افسانه های مازندرانی – شغال دم کوتاه

شغالی، پلنگی را دوره می‌کرد و در آزاری آرام و عصب‎‌‌سوز او را می‌آزرد. پلنگ، نخست چندان به وی محل نمی‌کرد و تنها با غرش‌های کوتاه او را می‌تاراند…

افسانه های مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه مازندرانی

افسانه شغال دم کوتاه¹

افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازنی شغال دم کوتاه , داستان شغال دم کوتاه , داستان های شمالی , افسانه های شمالی , افسانه های بومی شمال , داستان های بومی شمال , داستان های بومی مازندران , افسانه طبری , داستان های مازندرانی

افسانه طبری

شغالی، پلنگی را دوره می‌کرد و در آزاری آرام و عصب‎‌‌سوز او را می‌آزرد. پلنگ، نخست چندان به وی محل نمی‌کرد و تنها با غرش‌های کوتاه او را می‌تاراند. شغال، از خونسردی‌اش سود جسته بر او می‌پرید تا آنکه پلنگ از خود به‌در شد و بر وی یورش برد. شغال جستی زد و جهید، اما دیر، زیرا چنگال تیز پلنگ بر میان دم او سخت نشست، آن‌چنان که از نیمه کنده شد و شغال با زوزه‌ای پرسوز و وحشتناک گریز کرد. پلنگ برآشوبیده و خشمگین غرید که: «با نشانی که از تو دارم تو را خواهم یافت و خواهم درید.» شغال تا دیرگاه می‌دوید تا آنکه خود را در گله‌ای² (انبوهی بوته‌ی تمشک) پنهان کرد. لرزان در اندیشه شد. سوزش دم کنده دهشت پرخوفی را در نهادش انباشت. تصور چنگال تیز پلنگ اندام او را به رعشه می‌داشت، گریز محال بود، باید چاره‌ای می‌کرد.
فردا روز به باغ و بیشه شد. درخت خرمندی³ پرباری را در نزدیکی چفت۴ چوپانی دید. فتنه‌ای در ذهنش نشست، راه رهایی را یافت. پس به قرارگاه شغالان درآمد و آنان را از آن میوه آگاهانید، چنان در وصف آن سخن راند که شغالان هیجان‌زده در یکدیگر می‌پریدند و زوزه‌های خفیف پرذوقی سر می‌دادند. وی توانسته‌بود یکصد۵ شغال را برانگیخته و به‌راه کند. آنان درخت را در میان گرفتند و شغال بر آن دار شد و تکانید. هنگامه‌ای درگرفت. شغال وقتی اشتیاق فراوان آنان را دید دانست زمان مناسب است. بنابراین از آن فراز فرو پرید. شغالان دوره‌اش کردند که چه شد؟! وی سگرمه درهم کشید و نگاهی تند و حق‌به‌جانب به آنان افکند و گفت: «از جوانمردی به دور است که من بتکانم و شما آن‌چنان بخورید که دانه‌ای نماند. انصاف آن است که همه باهم خوردن آغاز کنیم.» شغالان ناگریز لابه‌کنان پذیرفتند. ولی شغال هنوز ناراضی به‌نظر می‌رسید. آنان گفتند: «پس چرا به بالای درخت نمی‌روی؟!» پاسخ داد: «شمایان با این ذوق و شوقی که دارید بعید به نظر می‌رسد آن‌همه خرمندی را ببینید و تاب آورید.» شغالان که مزه‌ی میوه را چشیده‌بودند نمی‌توانستند از آن درگذرند حاضر بودند به هر ساز او برقصند تا او راضی شود، اما وی زیر بار نمی‌رفت. آنان گفتند: «پیشنهاد تو چیست؟» شغال همین را می‌خواست که آن‌ها به ستوه بیایند. تظاهر به فکرکردن کرد، پس از تأملی گفت: « بهترین و نیکوترین راه آن است که دم شماها را به این درخت ببندم تا خاطرم از هر نظر راحت باشد.» شغالان با غرولند فراوان تن دادند و او با حوصله دم همه را محکم به درخت بست و به دار شد. مقداری تکانید، به اطراف نظر کرد، سگان چوپان را دید که در اطراف آغل پرسه می‌زنند و بعضی زیر آفتاب کنار سایه‌ای لمیده‌اند. به دوستانش گفت: «آوازم می‌آید.» آنان با داد و بیداد گفتند: «چه هوس نابه‌جایی، همین مانده تا صدایی از تو درآید و سگان بر ما فرو بریزند.» او لحظه‌به‌لحظه می‌نمایاند که ویر آواز دارد او را می‌خورد؛ شغالان به دست و پا افتادند که چنین نکند. عزم او جزم بود، ناگهان زوزه‎‌ی پرفرازی سر داد. سگان چوپان از جا پریدند و به سوی صدا، عوعوی پرنفسی را آغازیدند. شغالان با شنیدن صدای سگان به وحشت افتادند و زاری‌کنان از او می‌خواستند که آوازش را پایان دهد، اما وی دست‌بردار نبود. شغالان به تکاپو افتادند، عوعوی سگان هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد و آن‌ها در جا جست می‌زدند که برهند. در این کشمکش دم‌ها بود که یکان‌یکان کنده می‌شد و شغالان با زوزه‌های دردناک پرگریز به‌سوی بیشه می‌شدند. شغال چون مقصود خود را حاصل دید از آن بالا به پایین پرید و به سمت بیشه خیز برداشت. سگان وقتی رسیدند که شغالان در بیشه فرو شده‌بودند.
از آن واقعه ماه‌ها گذشت. پس از آن شغالان با یکدیگر انجمن شده‌بودند همبسته و پیوسته، تا اینکه روزی شغال به‌تنهایی در گردش بود که گذرگاهی سینه‌سینه‌ی پلنگ درآمد. پلنگ خوب در او نگریست و غرید که: «گفته بودم از چنگم درنخواهی رفت.» شغال نه خود را باخت و نه به‌روی خود آورد که او از چه می‌گوید. رو به پلنگ کرد و گفت: «در لفافه سخن می‌گویی، حال آنکه نه تو را دیده‌ام و نه می‌شناسم.» پلنگ شغال را دوری زد و پنجه‌ای آرام به دمش کشید و گفت: «پس مرا نمی‌شناسی؟» شغال پاسخ داد: «چنین است.» پلنگ سری تکانید و گفت: «دمت چرا کوتاه شده؟» شغال که در چنین فرصتی بود رودررویش قرار گرفت و باد در غبغب افکند و گفت: «پس بگو که از دیدن من یاد خاطره‌ای افتادی که چنین حق‌به‌جانب وراندازم می‌کنی؟!» پلنگ ناگهان شگفت‌زده بر او غرید و گفت: «عجب، یعنی تو می‌خواهی بگویی آن شغالی نیستی که با پنجه‌ام دمش را کنده‌ام؟!» پاسخ داد: «پس این‌طور!! شما دم شغالی را کنده‌ای و گمان داری آن شغال من هستم؟» پلنگ گفت: «چه‌طور؟» شغال گفت: «شتاب‌زده قضاوت نکن.» پلنگ گفت: «چه‌طور؟» شغال گفت: «من رییس یکصد شغال دم‌کوتاه هستم، اگر باور نداری با زوزه‌ای آنان را فرا بخوانم؟» پلنگ گفت: «اگر نبودی؟» پاسخ داد: «هر آن‌چه خواهی کن.» پلنگ گفت: «تو را خواهم درید. دیگر داری از کوره به‌درم می‌کنی.» شغال گفت: «اگر راست گفته باشم چه؟» پلنگ پاسخ داد: «کاری به تو نخواهم داشت.» شغال گفت: «روی حرفت حساب می‌کنم.»
شغال زوزه‌ای ویژه سر داد، در کوتاه زمانی ده‌ها شغال دم‌کوتاه در رسیدند و پلنگ بهت‌زده با شگفتی آنان را نگاه می‌کرد و شغال در برابر دیدگان پرحیرت پلنگ همراه با دیگر شغالان از خط نگاهش دور شد و در بیشه فرو رفت.

پی‌نوشت:
۱: kel dem – e šal؛ کِل دمِ شال.
۲: gele
۳: xermendi خرمندی / persimmon نماد شادی است. خرمندی، سوسن سفید و قارچ مقدس باهم چنین معنی می‌دهد: «امید است که هرچه شما آرزو می‌کنید به حقیقت بپیوندد.» جیمزهال، فرهنگ نگاره‌های نماد‌ها در هنر شرق و غرب، برگردان رقیه بهزادی، ص.۲۸۴
۴: گوسفندگاه / بنه
۵: به معنای یکصد شغال نیست بلکه نظر به فزونی آنها دارد.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0