افسانه های ترکمنی – چاپار قسمت دوم

میدان مسابقه زیر نور گرم آفتاب گسترده بود. مردم دسته‌دسته از آبادی‌های اطراف می‌‌رسیدند…

افسانه های ترکمنی  داستان های ترکمنی  داستان ترکمنی چاپار

داستان ترکمنی چاپار

افسانه های ترکمنی , داستان های ترکمنی , داستان ترکمنی چاپار , افسانه ترکمنی چاپار , افسانه های ترکمن صحرا , ترکمن صحرا , افسانه های ترکمن , داستان های ترکمن , قصه های ترکمنی , قصه های ترکمن , افسانه های بومی , افسانه های بومی ترکمن , داستان های بومی ترکمنی

افسانه ترکمنی

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه ترکمنی چاپار قسمت اول

میدان مسابقه زیر نور گرم آفتاب گسترده بود. مردم دسته‌دسته از آبادی‌های اطراف می‌‌رسیدند و توی چادرهای آبادی اتراق می‌کردند. تقریباً نیمی از روز گذشته بود. چاپار افسار اسبش را گرفته بود و در گوشه میدان جمعیت را نگاه می‌کرد.
کنار میدان، قره‌اوی¹ زیبایی برپا کرده بودند. پارچه سفیدی هم به در آویزان بود. جلوی قره‌اوی، هیکل گنده خان دیده می‌شد. سبیل کلفت، چشمان قرمز و صورت گوشتالودی داشت. آستین پیراهن قرمزش را بالا زده و به پشتی لم داده بود. خنده‌های بلندش توی میدان می‌پیچید. وقتی می‌خندید، دندان‌های سفید و بزرگش می‌زد بیرون.
چاپار مشت‌های کوچکش را به هم فشار داد. افسار اسب را پایین کشید. با دستش یال اسب را چسبید و دهانش را به گوش اسب نزدیک کرد.
– ببین اسب من، ما باید این مسابقه را ببریم. حالا به هر صورتی که هست. می‌دانی، اگر نبریم تو مال خان می‌شوی. آن‌وقت ما نه مرتع داریم و نه تو را، آن‌وقت…
نتوانست بقیه حرف‌هایش را ادامه بدهد. به سختی آب دهانش را قورت داد و پیشانی‌اش را روی اسب گذاشت. نفس عمیقی کشید.
– ببین تو نباید مال او بشوی، فهمیدی! مرتع هم نباید مال او بشود. تو باید خیلی سعی کنی!
زحمت بکشی، نباید بگذاریم اسب‌های خان برنده شوند.
اسب چندبار چشم‌هایش را بست. انگار حرف‌های چاپار را می‌فهمید. هنوز صدای خنده‌های خان شنیده می‌شد. مردم نگران عاقبت کار کنار میدان ایستاده بودند. چاپار نگاهی به مردم انداخت. چقدر ساده بودند! چشم‌های نگرانشان بین خان و اسب‌ها می‌چرخید. بالاخره امین²، با نی‌هایی که در دست داشت، وارد میدان شد. مسابقه کم‌کم شروع می‌شد. چاپار به آرامی سوار اسبش شد.
اسب‌ها آرام نبودند. همهمه‌ای بین مردم پیجیده بود. چاپار به اسب‌های دیگر پیوست. در دست‌های امین شش نی بود. آن‌ها باید شش بار میدان را دور می‌زدند. اسب‌ها به ردیف کنار امین ایستادند. چاپار از میان همهمه مردم، صدای خنده‌های خان را می‌شنید.
– چاپار مواظب خودت باش!
این صدای دُردی بود. به طرف صدا نگاه کرد. دُردی کنار پدرش به چوب‌دستی تکیه داده بود. چاپار یک لحظه ترسید. اگر او هم می‌افتاد، آن‌وقت مثل دُردی می‌شد و دیگر هیچ‌کس نبود که به پدرش کمک بکند و گوسفندها را به چرا ببرد.
صدای قهقهه خان با صدای تیر درهم آمیخت. اسب‌ها از جا کنده شدند. چاپار چقدر آرزوی این روزها را کرده بود. دهنه اسب را رها کرد. اسب مثل باد از جایش کنده شد. داد و فریاد و های و هوی مردم در میدان پیچید.
چاپار نگاهی به ایمن کرد. فقط دو نی در دست‌هایش دیده می‌شد. فقط دو آیلاو دیگر مانده بود. اسب‌ها از جلوی جمعیت می‌گذشتند. چاپار نگاهی به دُردی انداخت. با دست‌هایش اشاره‌هایی می‌کرد و داد می‌زد، ولی صدایش توی هیاهوی جمعیت گم می‌شد. چاپار حس کرد دُردی ناراحت است. می‌بایست از اینجا به بعد خیلی تلاش می‌کرد. چندبار به یال اسبش دست کشید و افسار اسبش را شل کرد.
اسب چندبار سرش را تکان داد و تندتر رفت. با سرعت از بین اسب‌ها گذشت. دیگر اسبی جلوی راهش نبود. آن‌وقت فاصله‌ها را زیادتر می‌کرد و حتماً برنده می‌شد. هیاهوی مردم بیشتر و بیشتر شد. دُردی چهره‌اش باز شده بود و داد می‌زد. چاپار به دست‌های امین نگاه کرد. فقط یک نی در دست‌هایش باقی مانده بود که خبر از آخرین آیلاو می‌داد.
اسب‌ها از مقابل مردم گذشتند. با هیاهوی مردم، خان هم از جایش بلند شده بود.
چهره‌اش درهم رفته بود و با خشم به اسب‌ها نگاه می‌کرد.
چاپار توی دلش خندید. اگر از این دو اسب هم می‌گذشت، دیگر مردم برای مرتع و گوسفندها غصه نمی‌خوردند. صدای شادی مردم با صدای سُم اسب‌ها درهم آمیخته بود.
چاپار چند بار آرام به یال اسبش دست کشید.
– اسب من، تندتر! این آخرین آیلاو است. دیگر چیزی نمانده است!
به اسب‌ها رسیده بود. چقدر آرزوی این لحظه را کرده بود! یک لحظه صدایی شنید؛ زوزه شلاق بود. بدنش سوخت.
چند لحظه صداهای مردم قطع شد. بدنش می‌سوخت. سرش را بالا آورد. متوجه نگاه‌های چابک‌سوار شد. از چابک‌سوارهای آبادی‌شان نبود. دوباره صدای شلاق شنیده شد. نگاهش را به اسب دیگر انداخت. این بار صورتش سوخت. کلاه پوستی‌اش افتاد. چقدر دردناک بود! آهی کشید. دستی به صورت کشید و به دست‌هایش نگاه کرد. چیزی مشخص نبود، ولی صورتش چقدر می‌سوخت! صدای مردم شینده می‌شد. اما این‌بار هم‌صدا نبودند. صدای شادی نبود، صدای اعتراض بود.
چاپار افسار اسبش را تکانی داد. صورتش همچنان می‌سوخت. چشم‌هایش را بست و چهره‌اش را درهم کرد، ولی فایده‌ای نداشت. برای چندمین بار صدای شلاق را شنید. باز هم چند جای بدنش سوخت. اگر روی اسب نبود، از درد می‌پیچید، به زمین می‌افتاد و نعره می‌کشید. سرش را به یال اسب چسبانید. فقط یک آیلاو مانده یود. اگر از اسب می‌افتاد‌، مثل دُردی می‌شد، شاید از او هم بدتر. اسبش هم مال خان می‌شد.
خنده‌های خان توی گوشش می‌پیچید. پشتش برای چندمین بار سوخت. درد در تمام بدنش پیچید. بدنش شل شده بود. لب‌هایش را به شدت گزید. اخم‌هایش را درهم کرد. دست‌هایش شل شد. افسار اسب را رها کرد، شلاق هم از دستش افتاد.
چشم‌هایش سیاهی رفت. صدای پاهای اسب زیادتر شد. خنده‌های خان توی گوشش می‌زد. با بی‌تابی چندبار سرش را تکان داد و تندتر رفت. هیاهوی مردم بیشتر و بیتشر شد. بعضی‌ها با خوشحالی می‌پریدند و داد می‌زدند. اسب هم بی‌تاب بود و نفس‌نفس می‌زد.
چاپار آخرین زوزه شلاق را شنید. سینه‌اش دوباره سوخت. دیگر از اسب‌ها گذشته بود. هیاهوی مردم جندبرابر شده بود، با خوشحالی کلاه پوستی‌شان را بالا می‌انداختند و داد می‌زدند. چاپار لبخندی زد. از همه اسب‌ها جلوتر زده بود. حالا مرتع و اسب‌ها مال خودشان می‌شد.
نگاهی به امین کرد. امین آخرین نی را هم پایین آورده بود. از امین گذشت. پارچه سفید امین بالا رفت. چاپار خیالش آسوده شد، ولی تمام بدنش درد می‌کرد، به یاد دُردی، چوب‌دستی‌اش، و حرف‌های پدرش افتاد. دیگر همه چیز تمام شده بود. اگر هم می‌افتاد، دیگر اهمیتی نداشت. خودش را نمی‌توانست نگه دارد. دست‌هایش را ول کرد.
چند لحظه بعد، مردم به طرفش دویدند. اسب هم به بالینش می‌آمد و نفس‌های بلندی می‌کشید.

پی‌نوشت:
۱) چادرهای نمدی ترکمن‌ها (آلاچیق)
۲) در مسابقات، به کسی که اسب‌ها را هنگام شروع مسابقه کنار هم می‌گذاشت و شروع مسابقه را اعلام می‌کرد، «امین» می‌‎گفتند. امین برای هر آیلاو (هربار گردش اسب‌ها به دور میدان) یک نی به دست می‌گیرد و در پایانا هر آیلاو، یک نی به پایین می‌اندازد.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐  افسانه های ترکمنی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *