افسانه های مازندرانی – تقدیر قسمت دوم

روزهای پرسوز، اندک‌اندک کم‌رنگ وکم‌رنگ‌تر می‌شد و به همان نسبت چهره‌ی واقعی زندگی، یعنی تأمین معیشت روزانه نمایان‌تر نمود می‌یافت…

افسانه های مازندرانی  داستان مازندرانی  داستان های مازندرانی  افسانه طبری

افسانه مازندرانی تقدیر

افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه طبری , داستان طبری , افسانه تقدیر , داستان مازنی تقدیرافسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه طبری , داستان طبری , افسانه تقدیر , داستان مازنی تقدیر

افسانه طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی تقدیر قسمت اول

روزهای پرسوز، اندک‌اندک کم‌رنگ وکم‌رنگ‌تر می‌شد و به همان نسبت چهره‌ی واقعی زندگی، یعنی تأمین معیشت روزانه نمایان‌تر نمود می‌یافت. آن دو که پیش‌‍تر نیز در تنگناهای معاش مانده بودند، سختی‌های نداریکم‌کمک آنان را آزار می‌داد با این‌همه دیدن نورسیده خستگی‌ها را می‌زدود و گاه خنده‌های عاشقانه گُل می‌کرد. تا اینکه روزی از روزها، دم‌دم‌های غروب که دم خروس به لانه می‌رفت  مردی که نه درویش و رمال بود و نه چاروادار و دوره‌گرد، بلکه ملک و منالی را دارا بوده و برای خود بروبیایی داشت از آن مسیر می‌گذشت. منتها پیش از رسیدن به خانه‌ی آن دو جوان شبحی در پیش روی او نمایان شد. مرد گفت: «کیستی؟» شبح به سخن آمد که «سرنوشت» و مرد گفت: «خب به من بگو، عاقبتم چه می‌شود؟» شبح نخست طفره رفت و از پاسخ دادن پرهیز داشت. اما مرد پافشاری کرد که بداند و گفت: «از شنیدن واقعیت هراس ندارم.» شبح شمرده به سخن درآمد و گفت: «حالا که اصرار داری می‌گویم که در خانه‌ی پیش رو کودکی به دنیا آمده که در آینده صاحب دارایی تو خواهد شد و تو را از آن گریزی نیست.» مرد در خود فرو رفت و در اندیشه شد که چگونه چینین چیزی اتفاق خواهد افتاد. بر آن شد که شب را در آن بیغوله، بیتوته کند تا بلکه ردی از سرنوشت خود بیابد و بنابراین سر بلند کرد تا پرسشی کند که دید از شبح خبری نیست. مرد از اسب پیاده شد، خوب همه سوی جاده را نگریست منتها هوا تاریک شده بود و میدان دید او وسعت چندانی نداشت. ناامید به سوی خانه آن کودک کشیده شد. منزل میان قطعه زمینی بود که در و پیکری نداشت و مانند اکثر خانه‌های ده با پرچین محصور شده بود. مرد افسار به‌دست صاحب‌خانه را آواز داد. مرد خانه به‌در آمد و به‌سوی صاحب صدا رفت. معمول بود که درراه‌مانده‌ها را بی‌هیچ توقعی شب‌ها، صاحبان خانه‌های در مسیر جا می‌دادند. مرد دانست که غریبه قصد ماندن دارد. گفت‌وگوی کوتاهی بین‌شان درگرفت و بعد صاحب‌خانه با خوش‌رویی مرد مسافر را به خانه راه داد و در برابر پوزش‌خواهی مسافر گفت: «مهمان حبیب خداست.»
موقع شام فرا رسید. مرد غنی‌سفره با دیدن طعام اندک خوان پیش رو، فکری به خاطرش رسید وآن را به فال نیک گرفت. صاحب‌خانه ازاینکه می‌دید سفره شایسته‌ی مهمان نیست سخن به شرمندگی می‌گفت. مرد مسافر تحت تأثیر فروتنی او قرار گرفت و گفت: «روی گشاده‌ی شما از هزار سفره‌ی رنگین، لذیذتر است.» با این همه آنی چشم از کودک برنمی‌گرفت و مدام از زیبایی، رنگ پوست و ترکیب او می‌گفت، پدر و مادر کودک چهره‌شان به خنده وا می‌شد. به هر ترتیب پس از مدتی گب و گفت‌وگو برای مسافر رختخواب گذاردند.
آفتاب تیغ نزده بود که جملگی برخاستند و مرد به هنگام صرف صبحانه رو به صاحب‌خانه کرد که خواهشی دارد که اگر برآورده کننده به آنان آنقدر سرمایه خواهد داد که دیگر فقر را نشناسند. نداری را ندانند و سفره را خالی نبینند. صاحبِ خانه و همسر او بسیار شاد شدند و بی‌تابانه منتظر آن شدند کهخواست مرد را بدانند و در انجام آن بکوشند. مرد گفت: «در ازای سرمایه‌ای که به شما می‌دهم می‌خواهم کودک‌تان را با خود ببرم که بسیار در دلم نشست و عاشق او شدم.» پس از بیان مطلب خود کیسه‌ای زر در روی سفره خالی کرد که چشمان مرد و زن جوان از دیدن آن همه به وجد آمد. با این همه سال انتظار و با این همه آرزو، این چه تقدیر است؟ زن مانند مار به خود می‌پیچید و صاحب‌خانه خوشبختی را بسیار نزدیک به خود می‌دید بنابراین با خود اندیشه کرد داشتن فرزند در نداری چه سودی دارد، اگر همسرش رضا می‌داد هم بچه به سعادت می‌رسید و هم آنان به آرزو. انگار تمام اندیشه‌اش را همسرش در نگاهش خوانده بود. مرد مسافر نیز آرام‌‎آرام همان چیزی را می‌‍گفت که صاحب‌خانه به آن رسیده بود و هزاران باغ سبز دیگر. مدت‌ها آن دو با یگدیگر کلنجار رفتند تا آنکه به خواست مرد مسافر رضا دادند و مرد بی‌درنگ بچه را برداشت و بر مرکب نشست و مانند باد از نظرشان ناپدید شد. لحظاتی نگذشت که فضای خانه چون خوره‌ای به جانشان افتاد. زن بی‌هوا صیحه‌ای¹ زد. پیراهن درید و از هوش رفت. مرد چون پلنگتیرخورده چوب‌دستی از سر ایوان گرفت و مانند باز شکاری پی رد سوار به پرواز درآمد. نمی‌دانست تا چه اندازه دوید اما وقتی به نزدیکی خرابه‌ی بیرون آبادی رسید ناله‌ی کودکی او را به خود آورد. به سوی صدا شتافت، کودکش را دید بی‌آنکه چرایی این نکته را بداند که چرا آن مرد آن همه زر به آنان داده که بچه را از ایشان جدا کند و در خرابه‌ها رها سازد تا جانوری او را بدرد. هیچ نمی‌فهمید واقعه چیست و چگونه انسان میتواند چنین کند منتها با یافتن کودک روی پا بند نبود، سبک‌پا چون پر به سوی خانه به پرواز درآمد و زن همچنان جامه‌دریده در کف خانه مانند مرده‌ای پریده‌رو افتاده بود که صدای جیغ پیاپی کودک او را به هوا پراند و او مدتی متحیر و مبهوت نگاه ثابت داشت. وقتی کودک را در میان دستان شوی خود دید، آرام دراز کشید و فرزند را در آغوش گرفت و آزاد گذاشت تا شیره‌ی جانش را بمکد. پلک‌هایش دمی فرود آمد و اشکی لغزان از کنار گونه‌اش غلتان فرو دوید و او با دستان خود نرمی تن کودک را لمس کرد تا وجود او را خیال نداند و مرد که در پی دویدن بسیار، کف کرده بود در میانه‌ی اتاق دمرو افتاده پیاپی نفس می‌زد تا آنکه مدتی گذشت و هر دو به خود آمدند، اشک از چهره‌ی یکدیگر ستودند و بر آن شدند که راز این حادثه را به کسی نگویند. زیرا ننگ آن، رسوایی بزرگی برای خانواده بود.

از آن واقعه سال ها گذشت و زندگی آن دو از آن زر شکوفا شد. تا اینکه روزی از روزها گذر مرد بازرکان به آن آبادی افتاد. جوانی برازنده دید که در دلش نشست.نشانی او را پرسان شد. با شگفتی فهمید همان کودک است که او، وی را از خانواده اش خریده و در خرابه ها رها کرده بود. خاموشی پیشه گرفت اما قرار درون نداشت. بر آن شد حیله ای کند تا جوان را به بهانه ای به شهر و خانه ی خود بکشاند تا در یک فرصت مناسب کار را تمام کند. به هر ترتیب موفق شد و هال خانه ی او نیز مصمم و هم رای با بازرگان کمر همت در قتل آن جوان بستند و بازرگان سفر را بهانه کرد تا اهل خانه جوان را در نبود وی سر به نیست کنند. در این گیرودار دختر به جوان دل باخت و پسر نیز دلداده شد. بنابراین توطئه ی مرگ، رنگ باخت شعله های هستی در نگاه آن دو جوان، جوانه زد و این امر بر بازرگان که به زودی از سفر بازگشته بود گران آمد. اندیشه کرد مردی را به خدمت بگیرد تا غائله را تمام کند. پس قصاب محله را دیدی و با او کنار آمد به اینکه فرصتی بیافریند تا اهل خانه با حیله ی بازرگان در زمان مقرر از خانه دور باشند و جوان در خانه یکه بماند و قصاب به در خانه آید. تا با زدن در، جوان در را بگشاید و قصاب با ساتور به فرق او بکوبد و بگریزد و این امر باید در انتهای روز که هوا در سایه روشن عصر دیدها را مخدوش  می کند صورت پذیرد تا کسی قصاب را نشناسد. فرصت مهیا شد و قصاب به در خانه آمد، در گشوده شد، ساتور نیز به فرق سر فرود آمد و جوان گشاینده ی در چون سروی تناور به خاک و خون درغلتید. قصاب پرشتاب از دیده ها پنهان شد. همه چیز طبق نقشه پیش رفت و بازرگان که مترصد و دور از صحنه ودر گوشه ای نهان شده بود طی زمانی چند به در خانه آمد. اما در نهایت شگفتی نعش پسر خود را دید که غرق در خون است، به سر و روی خود کوفت. پیراهنش را درید، چهره اش را با ناخن خلید، کف کرده به گوشه ای فروغلتید اما اشک در چهره اش فرو مرده بود که ناگهان شبح رخ نمود و گفت: (( تو را از آن گریزی نبود.)) مرد با چشمان از حدقه درامده به او نزدیک شد که: ((چگونه چنین شد، همه چیز درست پیش بینی شده بود. امکان اشتباه صفر بود.)) شبح گفت: ((لحظه ای پیش آمد که معشوق، عاشق را از صحنه ربود تا در کنجی راز جوانی رشته کنند و پیش از آن جوان تو به خانه آمد تا جامانده ای را بردارد که واقعه رخ داد.))

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *