افسانه های مازندرانی – رقص خوان قسمت اول

وقتی سلطان و همراهان به انتهای آبادی رسیدند در چشم‌انداز پیش رو، نخست تیرک چادرهای ایلاتی‌های دوره‌گرد نمایان شد…

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه طبری

افسانه مازندرانی رقص خوان

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه طبری , داستان طبری , افسانه های شمالی

داستان طبری

وقتی سلطان و همراهان به انتهای آبادی رسیدند در چشم‌انداز پیش رو، نخست تیرک چادرهای ایلاتی‌های دوره‌گرد نمایان شد. پس از پشت سر گذاشتن شیب ملایم، مرتع خوش‌دست و پرعلف همراه با گیاهان آختی و سرخش به دیده‌شان نشست، در آغاز این گستره ایلاتی‌ها در اطراف چادرها، که به نسبت زیاد بود، هر یک بصورت فردی و جمعی به کاری سرگرم بودند. مردان، زنان و حتا کودکان لحظه‌ای آرام نداشتند. در گوشه‌ای از این فضای باز صدای پرنشاط سازی می‌آمد که در پی آن چند دختر کولی بی‌هیچ پروایی می‌رقصیدند. رقص آیینی ویژه در تمنای تبرک و دریافت کرامت که از دور چندان به چشم نمی‌آمد، گردش رقصنده‌ها دور دایره‌ای با چرخش منظم طی می‌شد. آنان گاه به میانه می‌شدند و گاه به کرانه با دستان آرزومند و نگاه پرتمنا، در کنار، چند نفر ایستاده و با لبخندهای بزرگانه به آنان دهش می‌کردند. پس از آن دختران کولی با حرکت موزون به رقص شادمانه می‌پرداختند و با دستانی که از جانبی در فرود از زیر زانو و در فراز از سر می‌گذشت در نیم‌چرخی پی هم پا می‌گرفتند و زیر لب آوازی را که واژگان آن به درستی به گوش نمی‌رسید می‌خواندند، سلطان شگفت‌زده به صحنه می‌نگریست و آرام‌آرام به سویشان کشیده می‌شد.
نوازنده با اشاره‌ی رقصنده‌ای، نزدیک شدن غریبه به صحنه را دریافت و آهنگ رقص شادی را که ریتم تندی داشت آغاز کرد. صحنه درهم شد و سلطان بی‌نصیب از فهم آن، ابرو درهم کشید. به ظاهر، صورت قهر به خود گرفت و روی برگرداند. در این نگاه بازار مکاره‌ای دید، دیدنی. ایلاتی‌ها همچنان که تازه‌واردان را از نظر دور نمی‌داشتند غرق کارهای خود بودند. از جمله‌ی کارها: کوره‌های دستی، سبدبافی، چکش‌کاری بر روی آهن‌های گداخته… ساخت ابزار تولید کشتکاران، مهم ترین سفارشی بود که از جانب دهقانان آبادی‌های نزدیک به آنان داده می‌شد. البته آتش اجاق در کنار هر چادر به راه بود.
کودکان، بی‌شلوار، تیره‌پوست با فین‌های آویزان و رخت‌های نامناسب یا در پی هم می‌دویدند و یا آنان را دوره کرده و از آن‌ها چیزی به التماس می‌خواستند. ملازمان یا با تشر و یا با شلاق آنان را از خود دور می‌کردند. رئیس ایل، پیری با قامتی بلند و لاغر با ریش‌های تُنک و موهای سپید نقره‌ای که به بالا زده بود، در فاصله‌ای نه‌چندان دور آنان را می‌نگریست و آرام و پرطمأنینه دستورهایی می‌داد. برخی همراهان سلطان هر لحظه در گوش شاه چیزهایی را نجوا می‌کردند که سلطان گاه سری به تأیید تکان می‌داد و یا لبخند کوتاهی به لب می‌گرفت. رئیس ایل، از همهمه‌ی سواران دریافت که آنان باید از بلندپایگان باشند. بنابراین، علی‌رغم میل باطنی خود به سوی آنان رفت و سر به احترام فرود آورد، به تبع آن دیگر ایلاتی‌ها نیز احترام به خود گرفتند. سلطان با غرور و تفرعن شاهانه دست محبت به کتف پیرایل زد و او آرام سر بلند کرد و با نگاه به سلطان فهماند، که چه می‌خواهد؟ در این بده بستان‌های خاموش نگاه که لحظاتی دوام داشت، چشم سلطان به قامت برافراشته و استوار دختر بسیار جوانی دوخته شد که در زیبایی کم‌نظیر بود. دختر، دارای چشمان سیاد درشت با مژه‌های موج‌دار، موهای لخت قیرگون و بالابلند با بینی کوتاه، لبان غنچه‌ای و گونه‌های برجسته، که با گرفتن حالت تبسم به چهره، برجستگی دلفریبی می‌یافت. سلطان به آن همه جلوه و زیبایی به شگفتی می‌نگریست. دختر با درک نگاه سلطان، لوندی کرده، چرخی زد آن‌گاه نیم‌رخ شد. نگاه تیزش را به چشمان سلطان دوخت و تاب از او ربود. رئیس ایل با دنبال کردن خط نگاه سلطان دریافت که «پیش‌کش» ایل به سلطان باید هم او باشد. دختری با نام «پیکر» فتانه‌ای دلربا که عنان از خیلی‌ها ربوده اما عنان از دست نداده. پس نگاهش را در میان جمع به دنبال یافتن آشنایی چرخاند. او را یافت و اشاره‌ای کرد. مرد فهمید. اسبی را زین کرد. دختر را بر آن نشاند و افسار را در دست مهتر سلطان سپرد آنگاه ره گشودند تا شاه و همراهان با چهره‌ای شاد ایلاتی‌ها را ترک کردند.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی رقص خوان قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه‌ها

0