افسانه های مازندرانی – پاشنه بر دار مبند قسمت اول

زاغ سر از پا نمی‌شناخت. صدای هیاهوی او باغ و محله را پر کرده‌بود و با شوق و ذوقی که داشت مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرید…

افسانه های مازندرانی  داستان های مازندرانی  افسانه مازندرانی

افسانه پاشنه بر دار مبند¹

افسانه های مازندرانی , داستان های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه طبری , داستان طبری , داستان پاشنه بر دار مبند , افسانه های شمالی , افسانه های بومی مازندران , داستان های بومی مازندران

داستان طبری

زاغ سر از پا نمی‌شناخت. صدای هیاهوی او باغ و محله را پر کرده‌بود و با شوق و ذوقی که داشت مدام از این شاخه به آن شاخه، از این درخت به آن درخت می‌پرید و کرکر می‌کرد. به خیالش آواز خوشی دارد که با آن زیباترین نغمه‌ها را می‌خواند. لحظات پرنشاطی داشت که او را به همه‌جا می‌پراند. لابه‌لای درختان افرا، توسکا و حتا بوته‌های تمشک، از خوشی قرار نداشت، سرشار از زندگی بود.

سروصدای هر روزه‌ی او، برخی پرنده‌ها و جانوران را کنجکاو کرده‌بود. و آن‌ها خیلی زود فهمیدند شادی زاغ ناشی از سر برآوردن جوجه‌هایش از تخم است و زاغ لحظات از تخم به‌در شدن جوجه‌ها را برای آن‌هایی که دوست دارند همیشه بپرسند تا پرسیده شوند، تعریف می‌کرد و هیچ گمان بدی زاغ ساده‌دل را از آن‌همه گفته‌ها، پرسش‌ها و گاه طعنه‌ها به دل نمی‌نشست. پرندگان و جانوران موذی هر یک آماده می‌شدند تا فتنه‌ای را ساز کنند. و آرام در سایه می‌شدند تا به دیده نیایند. مترصد فرصت مناسب بودند تا جوجه‌های زاغ را به منقار و دندان بگیرند، قوش، باشه، گربه و روباه … از این دست بودند.

از میان آنان روباه فتنه‌ای دیگر بود. از آن‌جایی که امتیاز آن سه را در بالا رفتن از درخت نداشت، ناگریز بیشتر از آن سه فکر می‌کرد و در عین حال خوردن زاغچه‌ها را حق مسلم خود می‌دانست زیرا خود را صاحب اندیشه و مالک آن بیشه در مفت‌خوری می‌دانست. روباه زاغ را به طور نامحسوسی زیر نظر داشت. رفت‌وآمدهای او را کنترل می‌کرد. در دور نخست لانه‌اش را یافت که در بالای درخت توسکای کهنی قرار داشت که از دسترس او بسیار دور بود.

تنه‌ی قطور درخت، قوی‌تر از آن بود که روباه با آن جثه‌ی کوچکش بتواند آن را تکان دهد. با این همه روزها به زیر درخت در میان آختی‌ها به کمین می‌نشست و ساعت‌ها به درخت و لانه‌اش چشم می‌دوخت و فکر می‌کرد که چه حیله‌ای به‌کار بندد تا زاغچه‌ها را شکار کند. گاه در نظر می‌آورد که باد تندی می‌تواند تمام آرزو‌های او را برآورده کند. وقتی جوانب کار را بررسی می‌کرد، می‌دید آرزوی محالی است. زیرا درخت با بنیه‌تر از آن بود که باد بتواند آن را بلرزاند. و راحت‌تر آن می‌دید که زاغ طی حادثه‌ای یا مرگ ناگهانی از بین می‌رفت و آن‌گاه زاغچه‌ها از گرسنگی لانه‌شان را ترک می‌کردند، و او بی‌هیچ رنج و آسیبی آن‌ها را می‌خورد. به‌هر حال چشته‌خواری بدتر از میراث‌خواری است.

ناگفته نماند روباه از آن دست مفت‌خورهایی نبود که جا خالی کند یا از میدان به‌در برود. طبیعت او این‌گونه بود که گاهی قدرت‌های بزرگ را در دفاع از حریم خود به‌کار می‌گرفت. در ازا او نیز خدمت‌های خود را می‌کرد و در ضمن روباه برای خیال‌هایش ارزش قائل بود و به آن صورت واقعی می‌داد. مثلاً فکر می‌کرد اگر جوجه‌ی زاغی در حین گرفتن طعمه از دهان مادرش بی‌احتیاطی کند و بیش از اندازه خود را از لانه بالا بکشد، در آن شلوغی، امکان افتادن آن هست که بارها این اتقاف افتاد. دیگر آن‌که جوجه‌های بازیگوش که شتاب برای زود پریدن دارند نیز از این گونه‌اند. روباه هزار راه مفت‌خوری می‌دانست و هر روز به آن‌ها فکر می‌کرد. در یکی از روزها که هیچ‌یک از خیال‌های او صورت عملی به خود نگرفت، با عصبانیت از میان آختی‌ها به‌در آمد، گربه‌ای را دید که با دیدن او میویی کرد و پا به فرار گذاشت. با خود گفت کاش با گربه کنار می‌آمد و ترتیب زاغچه‌ها را می‌داد. اما زود پشیمان شد. گربه را جانور قابل اعتمادی نیافت. در این شش و بش کردن بود که فکری به خاطرش رسید که بیشتر یک بلوف بود.

می‌دانست زاغ ساده است و امکان زیادی دارد که خالی‌بندی او زاغ را بترساند و گول بخورد. بنابراین عزم را جزم کرد. برای انجام آن می‌بایست در پی فرصت می‌ماند تا پرنده‌ای در آن نزدیکی نباشد. به کمین نشست، فرصت به‌دست آمد. وقت را از دست نداد، به‌سرعت از کمین به‌در آمد و با توپ و تشر فراوان به زیر درخت رفت و زاغ را نهیب زد. زاغ بالای درخت دید که روباه پاشنه‌ی پایش را به درخت گرفت و یک دستش را به دور درخت و یک دست دیگر را عمود بر تنه‌ی درخت رو به او که: «یا یکی از بچه‌هایت را می‌اندازی پایین یا اینکه این درخت را از جا می‌کنم و آن وقت تمام بچه‌هایت را می‌خورم. خودت می‌دانی که رحم ندارم.» زاغ نخست یکه خورد. وقتی روباه را عصبانی و مصمم دید به عجز و ناله درآمد که ثمر نداشت زیرا روباه چنان برافروخته و پرخشم بود که زاغ چاره‌ای ندید که برای حفظ جان دیگر زاغچه‌ها از یکی درگذرد و گذشت. روباه زاغچه را رو هوا قاپید، به کنجی رفت و به ریش زاغ بسیار خندید.

پی‌نوشت:
۱) dar-ekap nawend دار کاپ نوند.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی پاشنه بر دار مبند قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *