افسانه های مازندرانی – آل کلاه طلا قسمت دوم

روزهای پایانی بارداری زن جوان برای نزدیکان و آشنایان، به ویژه زنان، هیجان‌انگیز بود. به این خاطر شامگاهان که از کار روزانه آسوده می‌شدند به دیدن وی می‌رفتند…

افسانه های مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه آل کلاه طلا

افسانه آل کلاه طلا

افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه آل کلاه طلا , داستان آل کلاه طلا , افسانه طبری , داستان طبری

افسانه طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی آل  کلاه طلا قسمت اول

روزهای پایانی بارداری زن جوان برای نزدیکان و آشنایان، به ویژه زنان، هیجان‌انگیز بود. به این خاطر شامگاهان که از کار روزانه آسوده می‌شدند به دیدن وی می‌رفتند تا خبری بگیرند و احوالی بپرسند. اعتنایی به تندخویی‌های همسر او نداشتند. انگار برای آنان زبان‌تلخی مردان عادی شده بود. در واقع به دل نمی‌گرفتند. زودرنج و مردم‌گریز نبودند. بلکه دور هم جمع می‌شدند، شوخی می‌کردند، متلک می‌پراندند و یا با سرخوشی از خاطرات اولین شکم زایمان‌شان می‌گفتند. سیر تا پیاز را تعریف می‌کردند بدون هیچ ابایی و یا پرده‌پوشی به این که مثلاً مردی در آن جمع نشسته است. بعضی از زنان از اینکه می‌دیدند مرد جوان مدام دوروبر زن پابه‌رکاب ایستاده حرف‌های نیش‌دار بارش می‌کردند. منتها مرد به گوش نمی‌گرفت. البته بعضی از آنان بنا به خوی متداول زنان به طور علنی می‌گفتند: «الهی درد و بلای تو بخورد به تخت سینه‌ی شوهرم که اصلاً زن‌داری نمی‌دونه چیه.» به هر ترتیب در آن غروب خانه‌ی مرد جوان غلغله‌سر بود. مرد فرصت را غنیمت شمرد، همه را آرام کرد و گفت: «شماها این روزها به واقع ما را تنها نذاشتید، که خوبه این سنت حسنه همچنان حفظ بمونه.»
یکی از خانم‌ها گفت: «این رسم را ما پدر در پدر داشتیم. مال امروز و دیروز نیست.» مرد جوان پی حرف گوینده را گرفت و ادامه داد: «درسته، اما می‌خواهم یک چیزی بگم و آن اینکه شما این روزها که اینجا جمع می‌شدید از همه‌چیز و همه‌کس حرف می‌زدید. موضوع حرف‌ها بیش از همه داستان‌هایی بود که درباره‌ی آل می‌گفتید. تا آن اندازه که زن بیچاره‌ی ما آنقدر ترساندید که او از وحشت شب‌ها خواب آل می‌بیند. با این همه من او را دلداری می‌دادم که نترسد و به وی تأکید می‌کردم حادثه‌ای او را تهدید نمی‌کند.» حرف مرد ادامه داشت که زنی غرولندکنان گفت: «خب، ما که دروغ نگفتیم، نسل اندر نسل ماها درگیر این بلا هستیم. برای همین است که ده روز اول، تمام خانواده مواظب زائو هستند که خدانکرده بلایی به سر بچه و یا مادر بچه نیاید. پس ما از خودمان حرف درنیاوردیم که هی تو ترش می‌کنی.» گوینده رو به زنان کرده و گفت: «غیر از این است.» زنان یکپارچه گفتند: «قربان دهنت خاله سلطان، همینه که گفتی.»
بعد مجلس درگیر بگومگوی زنان شد تا آنکه مرد جوان دستش را به علامت سکوت بلند کرد و گفت: «من هم می‌دانم شما از خودتان حرف درنیاوردید. به هر حال من هم مثل شما توی این آبادی زندگی می‌کنم و آگاه به رسوم هستم. با این همه، واقعه‌ای را می‌خواستم امروز در حضور گل‌بانو برای شما تعریف بکنم که بسیار مهم است. به نظر من به این خاطر مهم است که شماها با همه‌ی دانسته‌های خودر درباره‌ی آل، به آن اشاره نکردید.»
زنان گوش‌ها را تیز کردند که چه چیزی را از یاد بردند. همه به نوعی با شگفتی همدیگر را نگاه می‌کردند. و برخی سگرمه‌هایشان به هم گره خورد که: «یارو چی می‌گه؟»
مرد جوان ادامه داد: «واقعیت این است که من امروز از گل‌بانو خواستم اینجا بیاید تا در حضور او که بیش از همهی شما درباره‌ی آل می‌داند این مطلب را مطرح بکنم.» همه گل‌بانو را به خاطر حافظه‌ی خوبی که داشت می‌شناختند. وی حادثه‌های فراوان، داستان‌های زیاد و خاطره‌های متنوعی از بر داشت. یک منبع موثق و مورد تأیید همه بود. سکوت در خانه برقرار شد. همه ششدانگ حواس خود را جمع کردند که مبادا نکته‌ای را از نظر دور دارند. مرد جوان سرفه‌ی کوتاهی کرد و ادامع داد: «مادربزرگم تعریف می‌کرد که سر گلناز، دچار آل‌زدگی شد. آن موقع هم دروهمسایه به این آتش هیزم می‌ریختند. و این امر مادربزرگم را بیشتر دچار وحشت کرده بود. مادرشوهرش در یکی از روزهای پرترس و هراس به او گفت: « “دخترجان فکر ترس و آل را از ذهنت بیرون کن.” مادربزرگم نسبت به مادرشوهرش طبق معمول میانه‌ی خوبی نداشت. این بود که تا حرف آن بیچاره تمام شد مثل مرغ کرچ بهش پرید که: “چطوری نباشم. این همه اتفاقی را که دارن می‌گن یعنی می‌فرمایید دروغه؟” البته حرف آخر را طوری کشید که مایه‌‎ی خنده‌ی جمع و تمسخر مادرشوهرش شد. به این معنا که تو خودت را نخود آش نکن. مادرشوهرش علی‌رغم این برخورد تلخ، به روی خودش نیاورد و همراه جمع او هم خندید و با خوش‌رویی رو به او کرد و گفت: “حالا گوش کن.” همه‌ی نگاه‌ها به سوی مادرشوهر برگشت که خنده‌ی شیرینی هم به لب داشت و وی آرام و شمرده شروع به سخن کرد که: “خدا به جد او یک پسر خوشگل و قشنگ داده بود. فامیل و آشنایی در آبادی نداشت درواقع اکاره¹ بود. همسرش روزهای زایمان ناگریز تنها بود، خودش خب، مرد بود می‌بایست برای کار بر روی زمین‌ها می‌رفت. یک روز وقتی به خانه برمی‌گشت دید که “آل” از داخل اتاق دارد می‌گریزد و دستش پر خون است. خوب که نگاه کرد، دید قلب همسرش است. آل را تعقیب کرد. آل به شتاب خود را به رودخانه رساند و قلب را به داخل آب رها کرد. در همین موقع جد ما سر می‌رسد و در یک فرصت کلاه از سر آل می‌رباید، کلاه آل از طلای خالص بود. آل که غافلگیر شده به دست و پا می‌فتد. جد ما که بسیار خشمگین شده بود به او اعتنا نداشت. عجز و ناله‌ی آل برای پس گرفتن کلاه طلای خود افزایش یافت و به لابه رسید و باز جد ما زیر بار نرفت تا آنکه آل به جد ما پیشنهاد کرد که اگر من پیمان ببندم به اینکه نسل اندر نسل تو را کار نداشته باشم، کلاهم را به من پس می‌دهی؟ پدربزرگم برای نجات نسل خود کلاه طلا را به شرط پایبندی به پیمان به آل برمی‌گرداند. و تاکنون هم اتفاقی نیفتاد.”»
زنان با پایان حرف مرد جوان نفسی به راحتی کشیدند. رنگ چهره‌ی همسر مرد جوان روشن شد. فضای وحشت پر کشید. در تمام این مدت گل‌بانو با تکان دادن سر تمام حرف‌ها را تأیید می‌کرد و در آخر گفت: «ایشان درست می‌گن. مادربزرگم این داستان را برای ما تعریف کرده بود.» یکی از زنان رو به گل‌بانو کرد و گفت: « پدرآمرزیده زودتر می‌گفتی، تو که این بیچاره را دق‌مرگ کردی.»

پی‌نوشت:
۱٫ akhare: دهقانی ساکن یک ده که سهمی از زمین‌های دایر ندارد و برای کارکردن به دیه‌های مجاور می‌رود.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *