افسانه های ترکمنی – چاپار قسمت اول

صدای شیهه اسب از بیرون شنیده می‌شد. چاپار دوباره نگاهی به بیرون انداخت…

افسانه های ترکمنی  داستان های ترکمنی  افسانه های ترکمن صحرا

افسانه ترکمنی چاپار

افسانه های ترکمنی , داستان های ترکمنی , افسانه های ترکمن صحرا , افسانه ترکمنی چاپار , داستان ترکمنی , افسانه ترکمنی , داستان چاپار , افسانه های ترکمن , داستان های ترکمن , افسانه های بومی ترکمن , داستان های بومی ترکمن , قصه های ترکمنی , قصه های ترکمن , افسانه های بومی , داستان های بومی , داستان ترکمنی چاپار , داستان های ترکمن صحرا

داستان های ترکمنی

صدای شیهه اسب از بیرون شنیده می‌شد. چاپار دوباره نگاهی به بیرون انداخت. خیلی دلش می‌خواست زودتر بیرون برود. حتماً اسبش منتظر او بود. می‌بایستی زودتر بلند می‌شد، ولی هنوز ناهار تمام شده بود. با نگرانی به دست‌های پدرش نگاه می‌کرد. چقدر آهسته غذا می‌خورد! چاپار کمی جابه‌جا شد و دست‌هایش را به هم مالید. آن روز اصلاً اشتها نداشت. دلش می‌خواست زودتر پیش دوستش می‌رفت که منتظر بود. حتماً تا به حال سایه شلاق از نصف هم گذشته بود.¹ نگاهش توی چشم‌های بردارش، دُردی، افتاد. دُردی خنده‌ای کرد. شاید از آنچه در دل چاپار می‌گذشت، خبر داشت.
– چاپار!
این صدای گرفته پدرش بود.
– بله پدر؟
– هنوز هم تصمیم داری توی مسابقه شرکت کنی؟
چاپار نگاهی به بیرون انداخت. اسب آرام و قرار نداشت و شیهه می‌کشید.
– بله پدر. حتما!
– قبلاً که به توگفته بودم. من دوست ندارم تو، توی این مسابقه شرکت کنی، می‌فهمی؟
دُردی توی حرف پدر دوید.
– ولی پدر، آن‌وقت مرتع چه می‌شود؟ اسب‌هایمان هم…
صدای پدر خشن شد.
– ولی من نمی‌خواهم چاپار هم مثل تو بشود.
دُردی سرش را پایین انداخت. چاپار نگاهی به پاهای دُردی انداخت.
پدرش از این وضع می‌ترسید. پاهای دُردی فلج شده بود. از اسب افتاده بود. چاپار به یاد آن روزها افتاد. دردی چقدر درد کشیده بود. شب‌ها چقدر بی‌تاب بود و از درد به خودش پیچیده بود.
چند لحظه بعد، دعا خوانده شد و چاپار بلافاصله بیرون رفت. اسب را که دید چهره‌اش باز شد. جُل اسب را برداشت و اسب را زین کرد. دُردی هم آمده بود کنار اسب و او را نگاه می‌کرد. چاپار افسار اسب را گرفت.
– چاپار؟
– چیه؟
– نمی‌دانی این مسابقه چند آیلاو² دارد؟
– نه، ولی فکر می‌کنم شش آیلاو دارد.
– فکرش را بکن. شش آیلاو باید بروی. فکر می‌کنی بتوانی بروی؟
– اگر خدا بخواهد.
چاپار پایش را روی رکاب گذاشت و روی اسب پرید. افسار اسب را دودستی گرفت و نیم‌خیز شد.
– ساتلق حتماً الان منتظرم است. باید زودتر برویم. برایم دعا کن.
– مواظب خودت باش.
چاپار افسار را به سمت راست کشید. اسب مثل اینکه منتظر باشد، برگشت و شروع کرد به تاخت. چاپار دلش می‌خواست توی این مسابقه برنده شود. اگر برنده می‌شد، هم برای خودش و هم برای آبادی‌شان خوب می‌شد. دُردی هم خیلی خوشحال می‌شد. آن‌وقت مرتع روستا هم مال خودشان می‌شد.
دیگر به آن طرف تپه‌های کاروان³ یول رسیده بود. افسار اسبش را کشید. نگاهی به گله بزرگ داخل مرتع انداخت. سپس، چین به ابروهایش انداخت. چقدر دلش می‌خواست مسابقه را ببرد. آنوقت این گوسفندها اینجا نبودند. آن‌وقت، گله‌های آبادی به مرتع می‌آمدند و می‌چریدند. خان چقدر گوسفند داشت! این تعداد گوسفندها، حتی یک‌سوم گوسفندهای خان نبود. در مرتع روستاهای دیگر هم گوسفندهای خان می‌چریدند. خان زور داشت. همه چیز را هم با زور می‌گرفت. هیچ‌کس نمی‌توانست چیزی بگوید. اگر کسی چیزی می‌گفت، زیر پای اسب‌های خان له می‌شد و این تازه اول کار بود. تمام روستا را هم به آشوب می‌کشید.
از گله‌های گوسفند به‌تاخت گذشت. آن طرف تپه‌ها، دوستش منتظر بود. باید زودتر به آنجا می‌رسید. آن‌ها همیشه باهم بودند. از چند ماه پیش هم که موضوع عروسی و مسابقه توی آبادی‌شان پیچیده بود، هردو می‌آمدند و اسب‌ها را گرم می‌کردند. از خم‌تپه گذشت. ساتلق دهانه اسبش را گرفته بود و روی برآمدگی زمین نشسته بود.
– سلام ساتلق، دیر که نکردم؟
– سلام
ساتلق بلند شد و با شلاق چند شربه به پاهایش زد.
– سایه شلاق از یک وجب گذشته، داشتم نگرانت می‌شدم.
چاپار از اسب پایین پرید و دهنه اسب را گرفت.
– راستی، نمی‌دانی فردا مسابقه چند آیلاو است؟
– نه، ولی چه فرق می‌کند چهار آیلاو باشد یا شش آیلاو؛ بالاخره اسب‌های خان برنده می‌شوند.
هردو کنار هم به راه افتادند. اسب‌ها هم پشت سرشان می‌آمدند. ساتلق کلاه پوستی‌اش را چندبار تکان داد.
– خان چقدر بی‌رحم است. اگر در مسابقه برنده نشویم، تمام مرتع مال خان می‌شود.
– از همه بدتر، تمام اسب‌های آبادی هم مال خان می‌شود.
همیشه کار خان همین بود. اسب‌های خان زیاد بودند. توی هر مسابقه هم بیشترین اسب را شرکت می‌داد. آن‌وقت برنده می‌شد و مرتع آن روستا را به نام خودش می‌کرد و اسب‌های آن روستا را هم می‌گرفت. هیچ‌کس نمی‌توانست کاری بکند. شرط خان همیشه همین بود.
چاپار اگر برنده می‌شد، چقدر خوب می‌شد! آن‌وقت گوسفند‌هایشان بدون علف نمی‌ماندند. اگر برنده نمی‌شد، هم مرتع می‌‌رفت و هم اسبش؛ اسب خوب و نازنینش! چقدر دوستش داشت! یک عمر برایش زحمت کشیده بود. از سه سال پیش همه‌اش با او بود. با هم می‌رفتند صحرا و بین چمنزارها دراز می‌کشیدند. انگار همین دیروز بود

پی‌نوشت:
۱) در قدیم، برای تعیین وقت از سایه اشیا استفاده می‌شد.
۲) مسابقه در یک میدان برگزار می‌شود و اسب‌ها چندبار این میدان را دور می‌زنند. یک آیلاو یک دور میدان اسن.
۳) محلی است در شمال ترکمن‌صحرا

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه ترکمنی چاپار قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های ترکمنی

1+

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *