افسانه های ترکمنی – نی سواران قسمت اول

کاکیش نگاهی به پشت سر انداخت. ردّ نِی روی خاک مشخص بود و در چشم‌های کاکیش گویی جای سُم اسبش بود…

افسانه های ترکمنی  داستان های ترکمنی  افسانه نی سواران  داستان نی سواران

افسانه ترکمنی نی سواران

افسانه های ترکمنی , داستان های ترکمنی , افسانه نی سواران , داستان نی سواران , افسانه ترکمنی نی سواران , داستان ترکمنی نی سواران , افسانه های ترکمن صحرا

داستان های ترکمنی

کاکیش نگاهی به پشت سر انداخت. ردّ نِی روی خاک مشخص بود و در چشم‌های کاکیش گویی جای سُم اسبش بود. هر جا که می‌رفت، خط دراز و نازکی را هم می‌کشید. خش‌خش نی توی گوش‌هایش طنین می‌انداخت و صدای سُم اسب را می‌داد. کاکیش لحظه‌ای خواست یورتمه برود. دست‌هایش را کمی شل کرد. دهنه اسبش هم شل‌تر شد. صدا خفیف‌تر شد.
کاکیش اندکی روی نی جست‌وخیز کرد و فکر کرد که اسبش بدعُنقی می‌کند. در همان حال، صدای خفیفی با لب‌هایش درآورد و چیزهای نامفهومی گفت. پاهای برهنه‌اش را چند بار به زمین کوبید. خاک که بلند شد، کاکیش خوشحال شد. انگار روی اسب نشسته‌بود. چشمانش برقی زد. کمربندی کهنه به مچش آویزان کرده‌بود و برای کاکیش انگار شلاق کوراوغلی¹ بود.
ضربه‌ای به پشت اسبش زد و چندبار افسار را سفت و شل کرد و یک‌باره از جایش جهید. پاهای برهنه‌اش را به زمین کوبید و به تاخت به اولین کوچه رسید.
برای کاکیش شنیدن سُم اسبش خیلی لذت داشت. با چشم‌های ریزش گرد و خاک‌های پشت سرش را نگاه کرد و آرام خندید. کسی توی کوچه نبود. در این گرمای روز هیچ‌کس بیرون نمی‌آمد. ولی کاکیش اصلاً گرما را حس نمی‌کرد. صورت گندمگون، موهای بور و به‌هم چسبیده‌اش برای اهل آبادی آشنا بود.
هر روز به گونه‌ای درمی‌آمد. چند وقتی چوپان بود. چوبی در دست داشت که مرتب دور سرش می‌چرخاند. گاهی هم آن را روی گردنش می‌گذاشت و به دنبال بچه‌های آبادی می‌دوید و آن‌ها را «هی» می‌کرد. انگار که گوسفندهای آبادی را «هی» می‌کرد و به چرا می‌برد! گاهی هم نی کوچکی از زمین پیدا می‌کرد و آن را نزدیک دهانش می‌برد. آن وقت، قیافه چوپان‌ها را به خود می‌گرفت و در آن می‌دمید. انگشتانش را روی نی صاف و بدون سوراخ می‌کشید و اخم‌هایش را درهم می‌کرد.
هرچند صدای نی به گوش نمی‌رسید، در گوش‌های کاکیش این صداهای نامفهوم چقدر زیبا شنیده می‌شد. گویی واقعاً نی کاکیش می‌نالید. کاکیش آن روز خود چوپان بود. به کنار جوی آب که رسیده‌بود، سنگ نسبتاً بزرگی را بغل گرفته بود و به خیال خودش برّه‌ای را. آن روز بچه‌های روستا چقدر به او خندیده‌ بودند، ولی گوش‌های کاکیش همه چیز را به گونه دیگری شنیده‌بود. خنده آن‌ها به نظرش صدای گوسفند آمده‌بود، به همین دلیل آن‌ها را «هی» کرده‌بود.
امروز کاکیش یک چابک‌سوار بود. دلش که هوای تاخت‌وتاز و نبرد می‌کرد، چند ضربه به اسبش می‌زد و به تاخت به طرف چیزی می‌رفت و با شمشیرش آن را دونیم می‌کرد. کاکیش از نی‌اش پایین آمد. انگار که از اسبی پریده باشد! نخی هم که به سر نی آویزان بود، برایش حکم افسار را داشت. آن را هم رها کرد و به کناری کشید. لحظه‌ای حس کرد که باید اسبش شیهه بکشد. قبل از نشستن، با گوشه چشم، نگاهی به اسبش انداخت و با دهانش شیهه‌ای کشید. این یکی مانند شیهه اسب نبود. شیهه دیگری از گلویش خارج شد؛ نازک و بریده‌بریده. از این یکی خوشش آمد. انگار صدای  خود اسب بود. با لب‌هایش هم چندبار ادای اسب‌ها را درآورد که لگام را می‌جویدند. بعد هم، مثل اسب، نفس‌های بلندی از بینی‌اش درآورد و سرش را چندبار تکان داد. نگاهی به پاهایش انداخت. گردوخاک روی تمام پاچه شلوارش نشسته بود. کاکیش به این موضوع اهمیتی نمی‌داد. اگر اصرار مادرش نبود، شلوار را هیچ‌وقت از پایش درنمی‌آورد. پاچه شلوار هنگام یورتمه رفتن مزاحمش می‌شد و دور پاهایش می‌پیچید. نمی‌توانست به راحتی بدود. اگر آن را با چیزی می‌بست، دیگر راحت می‌شد. با چشم‌های ریزش اطراف را نگاه کرد. دوباره چشمش به اسبش افتاد. بی‌اختیار فکر کرد که او را می‌پاید و بی‌تابانه منتظر اوست و پا به زمین می‌کوبد. شیهه‌ای کوتاه کشید، و با صدایی گرفته، گفت: «آروم حیوون… آروم… کمی صبر کن.»
آن طرف‌تر، نخ کوتاهی دیده می‌شد. آن را گرفت و کشید. چند لایه نخ به دنبالش از زیر خاک بیرون آمدند. آن را دونیم کرد و پاچه شلوارش را جمع کرد.
– کاکیش دیوونه!
صدای توی گوش‌های کاکیش به مانند شیهه اسب آمد. زیر لب غرغر کرد. «اِ… هه… کمی صبر کن حیوون…»
– بازم که دیوونه شدی!
این بار صدا بلندتر بود. لحظه‌ای دست از کار کشید و سرش را بلند کرد. پسر ارباب بود، با دوچرخه‌اش. با لپ‌های قرمز و موهای صاف و پیراهن سفید ایستاده‌بود. کاکیش نیم‌نگاهی به دوچرخه انداخت. در چشم‌هایش، همه چیز پسر ارباب مسخره آمد. برایش معنی نداشت که روی دوچرخه بنشینند و رکاب بزنند. با بی‌میلی شانه‌هایش را بالا انداخت و دوباره مشغول بستن پاچه‌اش شد.
توی روستا تنها کسی که با او بد و نمی‌ساخت، پسر ارباب بود. اصلاً از او خوشش نمی‌آمد. هروقت که او را می‌دید، با دوچرخه‌اش به سرعت از کنارش می‌گذشت و پشت سر هم زنگ می‌زد. صدای زنگ دوچرخه در گوش‌های کاکیش طنین می‌انداخت و او را عصبانی می‌کرد. پسر ارباب نگاهی به پاچه شلوار کاکیش انداخت و پرسید: «کاکیش دیوونه! نکنه امروز هوای دوچرخه‌م رو کردی؟»
کاکیش زیرچشمی نگاهی به دوچرخه کرد و گفت: «خودم اسب دارم. احتیاجی به الاغ تو ندارم.»
پسر ارباب با نگاهش اطراف کاکیش را گشت. چشمش که به نی افتاد، خنده‌ای کرد: «کاکیش! تو واقعاً دیوونه شدی. اون که اسب نیست. فقط یه…»
کاکیش منتظر بقیه حرف‌های پسر ارباب نشد. با خشم از جایش پرید و یقه او را چسبید.
– آهای! اگه یه بار دیگه اینجا پیدات بشه…
دندان‌هایش را محکم به هم فشار داد. لب‌هایش از عصبانیت تکان می‌خوردند. پسر ارباب ترسید. رنگ صورتش زرد شد. سرش را عقب‌تر کشید و دودستی دوچرخه‌اش را چسبید. می‌دانست اگر کاکیش عصبانی شود، حسابی کتک می‌زند و کسی نمی‌تواند جلوی او را بگیرد. صدای پسر ارباب بلند شد: «من که چیزی نگفتم، چرا همچین می‌کنی؟ ولم کن!»
صدایش می‌لرزید.
دست‌های کاکیش شل شد. یقه او را ول کرد. ولی همچنان نگاه خشمگینش را به پسر ارباب دوخته بود. پسر ارباب لباسش را مرتب کرد. جای دست‌های کاکیش روی لباس سفیدش حک شده بود. با عجله سوار دوچرخه‌اش شد و رکاب زد. چند متری که دور شد، نگاه پُرکینه‌اش را به کاکیش برگرداند و چیزهایی گفت. بعد هم، با خشم، چندبار زنگ دوچرخه را به صدا درآورد. هیچ‌کدام از این‌ها در گوش‌های کاکیش شنیده نشد. چندبار پاچه شلوارش را برانداز کرد. هیچ عیب و ایرادی نداشت. فقط کافی بود که سوار اسبش شود و شیپور بزند تا او به تاخت برود و یک‌تنه به صف دشمن بزند. به یاد شیپور که افتاد، بلافاصله روی اسبش پرید و افسار را گرفت. دست‌هایش را حلقه کرد و جلوی دهان گرفت. قبل از اینکه صدایی از گلویش بیرون بیاید، در گوش‌هایش صدای شیپور پیچید. او هم همان صدا را از گلویش درآورد. بعد هم چند ضربه به اسبش زد و به تاخت دور شد.
جلوی خانه که رسید، از اسبش پیاده نشد، همان‌طور، افسار به دست، با مشت چند ضربه به در زد.
– قربان سردار… آهای قربان سردار!…
صدای پایی از داخل حیاط شنیده شد. کاکیش سرش را بالا گرفت و بادی در گلو انداخت. فکر می‌کرد ریش پُرپشتی دارد. در باز شد. کاکیش دستی به ریش‌های انبوهش کشید.
– قربان سردار! مگه صدای شیپور جنگ رو نمی‌شنوی؟
صدایی غیر از صدای قربان تو گوش کاکیش نشست.
– قربان سردار دیگه کیه؟
اخم‌های کاکیش توهم رفت. پشت گوش‌هایش ریش‌ریش شد. کمرش شل شد. نگاهی به آستانه در انداخت. چندبار چشم‌هایش را به هم زد. مادر قربان بود. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست. لحظه‌ای خواست اسبش را بیندازد و فرار کند، اما خودش را نباخت. اگر همین‌طور ادامه می‌داد، بهتر بود. دوباره کمرش را راست کرد. ابروهایش را بالا برد و چند بار پلک‌هایش را به هم زد. به زور چند تا حرف از دهانش بیرون پرید.
– قربان… سرداره دیگه.
مادر قربان نگاهی به سرتاپای کاکیش انداخت. پاچه شلوارش را نگاه کرد. شمشیر و اسب و شلاقش را از نظر گذراند. خنده‌ای رو لبانش نشست. به‌زور آن را خورد و داد زد: «قربان، بیا بیرون، کاکیش سردار اومده…»
سعی کرد صدایش نلرزد. حرف‌های آخرش را کمی خورد و بریده‌بریده گفت. بعد هم در را نیمه‌باز گذاشت و برگشت.
کاکیش نفس عمیقی کشید. با آستین عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. عرق‌چینش را از سر برداشت و با آن خودش را باد زد. تا به حال هیچ‌وقت این‌طور خجالت نکشیده‌بود.
– سلام.
هیکل لاغر و نازک قربان بین لنگه در بود. عرق‌چین را روی سر گذاشت. صدای ارابه‌ آمان تاقان از چند کوچه آن‌طرف‌تر به گوش می‌رسید. او هر روز ارابه را به اسب می‌بست و راهی چشمه می‌شد. آن‌وقت برمی‌گشت و خانه‌به‌خانه به مردم آب می‌داد.
صدای سُم اسب آمان تاقان کاکیش را دگرگون کرد. نگاهی جدی به قربان انداخت.
– مگه صدای پای دشمن رو نمی‌شنوی؟ زودتر آماده شو! اسبت رو هم بیار…
قربان یاد دیشب افتاد. هردو برای خودشان اسب درست کرده‌بودند. اسبی خوش‌تراش و قوی از نی. برگشت و نگاهش را در حیاط چرخاند. اسبش کنار دیوار افتاده‌بود. اما در چشم‌های قربان اسب بی‌تاب بود و سُم‌هایش را به سنگ‌فرش حیاط می‌کوبید. بی‌اختیار صدای نامفهومی از گلویش بیرون آمد. با صدای خفه‌ای گفت: «صبر کن، الان برمی‌گردم.» طرف اسبش دوید.

پی‌نوشت:
۱: فرزند کور، شخصیتی حماسی در بین ترکمن‌ها

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه ترکمنی نی سواران قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های ترکمنی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *