افسانه های ترکمنی – کجاوه قسمت اول

این داستان به مظلومیت دختران ترکمنی که تا چندین سال پیش، کمابیش بین این قوم وجود داشته است اشاره می‌دارد…

های وزیددرخشیدریختافسانه های ترکمنی  داستان ترکمنی  داستان ترکمنی کجاوه  افسانه ترکمنی

افسانه ترکمنی کجاوه

افسانه های ترکمنی , داستان ترکمنی , داستان ترکمنی کجاوه , افسانه ترکمنی , افسانه بومی ترکمنی , ترکمن , داستان های ترکمنی , داستان کجاوه

داستان ترکمنی

-مارال تو دیگر بزرگ شده‌ای.باید سروسامان بگیری…می‌شنوی دخترم؟
-…
-اینکه که فکرکردن ندارد. هر دختری بالاخره باید روزی عروسی کند.
مارال سرفه خشکی کرد و روی دار قالی جابه‌جا شد. با انگشت‌هایش گره دیگری به قالی زد. صدای مادر دوباره آزارش داد:«تو باید خوشحال باشی دخترم. سلیم آقا مرد خیلی ثروتمندی است.»
گونه‌های مارال سرخ شد. لب‌هایش را گزید و نگاهش را از گل‌های قالی گرفت و به برادرش دوخت. مرگن نزدیک اجاق نشسته و به آتش اجاق زل زده بود. مارال، با ناراحتی، چندبار سرفه خشکی کرد و دوباره چشم‌های ریزش را به برادر دوخت.
مرگن با ناراحتی، آب دهانش را قورت داد و چند بار پلک‌هایش را به هم زد. سرش را بالا آورد. لب‌هایش تکانی خوردند و به زور چند کلمه حرف از دهانش درآمد:«مارال هنوز خیلی کوچک است، مادر!»
مارال آرام گرفت و نفس بلندی کشید؛ انگار حرف‌های برادر از دهان خودش درآمده بود.
مارال حرف‌های دیگری هم داشت، اما دهانش خشک شده بود و صدایی از گلویش درنمی‌‍آمد. می‌دانست که برادرش جانب او را می‌گیرد و حرف‌های دلش را می‌زند.
کلاف آبی را برداشت و به تندی چند گره کوتاه به قالی زد. خنده بلند مردها دوباره در آلاچیق پیچید و دل کوچک مارال را لرزاند. اخم‌هایش را درهم کرد و با خشم آخرین گره آبی‌رنگ را برید. هربار که صدای مردها و خنده‌هایشان شنیده می‌شد، قلب کوچک مارال هم به لرزه درمی‌آمد و ترس در دلش لانه می‌کرد.
هنوز هم باور نمی‌کرد که آن‌طرف‌تر، داخل آلاچیق، مردها درباره او حرف می‌زنند. مارال حتی به فکرش هم نمی‌رسیدکه می‌خواهند او را شوهر بدهند. مدتی قبل توی دلش به همه این حرف‌ها خندیده بود و شانه‌هایش را بالا انداخته بود، ولی حالا دیگر وضع فرق می‌کرد.
خنده بلند مردها لحظه به لحظه قلبش را می‌فشرد و در میان خنده‌ها خنده پدرش که حکم طوفان را داشت، در گوش‌هایش طنین می‌انداخت و صدای مادرش هم آن طوفان را شدیدتر می‌کرد:« مارال! دخترم، خیلی از دخترها آرزوی این لحظه را دارند. فکرش را بکن، تو زن مرد ثروتمندی می‌شوی.»
مارال به سرعت چند گره دیگر انداخت و کلاف قرمز را برداشت. خنده مردها و نعره بلندشان تمام آلاچیق‌های اطراف را فرا گرفته بود. مارال به دست‌های لاغرش نگاه کرد. چند رشته از نخ کلاف قرمز برید و بین تارهای قالی گرهی انداخت. خنده‌ای توی صورتش دوید.
لحظه‌ای فکر کرد خنده مردها را گرفته و بین تارهای قالی گره زده است.
گره را برید و با سرعت بیشتری مشغول شد. برای هر خنده بلند، یک گره بلند انداخت.
مدتی بعد صداها خوابید و مارال فکر کرد خنده‌ها را گره زده و خاموش کرده است.
مارال به موهای بافته‌اش دست کشید، و از گوشه چشم‌هایش، نیم‌نگاهی به گوشه آلاچیق انداخت. مادر به نقش‌های یقه پیراهن دست می‌کشید. گاهی چشم‌هایش را تیز می‌کرد و با دقت، سوزن را توی پارچه فرو می‌کرد.
مارال نگاه غمگینش را از گل‌های درشت پیراهن گرفت و به چشم‌های مادر دوخت. آق‌بیکه سوزن را به یقه فرو کرد و نالید:«پدرت خوش می‌بُرد، خودش هم می‌دوزد.»
سوزن را بیرون کشید و به دنبالش نخ سفید را و ادامه داد:«نه از من می‌پرسد و نه از هیچ کس دیگر.»
مارال چشم‌هایش را از مادر گرفت و به دهان مرگن دوخت. مرگن چندبار پشت دست را خاراند و سرش را بالا آورد:«مگر گُزل هم سن‌وسال مارال نیست؟ پس چرا پدرش شوهرش نمی‌دهد؟»
مارال به یاد گزل که افتاد، غمش دوچندادن شد. اگر شوهر می‌کرد و می‌رفت، از گزل جدا می‌شد و دیگر نمی‌توانست او را ببیند. آن وقت از آبادی دور می‌شد و خدا می‌دانست که چه وقت دوباره همدیگر را می‌دیدند و با هم بازی می‌کردند.
صدای آق‌بیکه در داخل آلاچیق پیچید:«گزل که برادر بزرگ ندارد.»
مرگن تکان خورد و با تعجب به مادرش نگاه کرد و غرید:«پس به خاطر من می‌خواهید مارال را شوهر بدهید؟»
آق‌بیکه نگاهش را از نقش‌های روی یقه گرفت و کمرش را راست کرد:«چند ماه پیش پدرت برای خواستگاری به آبادی همسایه رفت.»
مرگن سراپا گوش شد. مارال هم همین‌طور. هردو از کارهای پدر حیرت کرده بودند و با تعجب چشم به دهان مادر دوخته بودند. صدای خنده مردها دوباره همه جا را پُر کرد.
آق‌بیکه ادامه داد:«خوب… ما که گوسفند اضافی نداریم تا عروس بگیریم!»
مرگن با لحن خشکی گفت:«و لابد می‌خواهید از سلیم‌آقا گوسفند زیادی بگیرید، تا خرج عروسی دربیاید!»
آق‌بیکه درحالی که به بیرون از آلاچیق نگاه می‌کرد، گفت:«پدرت همین را می‌خواهد…»
مارال با چشم‌های ریزش مرگن را نگاه کرد. مرگن سرخ شده بود. چندبار، با عصبانیت، لب‌هایش را گزید و دوباره به مادرش نگاه کرد و با التماس گفت:«من حاضر نیستم مارال را به خاطر من شوهر بدهید…»
آق‌بیکه دلش لرزید. با نگرانی به بیرون از آلاچیق نگاه کرد. اگر پدر بچه‌ها این حرف‌ را می‌شنید، آتشی به پا می‌شد.
آق‌بیکه رو به مرگن کرد و با صدایی لرزان گفت:«اخلاق پدرت را که می‌دانی. هر تصمیمی بگیرد، هیچ‌کس نمی‌تواند حرفی بزند.»
مارال و مرگن با نگرانی سرشان را پایین انداختند. پدر همیشه خودش را برحق می‌دانست و هیچ‌کس نمی‌توانست با او مخالفت کند. هر تصمیمی که می‌گرفت، آن را بدون مشورت انجام می‌داد.
مرگن به یاد سایر مردهای روستا افتاد. بیشتر ریش‌سفیدهای آبادی و مردهای روستا همین اخلاق را داشتند.
چندلحظه‌ای گذشت. خنده‌های بلند مردها قطع شده بود و دیگر شنیده نمی‌شد. مارال کمی روی دار قالی جابه‌جا شد و کلاف زرد را برداشت. مرگن چندبار، خشم، دندان‌هایش را برهم سایید و مشت‌هایش را محکم فشار داد. چیزی نداشت بگوید. اگر هم چیزی می‌گفت، هیچ فایده‌ای نداشت. سرش را پایین انداخت و به نقش‌های نمد خیره شد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. فقط صدای بریدن گره‌ها شنیده می‌شد و صدای برخورد دست‌های نازک و لاغر مارال با تارهای قالی.
لحظه‌ای بعد، صدای پایی از بیرون آلاچیق شنیده شد. پدر، درحالی که که گلویش را صاف می‌کرد، داد زد:«آهای آق‌بیکه! مهمان‌ها رفتند.»
آق‌بیکه سوزن را با احتیاط به یقه فرو کرد و آن را همراه پیراهن کناری گذاشت. در همان حال، با دست دیگرش، گوشه روسری‌اش را به دندان گرفت و بلند شد.
پدر مارال در آستانه آلاچیق ایستاده بود و سایه‌اش روی تارهای قالی افتاده بود. مارال سرش را پایین‌تر گرفت تا چشمش به پدر نیفتد. انگشتان کوچکش را روی تارها کشید. تارهای قالی، با صدای خشکی لرزیدند. قلب کوچک مارال هم به شدت لرزید.
مرگن با نگرانی، به دهان پدر چشم دوخت. مارال صدای پدرش را شنید:«همه چیز درست شد. زودتر قالی را تمام کن مارال!»
دل مارال تپید. خون گرمی توی صورتش دوید و رنگش سرخ شد. گونه‌هایش سوخت و گلویش خشک شد. گوش‌هایش را تیز کرد تا دنباله حرف پدر را بشنود. صدای کلفت پدر دوباره توی گوش‌هایش پیچید:«توی امر خیر، باید عجله کرد. سه روز دیگر کجاوه می‌آید. باید آماده شوید.»
مارال ناله خفیفی کرد. سرش سوت کشید و درد گرفت. چشم‌هایش سیاهی رفت و ضربان قلبش تندتر شد و به تندی نفس کشید.
مرگن هم از ته دل نالید. چین پیشانی‌اش زیادتر شد. لب‌هایش را گزید و به سرعت بلند شد و از آلاچیق بیرون رفت. آق‌بیکه هم کتری را برداشت و بیرون رفت. مارال به سختی نفس‌نفس می‌زد. رنگش زرد شده بود. با خشم، سرش را بالا آورد. هیچ‌کس در آلاچیق نبود؛ پدرش هم رفته بود. مارال، به آرامی، داراق¹ را گرفت و با انگشتان کوچکش، آن را فشار داد. اگر چند ردیف دیگر گره می‌زد، قالی تمام می‌شد و سه روز بعد هم کجاوه می‌آمد و او برای همیشه از آلاچیق و آبادی و دوستانش جدا می‌شد.
با تگاهش آخرین ردیف گره‌ها را نگاه کرد. داراق را بالا برد و باخشم آن را میان تارهای قالی کوبید. نالید و دوباره آن را بالا آورد و این بار محکم‌تر از قبل به میان تارهای قالی کوبید.
با صدای داراق دلش طغیان می‌کرد. لحظه‌ای لب‌هایش لرزید و پلک‌های چشمش تکان خورد. جلوی چشم‌هایش تار شد و بعد گونه‌هایش خیس شد. آب بینی‌اش را بالا کشید و داراق را محکم‌تر به تارهای قالی کوبید و آرام نالید: «اگر به چاه عمیقی سنگ بیندازی، گم می‌شود مادرجان…»²

پی‌نوشت:
۱: شانه قالی بافی
۲: بخشی از ترانه لاله

قسمت دوم را از اینجا بخوانید⇐ افسانه ترکمنی کجاوه قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های ترکمنی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *