افسانه های مازندرانی – دهش قسمت اول

گفتنی است مادها در حدود قرن دهم پ.م. در ناحیه‌ی زاگرس پدیدار شدند. در نیمه‌ی سده‌ی هشتم پ.م. در نزدیکی مرزهای آشور استقرار یافتند…

افسانه های مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه مازندرانی دهش  داستان طبری

افسانه مازندرانی دِهِش

افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه مازندرانی دهش , داستان طبری , افسانه طبری ,افسانه های شمالی , داستان دهش , داستان های مازندرانی , افسانه های مازنی

داستان طبری

درآمد:
گفتنی است مادها در حدود قرن دهم پ.م. در ناحیه‌ی زاگرس پدیدار شدند. در نیمه‌ی سده‌ی هشتم پ.م. در نزدیکی مرزهای آشور استقرار یافتند. مهم‌ترین این قبایل که به نسبت از مرزهای آشور دور بوده در شرق و در نقاط کوهستانی سکونت داشتند که مرکزشان بیکنی (دماوند) در شمال خاوری تهران کنونی بود که در واقع مازندران باستان همسایه‌ی شمالی آنان به حساب می‌آمد. از آنجایی که آشوریان مانند «توفانی متناوب» از غرب به شرق می‌تاختند، ساکنان فلات از بومی و مهاجر را به انواع رنج‌ها مبتلا می‌کردند و زنده‌زنده پوست می‌کندند و یا در آتش می‌سوزاندند و جوانان کارامدشان را به بند می‌کشیدند و اسرا را به کار اجباری وا می‌داشتند. در این جنگ و گریز طوایف یا تیره‌هایی یافت می‌شدند که می‌کوشیدند خود را از کانون آتش دور نگه دارند. در واقع آنها به دنبال نقطه‌ی امنی می‌گشتند که به دور از تاخت و تاز باشد. ناگریز به ارتفاعات مرکزی یا کوهستان البرز روی آورده و مستقر می‌شدند. از جمله‌ی این تیره‌ها که به صفحه‌ی البرز روی نهاده طایفه‌ی مغان بو که از طوایف معتبر و مؤثر مادی شناخته شده است. از نام‌های آنان بر روی آبادی‌ها ازجمله «مغان‌ده» در ناتل رستاق نور و اَثرِم که به واژه‌ی اَثرون نزدیک می‌باشد در شرق ساری است.
به نظر می‌رسد بخشی از آنان نه به نام مغان یا اثرون (خادمان آتش) بلکه به نام محل سکونت خود به دامنه‌های شمالی البرز کوچیدند که از آن جمله در شاهی‌شهر آبادی‌ای با نام «ری+کنده» ده از دهستان بیشه‌سر نام یافته است. در این زمینه می‌توان از آبادی‌هایی با نام «رَجه» ده از دهستان راستوپی بخش سوادکوه می‌باشد. با این اشاره که آبادی دیگری با نام «رجه» در منطقه‌ی اتاق‌سرای بابل نیز آمده که در فرهنگ آبادی‌ها ثبت نشده است.
وظیفه‌ی مغان: به افتخار خدایان مراسم نثار مشروب مقدس را به اجرا درمی‌آوردند. ثبت ولادت، عروسی، تطهیر، قربانی، دریافت جرایم دینی، عشریه، صدقات و نیز مأمور زاری و التماس بودند.
افسانه‌ی آمده (دهش) مانند دو افسانه‌ی ماه خاتون و غوک پیش‌زمینه‌های قومی و آیینی دارد. نمادهای آمده در سه افسانه قابل تأمل و مداقه است که می‌شود به طور مبسوط به آن پرداخت. درواقع خواننده باید دریابد که افسانه‌ها، داستان‌های ساده و سرگرم‌کننده نیستند. آنانی که افسانه‌ها را به طور ساده ارائه می‌دهند تنها به جمع‌آوری مواد خام پژوهش‌های مردم‌شناسی اقدام کرده‌اند که به نسبت جای تقدیر دارد.

داستان:
مرد جوان از بی‌پولی و بیکاری دیگر به ستوه آمده بود، به هر دری زد نتیجه نداشت. ناگریز به تنها راه مانده برای زنده ماندن تن داد و آن، دزدی بود. یک‌چندی گذشت و او پُر می‌پرید تا اینکه شبی به دست گزمه‌ها گرفتار آمد. قاضی شهر، مردی دین‌دار، پیش‌گو و انسان وارسته‌ای بود که در میان مردم مردم قداست داشت. او را دست‌بسته به نزدش بردند. قاضی با دزد به گفت‌وگو نشست. مرد جوان قصه‌ی بیکاری و بیزاری از دزدی را بازگفت که: «توان نان‌آوری را دیگر نداشتم، مادر پیری دارم که باید پرستاری او را نیز به درستی انجام دهم، تو بگو چه کنم؟» قاضی به فکر فرو رفت و تأمل کرد. بعد رو به مرد جوان کرد و گفت: «در دزدی هیچ‌گاه جوانمردی را ازنظر دور ندار.» پس از آن او را رها کرد.
در یکی از شب‌های بسیار تاریک به خانه‌ای پرید. پاورچین‌پاورچین به درون خانه شد. آهسته وکورمال دستش به صندوقچه‌ای خورد آرام و بی‌صدا در آن را گشود. در آن تاریکی دستش به یک جفت گوشواره خورد ناگهان سخن قاضی را به یاد آورد. احساس نگرانی و دلشوره کرد. تردید در او بالا گرفت تا آفتاب برآمد. آهنگ خانه کرد. صاحب‌خانه دختر پابه‌سن گذاشته‌ای بود که ته طراوتی نیز  داشت و با مختصر درآمد و ارثیه‌ای که برای او بازمانده گذران می‌کرد. صدای پایی شنید. کنجکاوی‌اش جلب شد. از اتاقش بیرون پرید. مردی را دید که از اتاق جنبی خانه‌اش بیرون می‌آمد. ترسید. ولی زود به خود آمد، راه بر مرد بست که کی است و این‌جا چه می‌کند؟ مرد داستان را بی‌کم‌وکاست گفت. اشک در چشمان دختر حلقه زد. آرام مژه را بست. قطره‌ای بر گونه‌اش غلتید. مرد از شرم سر به سینه فرو برد. دختر خوب نگاهش کرد. جوان را ورزیده و کارامد دید. دستی به صورت خود کشید و آرام گفت: «به ظاهر انسان شایسته‌ای به نظر می‌رسی که از ناچاری تن به کار ناشایستی دادی اما آنقدر بزرگ و جوانمردی که در عین نیاز تنها یادگار مادرم را از من نربودی و این می‌رساند که چقدر باگذشتی و آن قاضی عالم چه سخن خوب و نیکویی گفت. حتماً جبین¹ شما را دید که دلش گواهی داد. احسنت به اصل و نسب تو و احسنت به آن حکیم که خوب تشخیص داد؛ شاید این نشانه‌ای باشداز جانب خداوند که من به تو فرصت برگشت به زندگی دهم.» سخنان پرمهر آمیخته با بغض زنانه که سرشار از صداقت و عاطفه بود مرد رابرانگیخت، سر راست کرد دختر را با قامتی برازنده، چشمانی تر، که موهای سیاه فرق گرفته‌اش از زیر روسری تا به گونه‌هایش پیش آمده بود نگریست.

پی‌نوشت:
۱: بزرگی را در چهره دیدن، اصطلاح مازندرانی، چهره‌شناسی

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی دهش قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *