افسانه های مازندرانی – تقدیر قسمت اول

اعتقاد به سرنوشت از جمله باورهای کهن ایران و جهان در دوره‌ی باستان بود. بدیهی است که مازندران نیز بدون تردید و با وجود شواهد فراوان در این پیکره قرار داشت…

افسانه های مازندرانی  افسانه تقدیر  داستان های مازندرانی  داستان مازنی تقدیر

افسانه مازندرانی تقدیر

افسانه های مازندرانی , افسانه تقدیر , داستان های مازندرانی , افسانه های شمالی , داستان تقدیر , داستان مازنی تقدیر , افسانه مازنی تقدیر

داستان طبری

درآمد
«اعتقاد به سرنوشت از جمله باورهای کهن ایران و جهان در دوره‌ی باستان بود. بدیهی است که مازندران نیز بدون تردید و با وجود شواهد فراوان در این پیکره قرار داشت. زمینه‌ی عینی این باور، بیشتر مربوط می‌شد به عدم درک قوانین طبیعی و اجتماعیدر نخستین دوره‌ی شکل‌گیری جوامع انسانی که بعدها این نادرکی نسبت به حوادث طبیعی و تحولات اجتماعی در پروسه‌ی زمان دستاویزی شد تا کاهنان و حاکمان در پیوند با یکدیگر، قدرت خلاقه‌ی ذهنی مردم را در دانستن چرایی هستی به سوی تفکری وهمی، رازناک و اسرارآمیز سوق دهند و با بهره‌گیری از ناآگاهی مردم، قدرت اراده و اعتمادبه‌نفس آنان را در حل و تبیین مسائل هستی مختل کنند و بیشتر، این باور را در ذهن آنان بپرورانند که انسان به طور کلی در انقیاد کامل قوانین طبیعی و اجتماعی قرار دارد و او را از آن گریزی نیست.
تغییرات شگرف و عظیمی که طی هزاره‌ها در مناسبات تولیدی، نوع مالکیت، تکامل ابزار و شیوه‌ی تولید که حاصلی جز پیچیدگی آن به سوی تکامل نداشت به خصوص در مسائل نظری تأثیر عمیقی در درک شناخت مسائل اجتماعی و علمی نسبتبه جامعه و طبیعت و نیز قوانین حاکم بر آنها برجای گذاشت و در دوره‌های بعد، به ویژه در سده‌های میانه، مسئله‌ی جبر و اختیار به عنوان مهم‌ترین مقوله‌ی اجتماعی و فلسفی مورد بحث و فحص قرار گرفت چنانکه به عنوان گفتاری مهم توجه دانشمندان و اندیشوران جهان و از جمله ایران را در پی داشت و عامل ایجاد بحث‌های جدلی بسیاری گردید که برآیند آن منجر به پیدایی دبستان و مکتب‌های فکری-فلسفی فراوان شد.
شایان ذکر است که در دوره‌ی رنسانس و پیدایی بورژوازی، نوزایی تازه‌ای در اندیشه‌ها به وجود آمد. در این دوره یعنی حاکمیت بورژوازی برای نخستین‌بار علل و شرایط هستی در رابطه با خود انسان واضح شد. که عرصه‌ی تازه‌ای را پدید آورد. بنابراین در اندیشه‌ی ماقبل منطقی، عامل نیرومند، سرنوشت بود که مورد توجه انسان بنا به شرح آمده قرار داشت و این افسانه را می‌توان مربوط به آن دوره به حساب آورد که به عنوان موضوعی مهم در امر مردم‌شناسی می‌توان مورد پژوهش قرار دارد و درباره‌ی علل ایستادگی و مقاومت آن تا دوره‌ی کنونی در اذهان مردم به ویژه در کشورهای در حال توسعه به تحقیق پرداخت.»

داستان

کوری اجاق، دیدارها را دیدنی نمی‌کرد و نیز بدون را در کنار هم. و این وضع گاه تا آن اندازه سخت به نظر می‌رسیدکه مزه‌ی هستی احساس نمی‌شد و جلوه‌های طبیعت بی‌رنگ و شادی و خنده‌های آدمیان به دل نمی‌نشست. همه‌ی دیده‌های خانواده در پی گم‌کرده‌ای بود که انگار پیدایی نداشت. با این همه کورسوی امید در داشتن آرزوی اجاقی روشن، در سینه نمردهبود، چه، آن دو، جوان بودند و در آستانه‌ی جوانی دلداده شدند و پدران، در به‌هم رسیدن آن دو بی‌هیچ درنگی آستین‌ها را بالا زدند. حالا، سال‌ها گذشت. منتها وصال، میوه‌ای به بار نیاورد، و این مهم، ابتدا به جوانی و زودهنگامی آن دو به هم قلتی می‌شد. اما بعدها با گذشت زمان، تشویش چون خوره کم‌کمک در پای دل‌شان نشست و به تدریج نگرانی را در نگاه آن دو فزاینده کرد. نخست گمان این بود که چشم‌زخمی از نگاه شوری سبب کوری اجاق آنهاست و یا جادوی بدنهادی، سردی را در خانه‌ی آنان کاشت. همه‌ی اینها و ده‌ها اگرهای دیگر، رو زبان‌ها می‌چرخید و آن دو مانند دو پرستو بال‌زنان، حیران میان آن‌همه حرف‌ها در پی آن بودند که آنچه می‌شنوند را دریابند.
آبادی‌شان بسیار دور از شهر ولی در مسیر جاده‌ای بود که در پی آن اسب و آدم و گاری هر روزه از کنار و میان آن می‌گذشتند. البته شهر خود یک آبادی بزرگ بیشتر نبودکه در هر چهارشنبه و جمعه، بازاری داشت، با آمدوشدهای بسیار و یک دو ده‌تا مغازه‌ای در میان میدان‌گاهی با کفی سنگ‌چین‌شده و جاده‌ای خاکی سرراست که از شمال به سوی جنوب می‌رفت و نیز کوچه‌های تنگ و باریک و خانه‌های قدکوتاه گلی که در روزهای بازار از دم سحر تا بوق سگ نمی‌توانستی از صدای عرعر الغ‌هایبارکش تا اسب، گاو، گوسفند و ماکیان آرامش داشته باشی البته دادوبیداد چاروادارها، حمال‌‌ها، ناسزاهای آهنگرها و نعل‌کوب‌ها جای خود داشت. انواع متاع از اطراف و اکناف به آنجا می‌آمد و یا از آنجا به دورترین دهکده‌ها برده می‌شد. اسب و الاغ و قاطر تنها وسیله‌ای بودندکه در کوره‌راه‌های آبادی‌های دور و نزدیک از میان گل‌ولای می‌توانستند طی طریق کنند. خیک‌های نفت، توبره‌های خواربار، توپ‌های پارچه از کتان و چیت و چلوار تا دعانویس‌ها و رمال‌ها و درویش‌های دوره‌گرد باکرامات، همه و همه سوغات هفتگانه‌ی بازار بود که به همه سوی آبادی‌های اطراف شهر و دیگر شهرهای نزدیک پراکنده می‌شدند و در انتهای هفته باز دور هم گرد می‌آمدند.  دوره‌گردها و چاروادارها متاع شهر را به روستاها و کالای آبادی‌ها را به شهر، جابه‌جا می‌کردند و همیشه بازارشان داغ بود. زیرا پشم و پنبه، شالی و کنجد و نمد و حصیرهای بافته‌شد با انواع دیگر محصولات هر آبادی را با نفت و خواربار و پارچه و ده‌ها چیز دیگر معاوضه می‌کردند. ناگفته نماند فال‌بین‌ها و دعانویس‌ها و درویش‌های باکرامات که به طور عمده زناری سبز یا سیاه به کمر می‌بستند جای خود داشتند و بازار پرچرب دیگری، اینان خوشنشین‌های هر آبادی بودند که بهترین غذاها، به ویژه خروس‌های پابلند خوش‌رنگ خوش‌آواز، که با کره سرخ می‌شد همراه برنج صدری وتارم «سرغربالی» دانه‌بلند خان‌پسند، انتظارشان را می‌کشید تا که بختی باز کنند. مشتری‌های آنان به طور عمده خانواده‌های دردمند بی‌پول و تهی‌جیب بودند که با هزار زحمت سفره‌ای تدارک می‌دیدند تا آنان برای‌شان سرکتابی باز کنند. از بخت و تخت آنان سخنی دهند. تا شاید گشایشی شود. آنان نیز برای ربودن آخرین رمق سفره‌های آنان طامات می‌بافتند و گزافه می‌گفتند به اینکه: یا خطری در پیش دارند ویا از آن گذر کردند. چشم حسودی در پی آنهاست و یا جادویی در خانه چال کرده دارند و مردم بی‌آنکه بتوانند به ریشه‌های رخدادها پی ببرند و یا درباره‌ی آن اندیشه کنند باورشان می‌شد و البته گاهی اتفاق‌هایی می‌افتاد یا تصادف‌هایی رخ می‌داد که برای آن مردم شگفت‌انگیز بود و باورشان را تداوم می‌بخشید که از جمله‌ی آن باردارشدن زنانی بود که سال‌ها با نذر و نیازی که می‌دادند یا دخیلی که می‌بستند و دعایی که می‌کردند، مستجاب نمی‌شد. با این همه آنان از ادامه‌ی این کار خسته نمی‌شدند بلکه در طول سال همچنان مشغول نذرونیاز و یا جادو و جنبل بودند وقتی هم باردار می‌شدند نمی‌دانستند کدام یک عمل کرده، خواب فامیل و آشنا و یادعا و دخیل آقا، که از جمله‌ی آنها این دو جوان بودند و اجاق‌شان که پس از طی سالها روشن شد و پسری دیده به جهان گشود. قلب‌شان شاد، روزهای‌شان پرنوید و چهره‌های گرفته و عبوس آنان مانند ماه شب چهارده درخشیدن گرفت. دیدگان پرنشاط در شادی شنا می‌کرد.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی تقدیر قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *