زخم سخن – افسانه های مازندرانی

مرد جوان کارش رمه‌داری بود. نسل اندر نسل چراگاهی در انتهای آبادی، پیوسته به جنگل شمشاد داشتند که از سویی به تپه‌ی ماهوری و از جانبی به بیشه‌ای می‌‌‍رسید…

افسانه های مازندرانی  افسانه های مازندران  افسانه مازندرانی زخم سخن  داستان مازندرانی

افسانه مازندرانی زخم سخن

افسانه های مازندرانی , افسانه های مازندران , افسانه مازندرانی زخم سخن , داستان مازندرانی , داستان طبری , افسانه طبری , افسانه های شمالی , داستان های بومی شمال , داستان های محلی مازندران

داستان طبری

مرد جوان کارش رمه‌داری بود. نسل اندر نسل چراگاهی در انتهای آبادی، پیوسته به جنگل شمشاد داشتند که از سویی به تپه‌ی ماهوری و از جانبی به بیشه‌ای می‌‌‍رسید. اما او از بردن رمه به درون بیشه دوری می‌کرد. چون کنام گرگان  سپیدچشم درنده‌خو بود. او بیشتر به تپه‌ی ماهور نظر داشت و گه‌گاه در سایه‌سار درخت آزاد یله می‌داد و چشم به افق و کرانه‌های دور می‌دوخت و پس از دم گرفتنی، نی از پر شال کمر (زنار) درمی‌آورد و سوز درون را با ناله‌های نی درمی‌آمیخت و هرازگاهی که صدای شفاف و گیرایش را در مقام‌های امیری یا کتولی رها می‌کرد، دختری در دل آبادی، آرام گلبانگی سر می‌داد و کشیده می‌گفت: «جانت بی‌بلا» و بعد خنده‌های آن تِرِنه‌ها¹، به آسمان می‌رفت. تا اینکه «جانا»ی پنهان به نامزدی انجامید و گلبانگ‌های نهان، بی‌پرواتر و رساتر شد، آنچنان که پیرزنان را به گزش لب می‌کشاند و به زبان او را نکوهش می‌کردند و در دل از این همه شیدایی و پاکی وجود چهره گشاده می‌نمودند و آرام نفرینی از روی تحبیب نثارش می‌کردند.
در آن لحظات و هوای گرگ و میش، صفایی بر تن و جان مردم خسته‌ی آبادی می‌نشست و نفس‌ها را نزدیک‌تر می‌کرد. و حالا افزون بر دختر، زوج‌های جوان نیز با او دم می‌گرفتند و دهکده را سرشار از شادی می‌کردند. بانگ خروس، عوعوی سگان و شیهه‌ی اسبان نیز بر آن اضافه می‌‎شد و این از تازه‌های آبادی بود که خستگی از تن آنان به‌در می‌کرد و تن‌آسایی شروع می‌شد و با خواب خانه‌ها، دیدار دلدادگان آغاز می‌شد و تا پاسی از شب ادامه داشت. تنها چشمان ماه و ستاره بود که دزدانه در دیدن آنان بی‌حیایی می‌کرد وگرنه جنبنده‌ای آنان را نمی‌دید.
صدای جادویی نی مرد جوان فراتر از واکنش جمعی اهل آبادی بود. تا آنجا که مرد حضور غریبه‌ای قَدَر را احساس کرد. غریبه‌ای که جانوران را جرئت حمله به گله نمی‌داد. سطوت و هیمنه‌ی او سگان گله را لال کرده بود آن هم سگ‌هایی که جانورانی مانند گرگ از دست آنان امان نداشتند. این مصونیت پس از هر نواختن بیشتر می‌شد و نزدیکی را افزون‌تر می‌کرد. حضور غریبه‌ای باهوش نخست پنهانی صورت می‌گرفت تا اینکه روزی مرد جوان او را نه در فاصله‌ای چندان دور دید که نطفه‌ی دوستی بسته شد.

از آن پس دیگر ضرورتی به پنهان شدن نبود بلکه عاطفه‌ها بیشتر شده و دلتنگی‌های دیدار تا آن اندازه بود که مرد شبانگاهان که به دیدار یار از آن سوی آبادی به میانه‌ی ده میرفت و برمی‌گشت، غریبه او را همراهی می‌کرد و در گوشه‌ای پنهان می‌شد، به انتظار می‌نشست تا در برگشت که دیرگاهان بود مرد جوان را از هجوم جانوران درنده در امان دارد. این دوستی به دور از دیدگان دلداده‌ی چوپان صورت می‌گرفت که هر روز، شب را انتظار می‌کشید. تا اینکه شبی از شب‌ها، بادی ملایم آغاز شده و مرد جوان گیسوان همسر خود را در بالای ایوان خانه، آرام با دست شانه می‌کرد و زمزمه‌های ملایمی را در بناگوشش جاری می‌کردکه ناگهان بوی بدی مشام دختر را آزرد، جستی زد و نشست و به تندی گفت: «این بوی بد از کجا می‌آید؟» چوپان جوان همچنان که زمزمه می‌کرد آهسته گفت: «این بو از دهان پلنگ است.» دختر لحظه‌ای وحشت کرد. مرد به او دلداری داد که نترسد و بعد داستان دوستی‌اش را برای وی باز گفت. دختر او را رها نمی‌کرد تا صبح فردا برسد. هر چه مرد به وی قوت قلب می‌داد که ماه‌هاست آنان دوست هستند و خطری از جانب وی تهدیدش نمی‌کند به گوش دختر نمی‌رفت.

به هر ترتیب صبح شد و مرد جوان به شتاب به سوی خانه به راه افتاد. در انتهای راه می‌بایست از کنار جنگل شمشاد² گذر می‌کرد تا به بُنه³ می‌رسید ناگهان پلنگ راه را بر او بست. چشمان درنده‌ی او مانند یک کاسه شراب شده بود. مرد لحظه‌ای ترسید یک گام به عقب کشید. پلنگ گفت: «بنا به پیوند دوستی عمیقی که با تو دارم به تو فرصت می‌دهم تا با آن چوب‌دستی بر فرق من بکوبی و خود را رهایی دهی. وگرنه تو را بی‌درنگ پاره می‌کنم.» برافروختگی پلنگ به قدری بود که خشم از او شعله می‌‎کشید. مرد جوان نمی‌دانست سبب این رفتار خشونت‌بار چیست. بنابراین پرسید: «چه چیزی دوست خوبم را چنین خشمگین و انتقام‌جو کرده.» پلنگ همانطور که نیش تیز کف‌کرده از خشمش را به او نشان می‌داد گفت: «بنا به توهینی که به من کردی.» مرد چوپان گفت: «این چه بهانه‌ای است که تو می‌گیری!!» پلنگ نسبت بوی بد را که او به دهانش داده بود به وی یادآور شد. مرد باور نمی‌کرد تا این اندازه گوش پلنگ تیز باشد که در جهت خلاف باد حرف او را شنیده باشد. از پی انکار درنیامد بلکه از در پوزش درآمد، مدت‌ها با او به گفت‌وگو بود که این‌بار وی را ببخشد و دیگر هرگز در دوستی واژه‌ی تندی علیه او به کار نخواهد برد.

پلنگ پا را در یک کفش کرده بود که راه سومی نیست یا باید آن چوب‌دستی را بر فرقش بکوبد و یا دریده شود. مرد چاره‌ای ندید که جان را برهاند بنابراین با یک پس و پیش کردن آنچنان محکم بر فرق پلنگ کوبید که درجا بی‌هوش شد. وی قامت قدرتمند او را لحظه‌ای نگریست، اما با دیدن خون، دلریش پا به فرار گذاشت. پس از آن مدت‌ها غمی جانکاه درون او را می‌خلید و سوزناکی صدای او از آن پس عمیق‌تر در نی به ناله درمی‌آمد، دوست بزرگی را از دست داده بود. پلنگ ساعت‌ها بی‌هوش بود. خون زیادی از وی رفت اما نمرد. ضعف شدیدی او را می‌آزرد منتها او انگیزه‌ی ماندن داشت و زمان از پی هم می‌گذشت و وی هر روز به لب آب می‌رفت و به زخم سرش می‌نگریست، تا آنکه به طور کلی جای زخم بهبود یافت و وی در این مدت قدرت خود را بازیافته بود. روزی از روزها به کمین نشست و راه را بر چوپان جوان بست. مرد جوان، مانند پلنگ پرهیبت بود اما نه آنکه مانند پلنگ پنجه‌های درنده داشته باشد. چشم در چشم هم دوختند. خشم پلنگ لحظه‌به‌لحظه شعله‌ورتر می‌شد. سرش را پایین آورد و به وی نشان داد و گفت: «اثر زخم در سرم نمانده اما نشان حرفت هنوز در دلم تازه است.»

مرد جوان هنوز لب نگشوده بود که پنجه‌های قدرتمند پلنگ او را پاره‌پاره کرد.۴

پی‌نوشت:
۱: در اینجا مقصود دخترانی است که پا به آستانه‌ی جوانی نهاده‌‍اند که بسیار شاداب و شادند و مانند آهو خوب می‌چمند.
۲: جنگل شمشاد، جنگل مورد علاقه و زیستگاه پلنگ که علت این انتخاب را باید از زیست‌شناسان پرسید.
۳: بُنه یا بِنِه؛ جایگاه نگهداری حیوانات اهلی
۴: آیین رازداری از جمله باورهای کهن ایران زمین است که مؤمنین به این اعتقاد، قائل به پادافره‌ی سختی نسبت به افشاکنندگانش بودند. احتمال اینکه مهری‌ها دارای چنین رسمی بوده باشند و یا یکی از آیین‌های محلی دور از ذهن نیست. به نظر می‌رسد افشای اسرار از جانب برخی پیروان که منجر به پی‌گردهایی می‌شد و مخاطراتی را فراهم می‌نمود امری بدیهی به حساب می‌آمد زیرا زندگی اسنان‌های بی‌شمار دیگری که مؤمن به این آیین بودند مطرح بود که در صورت لو رفتن دچار بی‌خانمانی عظیمی می‌شدند.
شایان ذکر است پلنگ نماد دلاوری است. و «واژه‌ی پلنگ از ریشه‌ی اوستایی parat به معنای جنگیدن ساخته شده است و واژه‌ی “نبرد” نیز از همین ریشه است.»

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه‌ها

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *