افسانه های مازندرانی – ایمان در ترازو

مرد پرهیزگاری ازکنار رودخانه‌ای می‌گذشت. سیب قرمزرنگی را روی آب رودخانه دید. به آب زد و سیب را برداشت. دستی به روی آن کشید و بعد گاز زد…

افسانه های مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه های شمالی  داستان ایمان در ترازو

افسانه مازندرانی ایمان در ترازو

افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه های شمالی , داستان ایمان در ترازو , افسانه طبری , داستان طبری , افسانه های بومی شمال

افسانه طبری

مرد پرهیزگاری ازکنار رودخانه‌ای می‌گذشت. سیب قرمزرنگی را روی آب رودخانه دید. به آب زد و سیب را برداشت. دستی به روی آن کشید و بعد گاز زد. بخشی از آن را با دندان کند. مزه‌اش هنوز توی دهانش ننشست که صدایی شنید: «هیچ میدانی سیبی را که خواهان خوردنش هستی، از آن تو نیست؟» به جانب صدا برگشت. کسی را ندید. به اطراف نگاهی انداخت. جنبنده‌ای نیافت. به فکر فرو رفت. سری تکان داد و به جانب بالای رودخانه به راه افتاد. در راه با خود گویه می‌کرد. دستانش بی‌اراده در هوا بالا و پایین می‌شد. در این «خودگویی» بود که مردی را کنار باغ سیبی دید که از میان آن جوی آبی روان بود و آن جوی به رودخانه می‌پیوست. به سویش رفت. سلامی کرد و پاسخ شنید. با چهره‌ای گشاده پرسید: «این باغ سیب از آن شماست؟» مرد پاسخ داد: «آری.» مرد پرهیزگار همان‌طور که سیب گاززده را با سیب‌های باغ مطابقت می‌داد گفت: «به ظاهر این سیب باید مال این باغ باشد.» مرد نگاهی کوتاه به سیب گاززده انداخت و جواب داد: «باید این طور باشد.» مرد پرهیزگار با صدای محزونی از مرد خواست به خاطر آنکه بی‌رضایت صاحب باغ سیب را گاز زده او را حلال کند. باغبان نگاهی به او کرد و چیزی نگفت. مرد پرهیزگار دوباره حرفش را تکرار کرد. باغبان گفت: «من درمی‌گذرم اما دو برادر دارم که آنان نیز باید شما را ببخشند.» مرد پرهیزگار نشان برداران او را گرفت و به سمت بالای رودخانه راهی شد. از برادر دوم حلالی گرفت و به جانب برادر سوم به راه افتاد. بردار سوم از همه بزرگ‌تر بود. وقتی تقاضای مرد جوان را شنید و شرح حکایت سیب را، سکوت کرد و به فکر فرورفت. مرد جوان کمی بی‌قرار شده بود. هر چه زودتر می‌خواست رضایت او را نیز بگیرد بنابراین به برادر بزرگ‌تر نزدیک‌تر شد با خواهشی التماس‌گونه از او خواست وی را گذشت کند. برادر بزرگ‌تر که سرد و گرم روزگار را بیشتر چشیده بود، سر راست کرد و دیده در دیده‌ی مرد دوخت و پرسید: «تا چه اندازه برایت مهم است؟»
پاسخ داد: «به مهمی ایمانم.» برادر بزرگ‌تر گفت: «روا داشتنم شرطی دارد.» مرد پرهیزگار بی‌هیچ تأملی جواب داد: «هر شرطی باشد می‌پذیرم.» برادر بزرگ‌تر تأکید کرد: «می‌پذیری؟» پاسخ شنید: «آری می‌پذیرم.» بعد مصمم ایستاد و گفت: «شما شرط را بگو.» برادر بزرگ‌تر رو به او کرد و گفت: «دختری دارم که از ناحیه دو چشم نابیناست، زبان سخن ندارد و از دو پا زمین‌گیر و فلج است رضایت من زمانی است که تو راضی به عروسی با او باشی.»
مرد پرهیزگار نخست خود را باخت، عرق از سر و روی او می‌بارید. صورتش برافروخته شده بود. دستانش را ناخود‌آگاه به هم می‌مالید. با خود خویشتن در جدل بود که آیا بپذیرد یا نه، همه‌ی اعتقادش بود. اصلی که به آن پایبند بود. ضمن آنکه پذیرش عروسی با مرده‌ی متحرک و تحمل آن در طول یک عمر، شکنجه‌ای سخت‌تر از آتش دوزخ، آن هم در ازای یک گاز نیمه‌تمام بر سیبی، پادافره می‌یافت. با خود اندیشه کرده که باید به شرط وفادار بماند. پیمانی که سراسر زندگی‌اش را به محاقی فرو خواهد برد که امید روشنایی از آن متصور نیست. در خود شکسته شد.

مانند پهلوانی بود که در برابر همتای خود به زانو درآید اما با غرور یک پیلتن قد برافراشت و با صدایی که به فریاد می‌مانست گفت: «می‌پذیرم» مرد او را در آغوش گرفت با آستینش عرق صورتش را سترد و شادان مهیای عروسی شد.
عروس را در کجاوه‌ای جای دادند و به خانه‌ی داماد راهی‌اش کردند. داماد تا پیش از حجله از عروس دوری می‌جست تا آنکه به حجله رفت. روبند عروس را کناری زد. ناگاه دستانش به عقب برگشت. رنگ از رخش پرید. دهانش خشک شد. به باورش نمی‌آمد که خود را در برابر دختری بیابد زیبا با چشمانی سیاه و درشت که لبخند نمکینی به چهره داشت. نگاه پرطراوت عروس آرامش را به وی برگرداند و او را به خود آورد تا به سخن آمد که: «پدرت چرا گفت تو نابینایی؟»
دختر آرام و با طمأنینه از جا برخاست چون کبکی خرامان در طول اتاق حجله به راه افتاد و گفت: «برو از خودش بپرس.» مرد پرهیزگار وقتی دید همسرش، زبانی گویا و پاهایی چون آهو سبک دارد، با نهایت خشم از حجله بیرون رفت. درست در پیشگاه درب، پدر همسرش را دید که رخی آرام، گشوده و خندان دارد. مرد وقتی چشمان خشم‌آلود و پرسشگر دامادش را دید بی‌هیچ درنگی گفت: «از آن رو گفتم نابیناست که چشمش به نامحرمی نیفتاد، و گفتم لال است زیرا سخنی ناروا بر دهانش جاری نشد و زمین‌گیر بودنش را از آن روی گفتم، که بی‌اجازه‌ام هیچ‌گاه خانه را ترک نکرد. پس آن‌چه به تو گفتم درست بود. و اما چرا تو را دامادی برگزیدم. بدان خاطر بود که شما را جوانی پاک و وارسته یافتم و پایبند به اصولی که به آن اعتقاد داری. امید آن دارم دخترم شایسته‌تان باشد.»
مرد پس از گفتن آخرین کلمات، داماد حیرت‌زده را در خود خویش وا گذاشت و رفت.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *