کرد سنگ معمولی نمی‌تواند باشد، آن را به جیب نهاد، لبخندی به لب گرفت و راهی شد.

تازه خروس دمش به لانه رفته‌بود که مرد به خانه رسید. در راه آمدن به خانه چندبار به آن سنگ‌دانه نگریست. درخشش سنگ به‌گونه‌ای بود که یقین کرد آن سنگ‌دانه معمولی نیست به‌این خاطر وقتی وارد اتاق نیمه‌تاریک خانه‌اش شد آن را از جیب به‌در آورد وروی تاقچه گذاشت. اتاق مانند روز روش شد. زن با شگفتی از مرد پرسید که آن چیست و از کجا آوردی؟ مرد تمامی داستان را برای زنش تعریف کرد و گفت: « فکر کنم گوهر شب‌چراغ باشد.» زن از شادی دستی به‌هم زد و حرف مرد را تکرار کرد که: «گوهر شب‌چراغ؟ باید قیمتی باشد.» گفت‌وگوی آنان هنوز ادامه داشت که صدایی شنید. مرد از اتاق بیرون رفت و پاسخ صدا را داد. مردی از پشت پرچین خانه گفت: «مسافرم شب را می‌توانم در خانه‌تان بمانم؟» مرد گفت: «مهمان حبیب خداست چرا نمی‌توانی.» مرد مسافر به دورن آمد. به محض ورود درخشش خارق‌العاده‌ی اتاق نظرش را جلب کرد. نخست چیزی نگفت.پس از کمی خوش‌آمدگویی‌ها خود را معرفی کرد و گفت: «بازرگان است و می‌داند آن سنگ بالای تاقچه چیست و حاضر است آن را از صاحب‌خانه بخرد.» مرد به زنش نگاهی کرد و زن نگاهی به تأیید داشت. مرد گفت: « حالا چای خود را بنوشید و شامی صرف کنید. شب دراز است.» بازرگان خواسته‌اش را دوباره تکرار کرد و کیسه‌ی چرمی درآورد که پر از سکه‌های اشرفی بود. نخ سرکیسه را باز کرد. سکه‌های زر را نمایاند. مرد و زن یکدیگر را نگریستند. برق شادی از چشمان زن می‌درخشید که ناگهان مرد رو به بازرگان کرد و گفت: «من هیزم‌شکنی هستم که سال‌ها به نیکی و خوشنامی زندگی کردم. شاید چیزی نداشته‌باشم، خب، مثل من بسار هستند. منتها آلوده نبودم. مردم به نداشتی من نگاه نمی‌کنند. به‌درستی و امانت‌داری من بسیار مطمئن هستند. اهل دوزوکلک هم نبودم، خیانت به دوست و همسایه نکردم. این‌ها را به‌این خاطر گفتم که بدانی اگر یک‌باره این‌همه پول به دستم بیفتد، مردم نمی‌گویند از کجا آوردی؟ آن‌وقت من چی می‌توانم بگویم؟» بازرگان گفت: «همه‌چیز راه حل دارد.»

پی‌نوشت:
۱) مسکوک طلا
۲) مازندرانی‌ها به آن «پول کیسه» یعنی کیسه‌ی پول می‌گویند که چرمی و دباغی شده‌است.

قسمت سوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی گوهر شب چراغ قسمت سوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *