افسانه های ترکمنی – دوتار قسمت دوم

پنجه‌هایش را درهم فشرد. دیگر چیزی نمانده بود. بعد از مدتی به یک سراشیبی می‌رسید و بعد هم به خانه احمد که اولین خانه آن روستا بود…

افسانه های ترکمنی  داستان های ترکمنی  افسانه ترکمنی دوتار  داستان ترکمنی دوتار

افسانه ترکمنی دوتار

افسانه های ترکمنی , داستان های ترکمنی , افسانه ترکمنی دوتار , داستان ترکمنی دوتار , افسانه دوتار , داستان دوتار , افسانه ترکمنی , داستان ترکمنی , افسانه های ترکمن صحرا

داستان ترکمنی

قسمت اول را از اینجا بخوانید⇐ افسانه ترکمنی دوتار قسمت اول

پنجه‌هایش را درهم فشرد. دیگر چیزی نمانده بود. بعد از مدتی به یک سراشیبی می‌رسید و بعد هم به خانه احمد که اولین خانه آن روستا بود. او را از خیلی وقت پیش می‌شناخت. از زمانی که ۹ سال بیشتر نداشت. آن وقت‌ها برای شنیدن ساز همراه او به روستاهای اطراف می‌رفت. بعد از آن احمد یک دوتار خریده بود.
سرش را بلند کرد. رسیده بود. از پرچین خانه گذشت و به ایوان رسید. کفش‌های گلی‌اش را محکم به زمین کوبید.

-آهای احمد! خونه‌ای؟
در اتاق سمت چپ با صدای خشکی باز شد؛ پدر احمد بود. پسرک لبخندی زد و گفت: «سلام علیم»
-سلام پسرم، احمد اون یکی اتاقه.
-خیلی ممنون، مراد دَدَه.
کفش‌هایش را کند. باران تندتر شده بود. علاقه و میل او هم به شنیدن دوتار بیشتر شده بود. به داخل اتاف رفت. احمد، وسط اتاق، کنار چراغ نشسته بود. گوشش را به تارهای دوتار نزدیک کرده و مشغول کوک کردنش بود. پسرک نزدیک‌تر رفت.
-سلام! خیلی دیر کردم نه؟
احمد سرش را بالا آورد. پنجمین پرده را گرفت و ضربه‌ای به تارها زد. صدای نازک تار در فضای اتاق پیجید.
-نه خیلی، می‌دونستم که می‌یایی.
چای داغ دم‌کشیده، مثل همیشه منتظرش بود. قوری را از زیر حوله گرم بیرون آورد و دو کاسه را پُر کرد. دوتار کوک شده و آماده بود.
-کدوم یکی رو بزنم؟
پسرک نگاهی به دوتار انداخت و دست‌هایش را به هم مالید.
-الان داره بارون می‌یاد. دوست دارم «یاغما بولوت»¹ رو بزنی.
احمد لبخندی زد. کمی جابه‌جا شد. کف دستش را به شلوار کشید و اولین ضربه را به تارها زد. صدای ساز که بلند شد، قلب پسرک مانند تارهای دوتار با هیجان شروع کرد به لرزیدن. هر ضربه‌ای که به دوتار می‌خورد همانند دستی بود که با محبت به موهایش کشیده می‌شد. چشم‌هایش را بست و خودش را فراموش کرد. میان امواج آرام دوتار بود. اینجا دیگر خبری از باد و طوفان نبود. نسیم خنکی می‌وزید. همراه صدای آرام مادربزرگ که برایش قصه می‌گفت، مثل دوران کودکی. احساس راحتی می‌کرد. صدای مادربزرگ آرامش کرده بود. با محبت نگاهش می‌کرد و در گوشش چیزهایی می‌گفت. مدتی گذشت. هر لحظه صدایش دور و دورتر می‌شد. صدای باران می‌آمد. لحظه‌ای خواست داد بزند: «مادربزرگ! دلم می‌خواد بازم بچه بشم. سرم رو روی زانوت بذارم. می‌خوام برام قصه بگی.» اما مادربزرگ رفته بود. باران تندتر شد. صدای رعدی در اتاق پیچید. چشم‌هایش را باز کرد. ساز ناتمام شده بود. قطرات باران به شیشه پنجره می‌خورد و سکوت اتاق را می‌شکست. احمد کاسه چای را سر کشید و قوری را برداشت. پسرک لحظه‌ای خودش را تنها احساس کرد. دلش می‌خواست تمام غم‌ها و تنهایی‌اش را با دوتار قسمت می‌کرد. آهی کشید. نفسش گرم بود.
نگاهی به دوتار کرد. فقط دوتار می‌توانست از دردهایش بگوید و با او همدردی نماید.
-حالا کدوم یکی رو بزنم؟
پسرک به خودش آمد. پلک‌هایش را به هم زد و به دوتار نگاه کرد.
-دوست دارم این بار «قال ایندی»² رو بزنی.
احمد با آستین پیراهنش روی سیم‌های دوتار کشید. آب دهانش را قورت داد و با سر انگشتانش به سیم‌های دوتار زد. پسرک چشم‌هایش را بست. دوباره دلش هوای دیدن مادربزرگ را کرده بود. این بار هم می‌خواست صدایش را بشنود و در عوض فریادهای پدرش را فراموش کند. اما خبری نشد. نسیم خوشی می‌وزید. کسی با او کاری نداشت. مادربزرگ هم پیدایش نبود. لحظات تنهایی‌اش دوباره شروع شده بود. بچه‌های روستا با نگاه‌های سرد از کنارش می‌گذشتند و می‌گفتند: «اون پسره تنهاست…»
از حرف‌ها و نگاه‌های بچه‌ها کلافه شده بود. نگاهی به آن‌ها انداخت. انگار مسخره‌اش می‌کردند. کاری نمی‌توانست بکند. حال و حوصله صحبت و بازی نداشت. می‌ترسید یکهو پدرش سر برسد. ناگهان صدایی شنید. صدای مادربزرگ بود. صدای دوتار احمد بود. دوباره به بچه‌ها نگاه کرد. همگی ساکت بودند و با حسرت به او نگاه می‌کردند. او دیگر خودش را تنها نمی‌دید. دلش می‌خواست دوتار را در دست بگیرد و حرف‌های دلش را به بچه‌ها بگوید. می‌خواست به دوتارش زبان یاد بدهد، شیواترین زبانی که تا به حال کسی نشنیده بود.
دریا دوباره ساکت شد. نسیم آرام‌تر وزید. بچه‌ها رفتند. دیگر هیچ‌کس نزد پسرک نبود. فقط دوتاری در دستش مانده بود؛ کسی که می‌توانست روزها و شب‌ها با او باشد و درد دل بکند. صدای باران شنیده شد. چشم‌هایش را باز کرد. ساز تمام شده بود. نگاهی به دست‌هایش کرد؛ خالی بودند.
-چایی‌ات رو بخور، سرد شد.
عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و کاسه‌ی چای را بالا برد. سرد شده بود. با التماس احمد را نگاه کرد.
-احمد!
-چیه؟
-من… من دلم می‌خواد ساز بزنم. من می‌خوام از تو یاد بگیرم. یادم می‌دی؟
چهره احمد باز شد.
-آره، خیلی خوبه. تو هم می‌تونی بزنی، مطمئن باش. حالا بیا امتحان کن.
دوتار را گرفت. حالا دوستی پیدا کرده بود که می‌توانست همیشه همراهش باشد. تصمیم گرفت که تا چند روز دیگر حتماً یک دوتار بگیرد، مثل دوتار احمد.

پی‌نوشت:
۱: به معنی «ای ابر نبار» و به نام سازی است.
۲: به معنی «حالا دیگر بمان» و نام سازی است.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های ترکمنی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *