افسانه های ترکمنی – نی سواران قسمت دوم

آنجا کمی مکث کرد. بعد به طرف کومه¹ دوید. کلاه پوستی کهنه‌ای از دیوار آویزان بود. به طرفش رفت و باعجله آن را کشید…

افسانه های ترکمنی  داستان های ترکمنی  افسانه ترکمنی نی سواران

افسانه ترکمنی نی سواران

افسانه های ترکمنی , داستان های ترکمنی , افسانه ترکمنی نی سواران , داستان ترکمنی نی سواران , داستان نی سواران , افسانه نی سواران , افسانه های ترکمن صحرا

داستان‌های ترکمنی

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه ترکمنی نی سواران قسمت اول

آنجا کمی مکث کرد. بعد به طرف کومه¹ دوید. کلاه پوستی کهنه‌ای از دیوار آویزان بود. به طرفش رفت و باعجله آن را کشید. صدای پاره‌شدن پارچه داخلش شنیده‌شد. قربان، بی‌اعتنا، پارچه راکند و آن را بر سر گذاشت. کلاه پوستی روی گوش‌هایش را گرفت. پیشانی‌اش را هم پوشاند. حالا دیگر یک چابک‌سوار واقعی شده بود. به سرعت به طرف اسبش رفت و رویش پرید. زبانش را به سقف دهان چسبانید و صدای پای اسب را درآورد. دم در که رسید، پاهایش را بالا آورد تا از در بیرون برود. ولی اسب‌ها اینجوری به راحتی از در بیرون نمی‌رفتند. قربان پاهایش را جفت کرد. اسب‌ها می‌پریدند. این را از اسب آمان تاقان یاد گرفته بود. هنگامی که بدون ارابه از در بیرون می‌رفت، از بالای چوب‌ها می‌پرید.
قربان افسار اسب را به طرف خودش کشید. اسب‌ها همیشه کمی وحشت دارند. اسب قربان هم می‌بایست اینجوری می‌شد. چندبار عقب رفت. ناگهان از برآمدگی در پرید.
– آهای چی‌کار می‌کنی؟ آخ…
صدای کاکیش بلند شد. انگار اسبش رم کرده‌بود! قربان درست روی پاهای کاکیش پایین آمده‌بود. کاکیش چندبار پاهایش را بی‌تابانه بلند کرد و شیهه‌های دردناکی کشید. با این حرکت کلاه پوستی قربان هم از سرش پرید و چند قدم آن طرف‌تر روی زمین غلتید. قبل از اینکه قربان حرکتی کند، کاکیش لنگان‌لنگان به طرفش رفت و آن را برداشت. تکانی به آن داد و روی سرش گذاشت. خم شد و سایه‌اش را نگاه کرد.
– چیز بدی نیست. کلاهخود خوبیه…
قربان با چشم‌های دریده نگاهش کرد. چقدر این کلاه پوستی برازنده کاکیش بود! مثل اینکه برای کاکیش دوخته باشند، درست اندازه سرش بود، ولی کلاه پوستی مال قربان بود. کاکیش دوباره نگاهی به سایه‌اش انداخت و آن را از سر برداشت. عرق‌چین هم به همراه آن درآمد. کاکیش به نقش‌های ریز عرق‌چین دست کشید و گفت: «این برام کوچیک می‌شه. برای تو کلاهخود خوبیه! دست‌بافته.»
و آن را به طرف قربان گرفت. قربان، با بی‌میلی، آن را گرفت. به نقش‌های آن نگاه کرد و بعد هم به کلاه پوستی خودش. عرق‌چین را روی سرش گذاشت و کمی جابه‌جایش کرد. تقریباً اندازه سرش بود. کاکیش اشاره‌ای به سایه قربان کرد. قربان خم شد و نگاه کرد. عرق‌چین به سرش چسبیده‌بود و آن را کمی برآمده نشان می‌داد. دسته شمشیرش را گرفت و کشید و آن را بالا آورد. به پایین نگاه کرد و تیغه شمشیرش را اندکی چرخاند. این‌بار مثل جنگجویان شده‌بود. سایه‌اش ترسناک بود.
خنده‌ای روی لبانش نشست. لحظه‌ای با تحسین همدیگر را نگاه کردند و بعد صدای خنده‌شان درتمام کوچه پیچید.
ناگهان کاکیش ساکت شد و گوش‌هایش را تیز کرد، قربان هم همینطور. دوباره صدای ارابه آمان تاقان می‌آمد. صدای چرخ‌هایش کوچه را پُر کرده‌بود و به همراهش صدای سُم اسب هم می‌آمد. در گوش آن‌ها صدا چندبرابر شد. صدای سُم اسب هم زیادتر شد. کاکیش چهره‌اش سرخ شد. بلافاصله کلاه پوستی را روی سرش گذاشت و کمی فشار داد. افسار را محکم چسبید و به اسب «هی» کرد. قربان هم پشت سرش دوید. به‌تاخت از کوچه گذشتند. صدای خنده خفیفی از داخل حیاط به گوش رسید.
کاکیش جلوتر بود. به اولین درخت که رسید، با شمشیر ضربه‌ای به شاخه‌اش زد. شاخه خم شد ولی نشکست. با نگاهش سپاه دشمن را دور زد. بعد هم چندبار جاخالی داد و چند ضربه دیگر به تنه درخت زد. بادی وزید و شاخه‌های درخت را لرزاند. کاکیش خنده‌ای کرد. سرباز دشمن آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. باد تندتر وزید. این‌بار چند برگش هم افتاد. کاکیش فاتحانه خنده‌ای کرد.
قربان هم با درخت دیگری شغول بود. گاهی جاخالی می‌داد. گاهی حمله می‌کرد. گاهی هم با شمشیرش هوا را می‌درید.
کاکیش متوجه سرباز دیگری شد. انگار مخفیانه به طرف دوستش می‌رفت. چند ضربه به اسبش زد و به طرف سرباز تاخت. اگر همه افراد دشمن را می‌کشت، بی‌معنی می‌شد. پیروزی بدون تلفات معنی نداشت و گاهی هم باورنکردنی یود. می‌بایست کمی هم زخم برمی‌‌داشت. به دشمن که رسید، چندبار به دورش چرخید. سرتاسر میدان رزم را از نظر گذراند و آن‌وقت مشغول نبرد شد. شاخه‌ای به بازویش خورد. کاکیش حس کرد که شمشیر دشمن است و زخم عمیقی برداشته‌است. بی‌اختیار بازویش را چسبید و دست زخمی‌اش را شل کرد. کاکیش دوباره فکر کرد که شمشیر دشمن به استخوان دستش هم رسیده‌است. نگاهی به قربان کرد و غرید: «آهای سردار! دشمن داره فرار می‌کنه؛ برو دنبالش…»
قربان به‌تاخت رفت. کاکیش به بازوی خود خیره شد. اخم‌هایش را درهم کرد و لبش را گاز گرفت. گویی زخم بازویش می‌سوخت و او را اذیت می‌کرد. بلافاصله خم شد و نخ را از پاچه شلوار کند  و با آن مشغول بستن زخم بازویش شد. بازبودن پاچه شلوار در آن موقعیت برای او فرقی نداشت. مهم بازویش بود.

قربان، نفس‌زنان، از راه رسید و داد زد: «دشمن فرار کرد؛ ما پیروز شدیم.»
کاکیش زخم بازویش را بسته بود. با افتخار نگاهی به قربان انداخت: «دو نفر در مقابل یک لشکر!»
قربان با ناراحتی گفت: «تو زخمی شدی؟» و چشم‌هایش را به بازوی کاکیش دوخت. کاکیش نیم‌نگاهی به بازویش انداخت و با بی‌اعتنایی گفت: «چیز مهمی نیست. توی جنگ ازاین اتفاقات می‌افته.»
صدای مبهمی آن‌ها را بخود آورد. عراز بود. اوهم بر نی‌ای سوار بود و گردوخاک‌کنان می‌آمد. به آن‌ها که رسید، ایستاد و با دهانش چندبار بوق زد و داد زد: «آهای! راه بدین با موتورم رد بشم.»
کاکیش نگاهی به قربان کرد. افسار اسبش را بالا کشید. چندبار با پاهایش بالا پرید و شیهه‌ها کشید و آمرانه گفت: «موتورت رو خاموش کن! اسبم رم می‌کنه.»
عراز دوباره با دستش چندبار دسته موتور را پیچاند و صدا درآورد و بوق زد: «برو کنار… میخوام رد بشم.»
کاکیش به اطراف نگاه کرد. این همه‌جا وجود داشت، آن‌وقت عراز می‌خواست حتماً از آنجا گذرد. صدای کاکیش خشن‌تر از قبل شد.
– برو از اون‌طرف‌تر رد شو! مگه جا قحطیه؟
ولی گوش عراز بدهکار نبود. او فقط صدای موتورش را می‌شنید و بوق‌های زیبایش را. حتماً می‌خواست مستقیم برود. خودش را پُرزورتر از کاکیش می‌دانست و پی بهانه می‌گشت. شانه‌هایش را بالا انداخت و به تندی گفت: «موتور من قوی‌تر از اسب توئه… تو باید راه بدی…»
کاکیش کلاه پوستی‌اش را روی سر محکم‌تر کرد و داد زد: «اسب من، مثل اسب گوراوغلیه…»
عراز گفت: «مثل اینکه خیلی به خودت و اسبت می‌نازی؟»
از موتور پیاده شد. کاکیش هم از اسب پیاده شد.
– چیه خیال دعوا داری؟ کاکیش هیچ‌وقت از معرکه فرار نمی‌کنه.
شلاقش را درآورد.
اگر با شلاق او را می‌زد، نامردی بود و بهانه دست عراز می‌داد. کلاه پوستی را روی سر فشار داد و به طرف عراز رفت. هر دو آماده بودند. عراز دست‌هایش را باز کرده‌بود و آماده جهش بود. کاکیش هم تمام جوانب را درنظر داشت و دنبال فرصت خوبی می‌گشت. سینه‌هایشان بالاوپایین می‌رفت. نفس‌نفس می‌زدند و پاهایشان یک‌جا بند نبود. ناگهان عراز پرید و کمر کاکیش را چسبید. کاکیش هم با دست‌هایش کمر عراز را گرفت. هیکل لاغر و باریک کاکیش بین دست‌های عراز خمیده شد. کاکیش سعی کرد خلاص شود، اما نشد. عراز همچنان فشار می‌داد و می‌خواست تمام نیروی کاکیش را بگیرد.
درد در تمام بدن کاکیش پیچید. کمرش سوخت. لب‌‎هایش را گزید و سعی کرد کمرش را راست کند. عراز فرصتی نداد و او را به جلو هُل داد. کاکیش چند قدم عقب رفت و ناگهان هردو با هم به زمین افتادند. باز هم عراز روی کاکیش بود و دست‌هایش را محکم به زمین چسبانده‌بود. کاکیش سعی کرد تکانی به دست‌هایش بدهد، امام نشد. سرخ شده‌بود و به‌شدت عرق می‌ریخت. می‌بایست به هرصورتی که بود، بلند می‌شد. به چشم‌های عراز خیره شد. دندان‌هایش را به‌هم فشرد و زور زد. رگ‌های گردنش بیرون زده‌بودند و چشم‌‎هایش قرمز شده‌بودند. بازوها و کتف‌هایش می‌‌سوختند. بالاخره، دست‌هایش از زمین کنده‌شد و بالا آمد. عراز حیران بود. قربان هم همین‌طور. ناگهان پاهایش را بالا آورد و پیچی به کمرش داد. عراز به زمین غلتید. کاکیش بلند شد و به سرعت به رویش جهید و دست‌هایش را گرفت و پیچاند. عراز تلاش کرد خلاص شود، اما تنوانست. دستش در دست‌های کاکیش بند بود.
ناگهان، صدای زندگی در گوش هردو پیچید و بعد هم خنده بلندی شنیده‌شد.
– هاه… هاه… دیوونه‌ها… به جون هم افتادن… ها…
کاکیش صدای پسر ارباب را شناخت. دست‌های عراز را ول کرد و به قربان نگاه کرد. عراز هم بلند شد و کتفش را مالید. ناگهان، کاکیش به طرف اسبش دوید. عراز هم موتورش را سوار شد و چندبار هندل زد. هرسه آماده بودند. پسر ارباب ترسید. رنگش زرد شد.
خنده‌اش را خورد. باعجله روی دوچرخه پرید و رکاب زد. عراز چندبار مچش را پیچاند و گاز داد و با پایش به دنده زد. کاکیش چندبار شیهه کشید و ناگهان از جایش جهید. قربان هم اسبش را «هی» کرد و به دنبالش دوید. صدای پای آن‌ها توی کوچه پیچید. پسر ارباب عرق کرده‌بود. با عجله رکاب می‌زد. آن‌ها نفس‌زنان به او رسیدند. پسر ارباب سرفه‌اش گرفت. چشمش تیره‌وتار شد. گرد و خاک زیادی روی عرق صورتش نشست.

جان ساقغار آت، مال ساقغار آت
داغ آشاندا بلله نرسینگ
غایچی غولاق، نزدیک بیلینگ
شهر تی سن بیزینگ ایلینگ
گؤگ میدانلی اوزین ییلینگ
اوتون اوتلاپ یاللانیرسان²

پی‌نوشت:
۱: خانه‌ای از کاهگل و نی، انباری
۲: برگردان شعر:
جان من، مال من، اسب پیشانی سفیدم/ آن هنگام که ازکوه سرازیر می‌شوی، شناخته می‌شوی/ تو که کمری باریک و گوش‌‎‌های تیز داری/ آبرو و شهرت ایل ما هستی/ چمنزارهای سرسبز ایل از آن توست/ تا نیرو گیری و چون باد حرکت کنی

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های ترکمنی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *