افسانه های ترکمنی – دوتار قسمت اول

پسرک دوباره نگاهی به پست سرش انداخت. از خانه دور شده بود. به کنار جوی آب رسیده بود. دستش را در جیب فرو برد…

افسانه های ترکمنی  افسانه ترکمنی دوتار  داستان ترکمنی دوتار  داستان های ترکمنی

افسانه ترکمنی دوتار

افسانه های ترکمنی , افسانه ترکمنی دوتار , داستان ترکمنی دوتار , داستان دوتار , افسانه دوتار , داستان های ترکمنی , افسانه های ترکمن صحرا , داستان های ترکی , افسانه ترکمنی , افسانه های ترکمن

داستان های ترکمنی

پسرک دوباره نگاهی به پست سرش انداخت. از خانه دور شده بود. به کنار جوی آب رسیده بود. دستش را در جیب فرو برد. تکه‌ای نان درآورد و مشغول خوردن شد. امروز صبح درست و حسابی نتوانسته بود صبحانه‌اش را بخورد. پدرش، مثل همیشه، داد و فریاد کرده بود که گاو‌ها را به مرتع ببرد. سرش نعره کشیده بود. این کار همیشگی‌اش بود.
به یاد مادربزرگ افتاد. اگر مادربزرگ زنده بود، حتماً او را دلداری می‌داد. برایش داستانی تعریف می‌کرد و آرامش می‌کرد.
به سختی لقمه نان را قورت داد. متوجه گوساله‌شان شد. از گله عقب مانده بود. رو به جلو کرد. داد زد: «هی! صبر کنین، کمی یواش‌تر!»
گاوها آرام‌تر شدند. پسرک به عقب برگشت و گوساله را هی کرد. هر روز کارش همین بود. دلش می‌خواست زودتر غروب می‌شد و آن‌وقت می‌رفت پیش احمد تا با صدای دوتارش درد دل کند، آرام شود و به خانه برگردد.
صدای رعد و برق او را به خود آورد. نگاهی به آسمان انداخت. انگار می‎‌خواست باران ببارد. گله آرام در کنار جوی می‌چرید. پسرک کنار جوی آب نشست. پاهایش را داخل جوی گذاشت. سردی آب در تمام بدنش دوید و اندکی آرامش کرد. چوب‌دستی را برداشت و با انگشتان کوچکش چند ضربه‌ای به آن زد. زیر لب شعری را زمزمه کرد که مادربزرگ یادش داده بود. چند خم کوچک به ابروهایش انداخت و ضربه‌های دیگری به چوب زد. بادی به گلویش انداخت و ادای بخشی‌ها¹ را درآورد. سیاهی ابرها رفته‌رفته زیادتر می‌شد. لحظه‌ای بعد چند قطره باران به صورتش خورد.
از سراشیبی پشت خانه‌شان پایین آمد و رفت داخل جاده. نفس عمیقی کشید. بوی سبزه و نم همه جا پیچیده ود. بوی تمشک‌های نورسیده و قرمز. نیم ساعت دیر کرده بود. دلش می‌خواست زودتر می‌رسید و به نوای آرام‌بخش دوتار گوش می‌داد، ولی باران که از دلش خبری نداشت. از خیلی وقت پیش یک‌ریز باریده بود. احساس تنهایی می‌کرد. دلش گرفته بود، یعنی از سه چهار سال پیش که مادربزرگ رفته بود. مادربزرگ که بود، انگار او همه چیز داشت. هر روز روی چمن جلوی خانه می‌نشستند و مادربزرگ قصه می‌گفت. قصه گوراوغلی²، قصه پریان. آن روزها قصه‌ها چه شیرین بود؛ مخصوصاً شنیدنش از زبان مادربزرگ! ولی حالا دیگر تنهای تنها بود. هیچ‌کس را نداشت. پدرش هر روز صبح می‌رفت سر زمین کاکابای و کار می‌کرد و غروب برمی‌گشت. همیشه اوقاتش تلخ بود. خسته می‌شد.از هر چیزی بهانه می‌گرفت. سر مادرش داد می‌زد. غروب که به خانه می‌آمد، اول از همه سراغ پسرک را می‌گرفت. اگر خانه نبود، دادش بلند می‌شد. اصلاً نمی‌توانست شب‌ها با دوستانش باشد. با آن‌ها بنشیند و گپ بزند یا بازی کند. روزها هم می‌بایستی گله را می‌برد چرا. از بچه‌ها خجالت می‌کشید.
بعد از فوت مادربزرگ اخلاق پدرش تندتر شده بود. مادربزرگ که بود، پدر نمی‌توانست پیش او داد و فریاد راه بیندازد و پسرک را بزند. رسیده بود به کنار تنها صنوبرها. اسم روستایشان «جنگل» بود، ولی دیگر از جنگل و درخت خبری نبود. تا چشم کار می‌کرد زمین‌ها پوشیده از علف بود.
باد نسبتاً سردی می‌وزید. قطرات باران به صورتش می‌خورد و اندکی آرامش می‌کرد. باد با شاخه‌های صنوبر بازی می‌کرد. صدایی می‌آمد؛ گویی صدای دوتار بود، دوتار کوک‌شده احمد. اصلاً خودش بود. صدای خوردن دست‌هایش با دوتار. باد تندتر وزید. صدا نازک‌تر شد. دست‌های احمد در پرده دیگری بود. گویی دست‌هایش با مهارت روی دسته دوتار می‌لغزید و پرده‌ها را عوض می‌کرد. صدا ضعیف‌تر شد.
برگشت و نگاهی به پشت سر انداخت. از صنوبرها دور شده بود. باد تندتر وزید و شاخه‌های صنوبر را خم کرد. انگار به پسرک می‌گفت: «بیا پسر، بیا دوباره برات ساز بزنم. این بار خوب‌تر، زیبا و غم‌‌انگیزتر، ببا»
نگاهی به آسمان کرد. گویی باران امروز خیال بندآمدن نداشت. همچنان آرام می‌بارید. رسیده بود به زمین‌های زراعتی. از اینجا به بعد، جاده باریک می‌شد. دو سمت جاده پُر از تمشک‌های قرمز و سبز بود. چند سال پیش موقع رسیدن تمشک‌ها، آمده بود اینجا و یک قوطی پُر از تمشک برای مادربزرگ چیده بود. انگار همین دیروز بود.
ناگهان صدایی در گوش‌های پسرک پیچید و قلبش را تکان داد. صدا از میان خارهای تمشک می‌‍‌آمد. پسرک قدم‌هایش را آرام‌تر برداشت و به سمت صدا نگاه کرد. صدای نی بود که زوزه‌کنان پیچ‌و‌تاب می‌خورد. انگارکه از سوزش خارها می‌نالید، درست مثل او؛ آن هنگام که پدرش کتک می‌زد. سرش نعره می‌کشید. پسرک اخم‌هایش را درهم کرد.
حتماً خارها بی‌رحمانه در تن نی فرو می‌رفتند. شاید هم از تنهایی می‌نالید. بین آن همه خار تنها مانده بود، تنها و بی‌کس. انگار پسرک را صدا می‌زد. ناله‌های نی، او را یاد ناله‌های دوتار و کمانچه می‌انداخت.
از خارهای تمشک گذشت. تازه رسیده بود به برکه آب کنار جاده. تقریباً نصف راه را آمده بود. نگاهی به برکه آب انداخت. نسبت به چند سال پیش آبش کمتر شده بود. از وقتی که خودش را شناخته بود، برکه آب داشت. با چند درخت انار و ییلغین³ که در اطراف برکه روییده بودند. بهار که می‌شد، آببه شاخه‌های بالای درختان می‌رسید و همیشه چند تا اردک وحشی و کبوتر صحرایی می‌آمدند و روی درخت‌ها می‌نشستند.

پی‌نوشت:
۱: خواننده دوتار ترکمنی
۲: قهرمان افسانه‌ای ترکمن
۳: نوعی درختچه گز

قسمت دوم را از اینجا بخوانید⇐ افسانه ترکمنی دوتار قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های ترکمنی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *