افسانه های مازندرانی – گوهر شب چراغ قسمت اول

ازجمله افسانه‌های آیینی – اجتماعی مازندران که در عین سادگی دارای پیچیدگی‌های ویژه‌ای است، افسانه‌ی پیش روست…

افسانه های مازندرانی  داستان های مازندرانی  افسانه گوهر شب چراغ

افسانه گوهر شب چراغ

افسانه های مازندرانی , داستان های مازندرانی , افسانه گوهر شب چراغ , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , داستان طبری , افسانه طبری , داستان بومی مازندرانی , افسانه بومی مازندران , داستان گوهر شب چراغ

داستان طبری

درآمد
ازجمله افسانه‌های آیینی – اجتماعی مازندران که در عین سادگی دارای پیچیدگی‌های ویژه‌ای است، افسانه‌ی پیش روست که بنا به اهمیت نکات آمده در آن، اشاره به برخی از نشانه‌ها، لازم به‌نظر می‌رسد. نخست آنکه اعتقاد به «مشیت الهی»¹ محور اصلی افسانه را شکل می‌دهد. گفتنی است زمانی این وضع به‌عنوان یک اندیشه‌ی غالب چه به‌صورت عام و یا خاص تظاهر می‌یابد که تمام درهای رهایی از وضع موجود حاکم بر جامعه در رفع فقر و مسکنت به نقطه‌ی صفر برسد. آنگاه توکل و التجا، حضوری پررنگ به‌خود می‌گیرد. این فرهنگ در دوران زمین‌داری و پیش از ان، که تحرک در تحولات اجتماعی به نفع فرودستان بسیار کند و بطئی صورت می‌گرفت به‌ویژه در میان توده‌ی مردم، امری جاافتاده بود و حتا در میان غالب روشنفکران آن دوران به‌صورت باوری انکارناپذیر جلوه داشت که دستیابی به سعادت زندگی در دنیای مادی را نه از طریق تغییر در نوع محاسبات حاکم بر جامعه، بلکه باید از جانب «دست قضا» انتظار داشت. گاه این خواست به‌صورت جمعی و گاه فردی در آن روزگاران – این افسانه در دوره‌ی «وحدانی‌گری» به‌جای «پرستش ارباب انواع» سیطره یافت – مرسوم بود.
این درخواست (سعادت زندگی در دنیای مادی) در افسانه‌ی پیش رو از «دستان غیب»، از طریق دو واسطه پروسه‌ی تکوینی خود را شکل می‌دهد. شایان ذکر آنکه درک شخصیت و ویژگی‌های واسطه‌ها، ازجمله موضوع‌های مهم این افسانه ه شمار می‌رود که به ترتیب دارای مرتبه‌های قدسی ومادی هستند. این امر ممکن است بدان خاطر باشد که در عین تعلق به دو دنیای متفاوت یعنی، قداست و مادیت در دو واسطه، بنا به مسیری که افسانه طی می‌کند مکمل یکدیگرند تا اعجاز ماورایی صورت طبیعی ومادی خود رابازیابد که از سویی باید راز این عنابت در پرده‌ی اسرار پنهان بماند و از جانبی دیگر توجیه اقناعی آن مردم‌پسند باشد تا شخصیت، شرافت و صداقت شخص مستدعی در دیده‌ی ظن و تردید قرار نگیرد. افزون بر این، افسانه، قربانی هم دارد و آن ذبیح، واسطه‌ی دوم یا مادی است نه قدسی، به‌نظر می‌رسد قربانی یا واسطه‌ی دوم، مقصود «نفس اماره» باشد که گریزی از آن برای واسطه‌ی دوم به‌ظاهر ممکن نیست. درواقع این موضوع می‌تواند بیانگر طبقه‌ای از طبقات اجتماعی (سوداگری) جامعه‌ی آن روز به حساب آید که اشتهای سیری‌ناپذیری در طمعورزی و سودافزونی تاحد مرگ دیگران را در خود نهفته می‌داشته‌اند. چگونه مردن واسطه‌ی دوم، خود جای تأمل بسیار دارد. یعنی واسطه‌ دوم با همان نیتی می‌میرد که خود برای مرگ مستدعی اندیشیده بود. این پیچیدگی از شاخصه‌های مهم این افسانه به‌شمار می‌رود. از طرفی ممکن است در دوره‌ای افسانه هستی یافته باشد که این طبقه‌ی اجتماعی بر جامعه‌ی آن روز مسلط بوده است.
مورد دیگر آمده در این افسانه، بیان آداب و رسوم مازندرانی‌ها در دوره‌های بسیار دور، به سفره‌داری و مهمان‌دوستی نسبت به انسان‌های درراه‌مانده است. این فرهنگ، حتا در سفرنامه‌های جهانگردان اروپایی ازجمله پیترو دلاواله که در سال ۱۶۱۸ میلادی به مازندران سفر کرده نیز آمده است که: «زنان و مردم مازندران… در برخورد بسیار مودب و مهربان هستند و همگی مردم مازندران دوست دارند خانه‌ی خود را در اختیار مهمان قرار دهند و در قبال او با کمال ادب و رأفت رفتار کنند و من در هیچ‌جای دیگر دنیا ندیده‌ام مردم دهات آنقدر دارای تمدن و آداب و رسوم پسندیده باشند…»²

داستان

سال‌های سال کارش این بود که هیزم فراهم کند وراهی بازراگاه محلی شود تا از قِبلِ فروش آن، خود و خانواده‌اش گذران کنند. از دیرباز کارش هیزم‌شکنی بود. درآمد اندک آن به‌زور کفاف هزینه‌اش را می‌داد. از این وضع خسته به‌نظر می‌رسید، رنج دشواری زندگی و فرسودگی ناشی از کار زیاد در چهره‌ی چروکیده‌ی او که به برشتگی و خشکی می‌زد از همان نگاه نخست به دیده می‌آمد تا اینکه روزی از روزها «نظرکرده‌ای»³ از دور پیدا شد. مرد که سن‌وسالش به میانه می‌رسید، نشسته در کنار چشمه‌ای چپق آماده را به دهان برده و پس از زدن پک‌های پیاپی دود را از اندرون سینه‌اش بیرون می‌داد و گاه نان خشکی را سق می‌زد که دید مرد «نظرکرده» به‌سوی او می‌‎آید. سبک راه می‌پیمود و آرام به‌پیش می‌آمد. انگار جلوه‌ای از نور بود. خود را جمع‌وجور کرد. نشان ادب و احترام به خودگرفت و زمزمه‌ای ناخودآگاه بر لبانش جاری شد. سر به آرامی به سوی او پایین آورد. می‌داسنت به کوه می‌رود و تنها در مغاک آن به نیایش می‌نشیند، آنقدر عزیز بود که اگر خواسته‌ای از زبانش جاری می‌شد اجابت آن از نظر دور نمی‌ماند. مورد احترام خاص و عام بود. چون فرشته‌ای که بر آدمی می‌گذشت آرامش و سکینه‌ی خیال به انسان دست می‌داد. هیچ نشانی از توقع مادی را نمی‌توانستی در وجنات او بیابی، همیشه لبخند شیرینی بر لب داشت. به تهیدستان بسیار نزدیک بود. مرد درود فرستاد، و سر فرود آورد. او که دیگر بسیار نزدیک شده‌بود، دستی از محبت بر سر او کشید و پاسخ داد و افزود که رنج کار او را می‌داند و برکت را در زندگی‌اش آرزو دارد. مرد جرئت یافت که زبان بگشاید و از او بخواهد که در نیایشگاه، برای گشایش کار گره‌خورده‌اش از جانب او تقاضا عرضه دارد تا از این فلاکت برهد. پذیرفته‌شد و از یکدیگر دور شدند.

آرام به نیایشگاه درآمد چون زائری برای زیارت. دستان طلب بالا گرفت و تمنا بر زبان جاری، آوایی در درونش نشست که: «روزی‌اش همان به.» دست از طلب نکشید، دیگربار صورت استغاثه یافت تا داد رنج مرد هیزم‌شکن، شایسته‌ی حال و کارش شود. باز همان شنید که پیش‌تر شنیده‌بود. گفت: «آگاه به راز آشکار و نهانی، نیتم آن است که حال تو رخ می‌گردانی، این خواسته را من برآورم.» احساس کرد سراپای وجودش آواز دلنشینی نشسته که مراد خواسته‌ی او را می‌سراید، پایکوبی عاشقانه‌ای سر کرد  آنقدر که سبکی پرواز پرنده‌ای بر بال جانش روان شد. شادان در پی انجام این مهم از محرابه‌ی مغاک درآمد. به خانه که رسید مرغی را سر برید. خاتون خانه را گفت که اندرون مرغ را از گیاهان معطر پر نماید منتها از آن دو گوهر در لای آن بگذارد. برنجی نیز پخت کند، آنها را به در خانه‌ی آن مرد برده به خانمش تقدیم دارد. شب فرا رسید. مرد هیزم‌شکن هنوز پا به درون خانه نگذاشته‌بود که «دو راه‌مانده» به صدای بلند صاحب‌خانه را صدا کردند که: «ما را امشب پناه می‌دهی.» مرد گفت: «سنگینی بر زمین باشد  نه بر ما» پناه‌جویان را به داخل خانه فرا خواند. زن خانه به تکاپو افتاد که شام را چگونه آمده کند که چیزی در بساط ندارند. هر دو در اندیشه بودند که چهره‌ی زن گشوده شد. مرد پرسید: « راهی یافتی؟» زن داستان آوردن شام آن شب را گفت. مرد خشنود که شرمنده‌ی مهمانان نشده آنچه را برای آنان بود پیش آن دو نهاد و بعد تنهایشان گذاشت که در خوردن، صاحب‌خانه را سایه‌ی سر خود ندانند. آنان در حین تناول به آن دو گوهر دست یافتند. بی‌گفت‌وگو در آن‌باره، شب را به صبح آوردند و سحر به‌شتاب از آن خانه رفتند.

پی‌نوشت:
۱) مکن به چشم حقارت نگاه در من مست/ که نیست معصیت و زهد، بی‌مشیت او «حافظ»
۲) پیترو دلاواله، سفرنامه، برگردان، دکتر شجاع‌الدین شفا، ص.۱۶۳
۳) قدیس

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی گوهر شب چراغ قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *