افسانه های ترکمنی – کجاوه قسمت دوم

آق‌بیکه، کتری به دست، نزدیک در آلاچیق رسیده بود. صدای ناله دخترش را که شنید، مدتی ایستاد و گوش داد. چشم‌هایش را به زمین دوخت…

افسانه های ترکمنی  داستان ترکمنی  افسانه های ترکمن  داستان کجاوه  افسانه کجاوه

افسانه ترکمنی کجاوه

افسانه های ترکمنی , داستان ترکمنی , افسانه های ترکمن , داستان کجاوه , افسانه کجاوه , افسانه ترکمنی کجاوه , داستان های ترکمنی

داستان ترکمنی

قسمت اول را از اینجا بخوانید⇐ افسانه ترکمنی کجاوه قسمت اول

آق‌بیکه، کتری به دست، نزدیک در آلاچیق رسیده بود. صدای ناله دخترش را که شنید، مدتی ایستاد و گوش داد. چشم‌هایش را به زمین دوخت. ناله مارال دوباره قلب مادر را ریش‌ریش کرد.
«و اگر به جای دوری دختر بدهی، گم می‎شود مادرجان!»¹
آق‌بیکه صدای سوزناک و غمگین مارال را که شنید، به یاد گذشته افتاد. او هم سرنوشتی مثل دخترش داشت. وقتی به خانه شوهر آمده بود کم سن‌وسال بود.
به یاد دوستان دوران کودکی‌اش افتاد. آن روزها آق‌بیکه چقدر غصه خورده و گریه کرده بود! حالا هم نوبت دخترش بود. دلش به حال مارال می‌سوخت. ناله‌های مارال قلب آق‌بیکه را می‌لرزاند. مارال هنوز هم می‌نالید: «غربت جای بدی است. مرا نگذاشتند که در جایم بنشینم و موهای سیاهم را ببافم.»
صدای مارال می‌لرزید و آق‌بیکه، هراسان، به اطراف آلاچیق نگاه می‌کرد. اگر شوهرش ناله‌های مارال را می‌شنید، وضع بدتر می‌شد. و آق‌بیکه می‌دانست که شوهرش رحمی ندارد.
شتر حامل کجاوه جلوی آلاچیق رسید و زن‌ها، با خورجین‌هایشان، سر رسیدند و داخل آلاچیق‌ها رفتند. چند نفر از پیرمردان و ریش‌سفیدان طرف داماد هم از اسب‌هایشان پیاده شدند. پدر مارال به طرف آن‌ها رفت. با آن‌ها دست داد و خوشامد گفت. آن‌ها هم یکی پس از دیگری داخل آلاچیق شدند.
مردم دسته‌دسته از آبادی‌های اطراف می‌رسیدند و داخل آلاچیق‌ها می‌رفتند تا اتراق کنند و چای بخورند. مرگن حال خوشی نداشت. بین مهمان‌ها پرسه می‌زد. گوشه‌ای می‌نشست و اسب‌های مهمان‌ها را نگاه می‌کرد. کلاه پوستی‌اش را به دست گرفت و آن را در هوا می‌چرخاند و می‌تکاند و هربار که نگاهش به کجاوه می‌افتاد، دلش می‌گرفت. قلبش به تندی می‌زد و به یاد خواهر کوچکش مارال، می‌افتاد. صدای شیهه اسب‌ها و ناله‌های شتر در بین جمعیت می‌پیچید و به گوش مارال می‌رسید. مارال در گوشه‌ای از آلاچیق نشسته بود و زیر چأشو²  با دلش خلوت کرده بود. در ته دلش، همراه ناله شتر، می‌نالید و به آینده فکر می‌کرد. لب‌هایش به شدت تکان می‌خورد. گاهی آب دهانش را قورت می‌داد و با این کار سوزش گلویش را کمتر می‌کرد. از زیر چأشو هیچ‌چیز را نمی‌دید و از این بابت راحت و آسوده بود. هرقدر هم که گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت، هیچ‌کس متوجهش نمی‌شد.
شانه‌هایش می‌لرزید. سعی می‌کرد گریه‌اش را بخورد. دلش می‌خواست تنها بود و تا می‌توانست اشک می‌ریخت و می‌نالید، اما بین آن همه جمعیت فقط می‌توانست پنهانی گریه کند و اشک بریزد. صدای زنی از داخل آلاچیق شنیده شد: «عروس از خوشحالی دارد می‌خندد!»
و صدای زنی دیگر بلند شد: «آره، من هم دیدم که شانه‌هایش لرزید.»
و خنده‌های بلندشان فضای آلاچیق را پُر کرد. مارال با دست‌های داغش، دست گزل را گرفت و به آرامی آن را فشرد و آب بینی‌اش را بالا داد. گزل روبه‌رویش نشسته بود و با چشم‌های غمگینش فضای داخل آلاچیق را نگاه می‌کرد. مادر مارال هم حال درستی نداشت و اخم‌هایش درهم بود. هروقت مهمانی تازه به آلاچیق وارد می‌شد و بقچه‌اش را می‌داد، به زور لبخندی می‌زد و دوباره اخم‌هایش توهم می‌رفت.
بیرون آلاچیق، جمعیت موج می‌زد. مرگن بین جمعیت می‌گشت و گاه، نگاه نگرانش را به کجاوه می‌دوخت و با خشم، دندان‌هایش را بر هم می‌سایید.
مارال هنوز هم، زیر چأشو، دور از چشم مهمان‌ها، با خودش کلنجار می‌رفت. صورتش در تب می‌سوخت و قطرات اشکش در عرق صورتش گم می‌شد. گزل، با نگرانی، دست‌های کوچک مارال و نوازش می‌کرد و به آرامی می‌فشرد.
صدای زنگوله‌های شتر پیچید. قلب مارال لرزید و بی‌اختیار دست‌های گزل را چسبید.
زن‌های داخل آلاچیق یکی یکی بلند شدند. آق‌بیکه خودش را به مارال رساند و از بیرون چأشو توی گوش‌های مارال خواند: «دخترم به تارم‌های³ آلاچیق بچسب. این رسم است!»
مارال دست دیگرش به تارم آلاچیق چنگ انداخت. همهمه‌ای در آلاچیق پیچید و بعد صدای مردی به گوش می‌رسید: «کجاوه آماده است. عروس را بیاورید…»
مارال باز هم گریه‌اش را خورد. چندبار نفس عمیقی کشید و با شدت بیشتری تارم را چسبید. چند نفر از زنان مهمان راه را باز کردند و به مارال رسیدند. گزل را کناری زدند و یکی از آن‌ها شانه‌های مارال را چسبید. دیگری هم نگاهی به دست‌های لاغر مارال کرد و آرام آنها را گرفت و کشید.
مارال تمام نیرویش را به دستش داد و محکم‌تر تارم را چسبید.
زن مهمان مکثی کرد و دوباره دست مارال را گرفت و کشید. تارم تکانی خورد و آلاچیق لرزید. دست‌های مارال درد گرفت، ولی طاقت آورد و دوباره محکم‌تر چسبید. زن مهمان، با حیرت، نگاهی به بقیه کرد و غرید: «عروس ما هنوز رسم و رسوم را بلد نیست.»
این‌بار با دو دستش دست‌های مارال را چسبید و با شدت بیشتری کشید. دست‌های مارال درد گرفت و سوخت. در دلش ناله‌ای کرد و لب‌هایش را گزید. چند قدمی به زور راه رفت.
زنان مهمان دو طرفش را گرفته بودند و او را به زور می‌کشیدند. آق‌بیکه ناگهان به پای زنان مهمان افتاد و با صدای خفیفی نالید: «دخترم را نبرید! به من رحم کنید!…»
یکی از زن‌ها چشم‌غره‌ای رفت و با پایش ضربه‌ای به سر آق‌بیکه زد. آق‌بیکه نالید و دوباره به سویشان دوید.
– دخترم!… مارال!…
زنان مهمان، با تمسخر، لبخندی زدند. دومین حرکت، جزء رسوم نبود.
یکی از آن‌ها خنده‌ای کرد و گفت: «عجب زمانه‌ای شده! با این سن‌وسال هنوز هم رسم و رسوم بلد نیست!…»
چند نفر با صدای بلند خندیدند. همهمه‌ای در بیرون آلاچیق پیچید. آق‌بیکه با ناامیدی ناله می‌کرد. مشت‌هایش را به کف آلاچیق می‌کوبید و می‌گریست. گزل هم همینطور.
مارال از زیر چأشو چیزی را نمی‌دید. فقط صداها را می‌شنید و اشک می‌ریخت و غمش دوچندان می‌شد.
کجاوه‌ای سفید بین دو کوهانش گذاشته بودند. باد می‌وزید و پارچه‌های کجاوه را تکان می‌داد. زنی همراه مارال داخل کجاوه شد. شتر سرش را به اطراف می‌چرخاند و از میان لب‌های آویزانش ناله‌های خفیفی شنیده می‌شد.
همه‌چیز آماده بود. پیرمردی که افسار شتر را به دست داشت تکانی به افسار داد و آن را جلو کشید. شتر بلند شد. کجاوه هم ابتدا به جلو متمایل شد و بعد به عقب. مارال به چوب‌های کجاوه چسبیده بود و سعی می‌کرد تمام گفت‌وگوهای اطراف را بشنود. مهمانان آماده رفتن بودند. مردها سوار اسب شده و منتظر حرکت کجاوه بودند.
ناگهان صدای مرگن از بین جمعیت شنیده شد: «آهای!… صبر کنید!…»
و به سرعت جمعیت را شکافت و به طرف کجاوه دوید. افسار شتر را از دست پیرمرد قاپید و آن را پایین کشید. شتر چندبار گردنش را کج کرد و نالید. پیرمرد داد زد: »آهای قلیچ دردی! چیزی به برادر عروس بدهید تا کجاوه را ول کند.»
مرد میان‌سالی، خورجین به دست، از بین جمعیت بیرون آمد. دستی به داخل خورجین برد و یک روسری ابریشمی بیرون کشید.
– آهای پسر، بیا بگیر. این هم سهم تو…
و به طرف مرگن رفت. مرگن بغض کرده بود و به هیچ‌کس اعتنایی نداشت. فقط سعی داشت شتر حامل کجاوه را بنشاند و نگه دارد و نگذارد دور بشود. مرد میان‌سال روسری را روی دست‌های مرگن انداخت و غرید: «آهای پسر، این هم روسری! حالا افسار کجاوه را ول کن.»
گوش‌های مرگن به جز ناله‌های شتر و و ناله‌های خودش چیز دیگری نمی‌شنید. همهمه دیگری بین جمعیت پیچید. همه، با تعجب، به هم نگاه می‌کردند. گریه‌های مرگن و رفتارش، قبول نکردن روسری و… این‌ها هیچ‌کدام جزء رسوم عروسی نبود.
پیرمرد سعی کرد افسار را از دست مرگن دربیاورد. همهمه بین مردم بیشتر و بیشتر می‌شد. ناگهان صدای خشنی همهمه را خواباند: «آهای مرگن! چه کار می‌کنی؟ افسار کجاوه را ول کن!»
پدرش بود. اما دیگر برای مرگن فرقی نداشت. این بار فریاد کشید: «خواهر… خواهرم…» و باز تکرار کرد و نالید و گریه کرد.
پدرش جمعیت را کنار زد و به طرف کجاوه دوید. کلاه پوستی بزرگش را درآورده بود و پیشانی‌ عرق‌کرده‌اش زیر نور آفتاب می‌درخشید. از عصبانیت رگ‌های پیشانی‌اش هم ورم کرده بود.
به سرعت دست‌های مرگن را چسبید و افسار را با دست دیگرش کشید. افسار از دست‌های مرگن لغزید و دست‌هایش را سوزاند. پدر به این هم راضی نشد؛ با خشم، مرگن را به عقب هل داد و روسری را هم به سویش پرت کرد. مرگن روی خاک‌ها افتاد و چندبار غلتید.
درحالی که اشک می‌ریخت، همان‌جا نشست و به کجاوه چشم دوخت.
کجاوه حرکت کرد و اسب‌ها همراهی‌اش کردند.
از آلاچیق‌های آبادی که گذشتند، مرگن پشت سرشان دوید. بچه‌های آبادی هم هر کدام از گوشه‌ای بیرون آمدند و با خشم به طرف کاروان کجاوه و اسب‌سوارها سنگ انداختند.
اسب‌سواری از کاروان جدا شد و به طرف بچه‌تا تاخت. مرگن خم شد، سنگی برداشت و اسب‌سوار را نشانه گرفت و با تمام نیرو، سنگ را پرت کرد. دختر‌بچه‌های هم‌سن‌وسال مارال هم از گوشه‌ای دیگر بیرون آمدند و اسب‌سوارها را نشانه گرفتند. در بین آن‌ها گزل هم دیده می‌شد.
کجاوه حامل مارال آرام‌آرام در پیچ تپه‌ای گم می‌شد.

پی‌نوشت:
۱: بخشی از ترانه لاله
۲: چادر سرخ مخصوص نوعروسان ترکمن
۳: چوب‌های پایین آلاچیق

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های ترکمنی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *