افسانه های مازندرانی – آل کلاه طلا قسمت اول

این افسانه نوعی مبارزه با آل باوری است. درواقع ضدخرافی است که زبان بیان زمان خود را دارد…

افسانه های مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه آل کلاه طلا

افسانه آل کلاه طلا

افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه آل کلاه طلا , افسانه مازنی آل کلاه طلا , داستان طبری , افسانه طبری

داستان طبری

این افسانه نوعی مبارزه با آل باوری است. درواقع ضدخرافی است که زبان بیان زمان خود را دارد. زبانی که فهم آن برای مردم عادی قابل توجیه بود. بنابراین، به لحاظ روانی اعتماد به نفس را که در دوره‌‎ی زایمان ضعیف می‌شود بالا می‌برد. شاید بتوان واژه‌ی روان درمانی را درباره ی آن بیان داشت. به هر ترتیب هیچ افسانه‌ای بدون دلیل در میان مردم عامی شکل نگرفت. ممکن است دانایان کهن، دانش را اینگونه فراگیری می‌کردند. در فرهنگ فولک مردم مازندران ازجمله مثل‌های قابل تامل این گفته است که «چو رِه چو پِه تاشِنِه» یعنی هر کاری را به راهش وارد شدن. آشکار است هنوز با وجود پیشرفت شگفت انگیز دانش پزشکی، مردمان باورمندی هستند که به آل اعتقاد دارند و اگر در نزد آنان «آل باوری» را نوعی خرافات تعریف کنند، واکنش نشان می‌دهند و روی برمی‌تابند. به نظر می‌رسد بهترین شیوه در زمانی که دانش عام نسبت به موقعیت زائو پس از زایمان در حد بسیار پایین قرار داشت، همین روش می‌توانست باشد. به طور کلی این مصداق قابل تعمیم برای رشته‌های دیگر نیز می‌تواند باشد. سیاست توده گریزی بسیار آسان است. به همان نسبت زبان توده را یافتن دشوار است. و این افسانه نمونه‌ی بسیار خوبی می‌تواند باشد.

داستان

مرد از نگاه نگران و آمیخته با ترس همسرش روزبه‌روز بیشتر به تکاپو می‌افتاد که راهی برای وضع تازه بیابد. با این همه آشوبی در درونش می‌خروشید. اما وی خویشتن‌داری می‌کرد و بیش از پیش خود را خونسرد و آرام نشان می‌داد و هرازچندگاهی دستی به موهای صاف و موج دار همسرش می‌کشید تا او را آرام کند و از ترس دورش دارد تا اعتمادبه‌نفس خود را بازیابد. منتها زن جوان در پی گفته‌های فراوان چندروزه که از دروهمسایه و فامیل  و آشنا شنیده بود بیشتر به وحشت افتاده بود که نکند مصیبت‌های بیان شده او را نیز در خود بگیرد و چنبره‌ی آن، کوشش نه ماهه اش را بر باد دهد.

تصور حادثه، او را از تعادل روحی انداخته بود و داشت تبدیل به بحران روانی سنگینی می‌شد. مرد از این روزها بیشتر در خانه می‌ماند، کمتر او را تنها می‌گذاشت و قدغن کرده بود هیچ کس نباید با او درباره‌ی «آل» سخنی به میان آورد. سعی کرد آمد و شدها را محدود کند. حرافی‌های بیهوده را از فک‌های لق بازگیرد. با اخم و تخم، به اطرافیان حالی می‌کرد که نباید به سخن گفتن ادامه بدهند. و یا با پرسش‌های صریح و تند، گوینده‌ی داستان را ناگریز می‌کرد عقب‌نشینی بکند. پرسش‌های او به طور کلی دور این موضوع دور می‌زد که آیا شما «آل»را دیده‌اید؟ هیچکدام از گویندگان داستان‌های پرحادثه نمی‌توانست پاسخ روشن و شفافی ارائه دهد. همه می‌گفتند ما از مادربزرگ‌مان شنیده‌ایم. و برای اینکه برای حرفشان اعتباری قائل شوند مثلا می‌گفتند: »مادربزرگ ما پیاده به کربلا رفته، نماز شبش ترک نمی‌شد. هیچکس از دهنش دروغی نشنیده بود. همه به سرش قسم می‌خوردند…» و هزار سخن دیگر، تا داستان‌های گفته‌شده‌ی خود را پررنگتر کنند. درواقع بیان اعتراض را روی لب‌ها مهر می‌کردند. اما گاهی مرد جوان عنان اختیار را از دست می‌داد. با پرخاش و دادوبیداد از آنان می‌خواست که مادربزرگشان را حاضر کنند. که منجر به خنده می‌شد زیرا گویندگان داستان به طور کلی نقل قول‌های خود را از جانب کسانی می‌کردند که یا مرده بودند و یا آنقدر به نسل‌های پیش از خود وصل می‌کردند که امکان دستیابی به آن ممکن نبود. در این میان نگاه نگران و پرتمنای همسر جوان، به مرد می‌فهماند که چارهای بیندیشد و مرد آزام و پرطمانینه سرش را تکان می‌داد. چهره‌ی باز و گشاده به خود می‌گرفت و با همینه‌ای قامت برمی‌افراشت و محکم و استوار به همسرش می گفت: «واهمه‌ای به خود راه ندهد، هیچ اتفاقی آنان را تهدید نمی‌کند.»

صبحگاهان، از خانه به درآمد رو سوی مزرعه داشت. فصل کار و تخم‌پاشی بذر بود. زمین بوی رویش داشت و آماده‌ی پذیرش بذر در سینه‌ی شکافته‌اش. تا آن را با جان خود زندگی دهد. گنجشکان بی‌قرار آنی بر روی شاخه‌ها بند نمی‌شدند. صدای جیک جیک آنان، قارقار کلاغان، پی هم دویدن ماکیان، شرشر آب جویباران که به شتاب به سوی پایین دست می‌شد، هیجان بودن را لحظه به لحظه فزاینده می‌کرد. مرد سبک پا می‌گرفت و خوش می‌رفت. از اینکه اولین فرزندش چند روز دیگر پا به عرصه‌ی هستی می‌گذارد سر از پا نمی‌شناخت. زلف سیاه پرشکن او در آن خنکا، رقص زندگی داشت و شادی از دو چشم سیاه و روشنش می‌درخشید. پیچ راه سوی کشتگاه را که از کنار بوته‌های تمشک انبوه می‌گذشت طی می‌کرد که صدایی او را به خود آورد. رو سوی صدا برگرداند. دید گل بانو است، زنی که سر در آستانه‌ی پیری داشت، داننده‌ی داستان‌ها و خاطره‌های فراوان از همه چیز و از همه کس. ناگاه جرقه‌ای در ذهن مرد زد. صبح به خیر گفت و با خوشرویی از او خواست که پس از غروب آفتاب به خانه‌شان بیاید تا او درباره‌ی موضوع مهمی با وی گفت‌وگو کند. گلبانو با خنده‌ای نمکین بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید با حرکت سر دعوت او را پذیرفت.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی آل کلاه طلا قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *