افسانه های مازندرانی – بچه خمیره، خدا کریمه

در روزگاران بسیار دور در کنار شاه‌راهی آبادی کوچکی بود که به نسبت رونق تجارت داشت…

افسانه های مازندرانی  داستان های مازندرانی  افسانه طبری

افسانه بچه خمیره، خدا کریمه¹

افسانه های مازندرانی , داستان های مازندرانی , افسانه طبری , داستان مازنی , افسانه مازنی , داستان های تبرستانی , افسانه های شمالی , داستان های بومی مازندران , داستان طبری

داستان طبری

در روزگاران بسیار دور در کنار شاه‌راهی آبادی کوچکی بود که به نسبت رونق تجارت داشت. آمد و شدهای هر روزه، نفس شهر را همیشه تازه و تازه‌تر می‌کرد. در این آبادی که نه شهر بود و نه ده بازرگانی می‌زیست جوان، خوش‌نام و مردمدار که در کنار همسر زیبایش زندگی خوشی را سپری می‌کرد. آن دو شاد، خندان و سرزنده بودند. هر دو به یکدیگر عشق می‌ورزیدند. خاتون خانه، چشمانی درست به رنگ سیاه روشن با ابروان کمانی داشت. در واقع نرگسی بود که مرد را در دیدار هر روزه‌اش بی‌قرار به خانه می‌کشاند. دیدار دو دلداده پر بود از گفتنی‌های تازه و خیال‌های کودکانه‌ای که گاه هر دو را به خنده‌های بلند وا می‌داشت و چشمان‌شان در اثر آن از اشک شادی برق می‌زد.
آن دو برخی از روزهای آدینه به آبادی نزدیک شهر می‌رفتند تا با آشنایان دیداری تازه کنند و لحظات زندگی را پرتنوع و باطراوت دارند. در یکی از آمد و شدها بود که صدای کودکی آنان را به خود آورد. بی‌اختیار به یکدیگر نگریستند.
جای خالی کودک در زندگی‌شان به یکباره سر کشید و به صورت اندوهی در چهره‌شان نشست. روزشان تلخ و خودشان خسته به فکر فرو رفتند و از خود پرسیدند چگونه در این چند سال زندگی مشترک توجهی به این مهم نداشتند. لرزه‌ی خفیفی اندام زن جوان را فرا گرفت، به خانه شدند، بی‌هیچ گفت‌وگویی روزان شاد پر کشیدند. زیرا نیاز داشتن کودک تمام خانه را انباشته بود با این همه بیشتر نگرانی بر دوش زن سنگینی می‌کرد تا آن‌جا که به هر حرکتی، سخنی و اشاره‌ای از جانب اطرافیان و آشنایان حساس می‌شد. روزان بی‌کودکی بلند و شب‌ها انگار یلدایی بودو و این، گذر زندگی را سخت می‌کرد. و آرام آرام چون خوره‌ای درون زن را می‌خورد و بر تشویش او می‌افزود. ترس از دست دادن زندگی، همه‌ی وجود او را به لرزه وا می‌داشت. احساس سردی کم‌رنگی از جانب مرد در ذهن او سایه گسترد. به سوی مادرش شتافت و به دامنش آویخت تا چاره‌ای اندیشد. مادر نخست کوشش کرد او را آرام داردو تأکید داشت که خونسرد باشد زیرا نگرانی یکی از عوامل باردار نشدن است. و می‌گفت بعضی از زن‌ها زود و بعضی دیرتر باردار می‌شوند. نمونه‌های فراوانی برای آن دو آورد. به نسیت توانست هر دو را قانع کند که مشکلی نیست. مرد رو به همسرش کرد و از او خواست که از خویش‌آزاری به‌در آید. زن با تبسمی عاشقانه به روی او چهره گشود. منتها چشم‌انتظاری در طول هر ماه آنان را کم‌کم به ستوه می‌آورد و گاهی خُلق‌شان را تنگ می‌کرد. مادر در اثر فشار هر روز دختر به نذر و نیاز، دعا و قربانی روی آورد.
روزی از روزها مرد که به خانه امد، زن را در جریان سفرش به حج که به‌زودی آغاز می‌شد، گذاشت. زن خوشحال شد، مادرش را آگاهانید و خود به تهیه تدارکات سفر پرداخت. مادر که در ماه‌های اخیر بیشتر به خانه‌ی دخترش می‌شد پس از آگاه شدن از سفر دامادش به حج، از دخترش خواست که پیش از سفر به شوهرش بگوید که باردار است. دختر ابتدا زیر بار نمی‌رفت. مادر با اصرار فراوان او را قانع کرد که این کار را بکند. مقاومت دختر چند روزی نپایید. هنگام سفر فرا رسید و زن که در طی چند روز خیال بارداری در او پروریده شده‌بود با اعتماد به نفسی فوق‌العاده رو به شوهرش کرد و گفت باردار است. مرد غرق شادمانی شد و با دلتنگی غم‌انگیزی راهی سفر شد. چشم در راه و دل به خانه داشت.
داستان بارداریبه گوش همه رسید. نگاه‌های کنجکاو هر روز او را می‌پاییدند. دختر بیمناک بود، مادر بی‌اعتنا ولی به دقت شکم دختر را با بالشت و پارچه بالا می‌آورد و طوری وانمود می‌کرد که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. زمان زایمان فرا رسید. مادر ده روز دختر را به بهانه‌ی چشم‌زخم از نگاه دیگران پنهان داشت. روز دهم را به حمام می‌زدند و در این روز جشنی برپا می‌شد. مادر با خمیر کودکی ساخت و داخل پارچه‌ای پیچید و به پسرک خدمتکار سپرد که پس از دو ساعت رفتن آ‌ن‌ها بچه را به حمام بیاورد. فاصله‌ی حمام تا خانه زیاد بود. پسرک خسته شد. کودک را روی زمین گذاشت تا دمی بزند، دراز کشید خوابش برد. سگی از آن حوالی می‌گذشت، بوی خمیر مشامش را تحریک کرد، قنداق نوزاد را به دندان گرفت و گریخت. پسرک بیدار شد در پی سگ دوید اما به گردش نرسید. با شیون هنگامه‌ای کرد که نپرس. در آن نزدیکی خانواده‌ی تهیدستی بود که از قضا از به دنیا آوردن نوزاد تازه‌اشن در رنج بودند که چه کنند؟ با فریاد و فغان نوجوان از خانه به‌در آمدند. وقتی از قصه آگاه شدند تصمیم گرفتند کودک‌شان را به او هدیه کنند. پسرک شادان به سوی حمام دوید، کودک را به دست مادر داد و او در این اندیشه که با این رسوایی چه کند ناگهان صدای فریاد کودک برخاست. مادر شگفت‌زده قنداق را باز کرد. کودکی یافت به سپیدی آرد با گونه‌ای سرخ و چشمانی اشک‌آلود، فریاد شادی زن تمامی حمام را فرا گرفت. شادی وصف‌ناپذیری در داخل حمام به پا خاست. گلبانگ زنان و ساز تاس تا آن اندازه شد که گرمابه را به سرشان گرفتند.

پی‌نوشت:
۱) افسانه مردم ساری

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *