افسانه های مازندرانی – دِهِش قسمت دوم

زیبایی درخشنده‌ای در زیر نور آفتاب صبح از چشم و چهره‌اش می‌تراوید. به دلش نشست، سر به حجب، پایین گرفت. آرام گفت: «چه فرصتی؟»…

افسانه های مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه طبری  داستان مازنی  افسانه مازنی

افسانه مازندرانی دهش

افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه طبری , داستان مازنی , افسانه مازنی , داستان دهش, افسانه مازنی دهش , افسانه دهش , افسانه مازندرانی دهش

افسانه طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید⇐ افسانه مازندرانی دهش قسمت اول

زیبایی درخشنده‌ای در زیر نور آفتاب صبح از چشم و چهره‌اش می‌تراوید. به دلش نشست، سر به حجب، پایین گرفت. آرام گفت: «چه فرصتی؟» دختر با صدای رسا و دلنشین پاسخ داد که: «من و تو پیش قاضی برویم و از او بخواهیم که ما را به عقد یکدیگر درآورد تا تو از این دربه‌دری و مادرت از بی‌سرپرستی به‌در آیید.» نشاطی دل‌انگیز در درون جوان جوشید. رنگ رخش به سرخی زد. لرزشی خفیف بر اندامش نشست و نوعی بی‌قراری کودکانه به او دست داد و گفت: «راضی‌ام به رضای خدا.»
قاضی آنان را به حضور پذیرفت و به سخنان آنان گوش داد. دستی به محاسنش کشید. دستارش را جابه‌جا کرد، زنارش را محکم بست و گفت: «نخست هر دو شما را تحسین می‌کنم. تصمیم به کار خوب و نیکی گرفتید. اما تحمل شنیدن سخنم را دارید؟» آن دو با تعجب نگاهی به یکدیگر کردند و بدون لحظه‌ای درنگ گفتند: «آری داریم.» قاضی آرام و شمرده به گفتن پرداخت که: «شما را به عقد یگدیگر درمی‌آورم اما این مرد تنها یک شب دیگر زنده خواهد بود. آیا باز حاضر به انجام چنین مراسمی هستید؟» زن جوان رو به قاضی کرد و گفت: «اگر خدا چنین می‌خواهد من حرفی ندارم.» قاضی سری به تصدیق تکان داد و گفت: «باشد.» خطبه‌ی عقد را جاری کرد.
زن و مرد جوان شادی‌کنان به خانه برگشتند بدون لحظه‌ای استراحت به خانه‌تکانی و آب و جاروکردن خانه پرداختند. «بندانداز»¹، نیز آمد و رفت، رخ روشن زن جلوه یافت. اما روز هرچه به پایانش نزدیک می‌شد غم سنگینی چهره‌ی آن دو را فرا می‌گرفت. می‌دانستند پیش‌گویی قاضی بی‌کم‌وکاست صورت خواهد پذیرفت. فرا از سرنوشت امکان‌پذیر نبود. انگیزه‌ی آن‌همه دویدن، پی‌آمد زندگی را نوید نمی‌داد. غروب دلگیر آغاز شد. تاریکی می‌رفت تا تمامی فضا را دربرگیرد که درب خانه به صدا درآمد. زن و مرد از اتاق بیرون آمدند. هنوز چشم، چشم را می‌دید. از پیش سرا به دم آمدند. در را گشودند. ژنده مردی را دیدند آشفته که از نداری و گرسنگی خود و خانه‌اش می‌گفت. لحظه‌ای از سخن گفتن باز نمی‌ایستاد. به دست‌وپا افتاد که او را، دست خالی به خانه برنگردانند. زن و مرد جوان به یکدیگر نگاهی کردند و به صدمعنا. زن به اندرون آمد تمامی غذاها را که آماده کرده بود در سفره‌ای پیجید و به آن مرد داد و خودشان گرسنه در پی هم به اتاق برگشتند. رنج جدایی، کلام را از آنان ستاند. بی‌هیچ سخنی به رختخواب رفتند.
ناگهان بغض زن ترکید. گیسوان آشفته کرد به ایوان درآمد زیر «چاچ»² خانه پیراهن را از یقه تا سینه درانید³ دست استغاثه به آسمان گرفت. های‌های گریست و ناله کرد و از خدا خواست که شوهرش را به او برگرداند. آنقدر نالید و زاری کرد که از هوش رفت. مرد جوان او را بلند کرد و به رختخوابش برد. اما تا دیرگاه خواب از چشم مرد پریده بود. خستگی ناشی از دویدن‌های آن روز، وی را نیز از پای درآورد و به خوابی ژرف فرو برد. آن شب خانواده‌ی مرد ژنده‌پوش از آن کرم و دهش ساعت‌ها به ثنا نشستند و عمر بلند هر دو جوان را از خداوند خواستار شدند.
آفتاب به اندازه‌ی «یک نی»۴ خود را بالا کشید. قاضی که پیش‌گوی دانایی بود رو به یارانش کرد و گفت: «تاکنون می‌بایست صدای شیون از آن خانه به‌‎در می‌آمد، چه شد؟» همه به یکدیگر باتردید نگاهی کردند. قاضی خواست راز این سکوت را دریابد. بنابراین به سوی آن خانه روان شد.
نخست در زد، پاسخی نیامد، در را گشود به پیش سرا درآمد. هر گامی که به سوی خانه برمی‌داشت، سرفه‌های بلندبلند سر می‌داد و صاحب‌خانه را به نام می‌خواند اما جوابی نمی‌شنید. درب اتاق را چندبار زد باز سکوت بود و سکوت.
درب را گشود آن دو را خفته دید. قاضی به شتاب روانداز را جمع کرد و به حیاط انداخت. مار سیاهی دید که از درون روانداز به‌درآمد اما در خودش می‌پیچید. قاضی به شگفتی در او نگریست و برآشفته سر سوی اتاق کرد که مار به سخن درآمد: « خاطر آسوده دار آن مرد مردنی نیست، تا صبح به او نیش زدم اما او همچنان نفس می‌کشید.» قاضی با تعجب گفت: «چرا؟» مار پاسخ داد: «این مرد سالیان پیش جفت مرا کشت و من تصمیم گرفتم زهرکشش کنم. مدت‌ها در کمین بودم که ازدواج کند تا عروسش را به عزایش بنشانم.» مار را دیگر نای گفتن نبود، سرش فرو افتاد و مرد. تابش نور خورشید به درون خانه‌ی نیمه‌تاریک تابید. روشنای درخشش آن زن و مرد جوان را از خواب پراند. بی‌درنگ یکدیگر را نگریستند، بانگ شادی باورنکردنی‌ای در وجودشان شعله کشید. قاضی در آستانه‌ی درب نمایان شد و گفت: «زندگی مبارک»

 

پی‌نوشت:
۱: آرایشگر
۲: ناودانی، خانه‌هایی که پوشش گالی دارد لبه‌ی آبریز آن را «چاچ» می‌گویند. پشت بام پوشیده از گالی «سرون» نام دارد. گالی نرم را «ورون» گویند و ورون در باور آیینی ایرانیان کهن نام یکی از خدایان قدیم آریایی‌هاست که مزدا را همان «ورون» می‌دانند.
۳: در زمان بسیار سخت که کارد به استخوان می‌رسید زن خانه برای رهایی خانواده از تلاشی، با گیسوان پریشان‌شده روی ایوان خانه می‌آمد سر سوی آسمان می‌کرد و یقه می‌درانید و در نهایت زاری بانگ برمی‌داشت که بلا را از آن خانه دور کند. (از خدا می‌خواست)
۴: واحد اندازه‌ در مازندران. بسیار بلند را می‌گویند. «او بلندی» یعنی به بلندی آب…

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *