افسانه های مازندرانی – رقص خوان قسمت دوم

در دربار هفته‌ای جشن و سرور برپا بود. صورتگران شبستان کاخ، دختر کولی تیره‌پوست را چنان آراییدند که همه انگشت به دهان ماندند…

افسانه هاس مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه طبری

افسانه مازندرانی رقص خوان

افسانه هاس مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه طبری , داستان طبری , افسانه های شمالی , افسانه مازندرانی رقص خوان

افسانه طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی رقص خوان قسمت اول

در دربار هفته‌ای جشن و سرور برپا بود. صورتگران شبستان کاخ، دختر کولی تیره‌پوست را چنان آراییدند که همه انگشت به دهان به تماشا نشسته و گشفت‌زده به آن همه زیبایی و جوانی می‌نگریستند. وقتی او را با لباس فاخر و جواهرنشان به خدمت سلطان بردند، شاه مدت‌ها محو آن همه زیبایی و زیبندگی بود بی‌آنکه لحظه‌ای پلک برهم نهد. وقتی هم به خود آمد دستور داد هدایای فراوانی برای ایل او بفرستد. موسیقی و شادنوشی در سراسر دربار و پایتخت پایانی نداشت. دختر کولی هوش از همه ربوده بود، با عشوه‌های بی‌نظیر هر بیننده‌ای را مفتون و شیدای خود می‌کرد. سخن از کولی جوان در تمامی سرزمین تحت فرماندهی سلطان بازتاب گسترده‌ای یافت و هر کس به فراخور تصویرگرایی که داشت در وصف زیبایی و دلبری او داد سخن می‌داد. شاه سرمست از آن همه شادی، در کام دل به سر می‌برد. تا آنکه اندک‌اندک زندگی در دربار به روال عادی خود برگشت. هیجان چند روزه، پایان می‌یافت. مفت‌چران لب و لفچه می‌لیسیدند و سورچیان بساط سرور را در کیسه می‌کردند، در این میان خبری سراسر دربار را لرزاند و مانند باد در تمامی اقلیم سلطان پراکنده شد به این که ملکه یک دو روزی است دست از خوردن برداشته و به انزوا نشسته و کسی را یارای رفتن به اندرون وی نیست. سلطان سخت غمگین شد و مدت‌ها در اندیشه بود که چه شد. تمامی گفته و نگاه‌های خود و اطرافیان را در این چند روزه از نظر گذراند زمینه‌ای که بتواند توجیهی برای نخوردن باشد و یا رنجیدن او نیافت. با این همه دختر کولی در به روی خود بست و هیچ بر سر خوان سلطان نمی‌آمد.

شاه تمامی اهل تدبیر را گرد هم آورد که چاره کنند، پریشانی سلطان همه‌ی اهل دربار را غصه‌مند کرده بود. انگار سراسر سرزمین وی در ماتمی ناخواسته فرو رفته و هیچ‌کس جرئت شادی نداشت. وحشت ادامه‌ی این وضع مردم را به نگرانی می‌کشاند و با خود واگویه می‌کردند این چه سرنوشت تلخی است که با خنده‌ی سلطان باید به خنده درآییم و با اندوه او به غصه بنشینیم و این چه بیماری بی‌درمانی است که هر بزرگی هر چند کوچک، این سیاست را در مناطق تحت فرماندهی خود دارد. واقعاً چه ساز بدرقصی است. اما چاره نبود. خود را به دست زمان سپردند تا بادی مخالف برخیزد تا آنان بتوانند گندم خود را باد دهند.

از اهل تدبیر، رمالان، طالع‌بینان و اخترشناسان کاری برنیامد و سلطان همچنان در خود خویش بود و گذر زمان را نمی‌فهمید. تمام هم او بر آن بود که چه کند تا آنکه روزی عالمی ادعا کرد چاره‌ی کار را می‌داند. او را به حضور سلطان بردند. از شاه خواست با او خلوت کند سلطان بی‌درنگ پذیرفت. چون تنها شدند، مرد دانشمند از زندگی کولیان و از آداب و رسوم آنان بسیار گفت. به ویژه از «رقص خوان». سلطان لحظه‌به‌لحظه کنجکاوی‌اش بیشتر می‌شد و با خود می‌گفت: «چگونه انسانی آن همه آسایش و نام و نشان را به رسم کهنه‌ی ایلی می‌فروشد و در بند انجام آن، از مقام و مرتبه‌ی خود می‌گذرد.» به برداشت او قانع‌کننده به نظر نمی‌آمد. مرد دانشمند از سلطان خواست برای درستی اندیشه‌ی خود، دختر کولی را بیازماید. سلطان پذیرفت. مرد دانشمند دستور داد طعامی در دیسی ریخته و به اتاق دختر کولی ببرند و خود از روزنه‌ی کلید منتظر واکنش دختر کولی نشست. تحلیل او درست بود. دختر کولی پس از انجام مراسمی دست به خوردن زد. و او شادی‌کنان سلطان را آگاه کرد. خنده‌ی شیرینی بر لبان سلطان نشت. خبر در کاخ پیچید و در همه جا پراکنده شد. بی‌آنکه بدانند، چگونه؟ شاید چندان برای آنان مهم نبود. سلطان خواست خود شاهد صحنه باشد. فردا روز همان کار را کردند و شاه دید دختر کولی به لباس دوره‌گردی درآمد، دیس غذا را برداشته، لقمه‌لقمه بر روی تاقچه‌های دور اتاق چیده و خود به میانه شد و با سازی که از دهان می‌زد شروع به رقصیدن کرد. همان رقص آیینی که سلطان دیده بود. دختر کولی هربار در پیش تاقچه‌ای به زانو می‌نشست و می‌گفت: «تاق سلام، تاقچه سلام، باجی‌جان خیرش بکن.» بعد لقمه را به دهان می‌گرفت و شادمانه آن رقص و حالت را تا به آخر ادامه داد. سلطان متحیر و غمناک به اتاق خود برگشت و به فکر فرو رفت. مرد دانشمند به او نزدیک شد و آرام لب به سخن گشود که: «لقمه چینان چنین‌اند.»

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه‌ها

1+

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *