افسانه های مازندرانی – دختر و پسر ماکیانی

خروسی بود و خواهرش (تَشنی)¹. خروس رو به خواهرش کرد و گفت گرسنه‌ام. خواهرش گفت: »برو پشت بام، سبوس درشت را نخور، سبوس نرم را بخور و بیا…

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان های مازندرانی  افسانه طبری

افسانه مازندرانی دختر و پسر ماکیانی

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان های مازندرانی , افسانه طبری , افسانه های شمالی , داستان یک کلاغ چهل کلاغ

داستان طبری

خروسی بود و خواهرش (تَشنی)¹. خروس رو به خواهرش کرد و گفت گرسنه‌ام. خواهرش گفت: »برو پشت بام، سبوس درشت را نخور، سبوس نرم را بخور و بیا.» خروس به بام می‌رود، بی‌یاد از خواهرش هر دو نوع سبوس را می‌خورد. سنگین شد تا آن اندازه که به هنگام فرود آمدن درغلتید، سنگدانش پاره شد و جان باخت. خواهرش وقتی رسید خروس را تاقباز مرده یافت. بنا کرد سر و صورت خود را چنگیدن. کلاغ سر رسید تَشنی را با صورتی پرخراش و آشفته دید گفت: «چرا صورت خود را چنگ می‌زنی و شیون می‌کنی.» «تشنی همچنان که بال‌بال می‌زد گفت: «چگونه صورتم را نکنم که شاه خروس افتاد و مرد.» کلاغ با شنیدن خبر مرگ شاه خروس پرهایش فرو ریخت و غصه‌مند بر روی درخت رفت. درخت وقتی کلاغ را بی‌پر دید. با تعجب پرسید: «تو که تاکنون پیشم می‌آمدی پر داشتی اکنون چرا بی‌پری؟» کلاغ زاری‌کنان گفت: «کلاغ چگونه پر نریزد و خواهرش رخ نَکنَد وقتی می‌بیند شاه خروس از افتاد و مرد.» درخت به محض شنیدن این خبر در رنجی پرسوز از آن واقعه‌ی تلخ، شاخ و برگ‌هایش فرو ریخت.
از آن طرف بز بازیگوش جست‌وخیزکنان از راه رسید، ناگهان در نهایت ناباوری درخت را بی‌شاخ و برگ دید رو به درخت کرد و گفت: «تاکنون وقتی به تو می‌رسیدم، انبوهی از شاخ‌وبرگ بودی. اکنون چه شد بی‌بار و بری؟!» درخت چون جوان مرده‌ای غمناک رو به بز کرده و گفت: «من، چگونه شاخ و برگ داشته باشم و کلاغ پر. وقتی می‌بینم که شتنی رخ می‌کند به خاطر آن که شاه خروس از بام افتاد و مرد.» بز خشمگین گامی چند به عقب برداشت خیز گرفت و با تمام خشم شاخش را به تنه‌ی درخت کوبید. شاخ بز خم برداشت. بز که از فزونی غضب دهانش خشکیده بود، رفت که آبی بنوشد. آب وقتی چشمش به بز افتاد گفت: «تاکنون به نوشیدنم می‌آمدی شاخت خم نبود اکنون چرا چنین شد که این همه به ریخته‌ای؟» پاسخ داد: «چرا شاخم خم نشود؟ درخت بی‌برگ و بر نگردد؟ کلاغ پر نریزد؟ تشنی رخ نکند؟ وقتی که شاه خروس از بام افتاد و مرد.» آب پس از شنیدن مرگ جانکاه خروس رخ باخته تیره شد. مردی شالیکار در پایین‌دست، تشنه از شالیکاری آمد که آبی بنوشد. ناگهان چشمش به شگفتی وا شد زیرا دید آب مثل همیشه صاف و زلال نیست، رو به آب کرد و گفت: «تاکنون که می‌نوشیدمت روشن و گوارا بودی چه شد که این‌چنین تیره شدی.» آب در خود از درد موجی برداشت و گفت: «چه طور تیره نباشم و بز شاخ خم نکند؟ درخت بی‌برگ و بر نگردد؟ کلاغ پر نریزد؟ تشنی رخ نکند؟ وقتی که شاه خروس از بام افتاد و مرد.» مرد در خشمی سخت نهیبی زد آنگاه با تیزی «کلوخ‌کوب» یک ور کَپلش را برید.
بشنوید از آن جانب که دو دختر مرد شالیکار می‌خواستند برای پدرشان چاشت (غذای نیم‌روز) ببرند. چاشت، آش داغ بود. وقتی چاشت را بردند، دیدند پدرشان آغشته در خون خویش است و از درد و رنج به خود می‌پیچد. زاری‌کنان به سویش دویدند و در میان اشک و آه گفتند: «پدرجان تو را چه شد، چه بلایی بر سر سرینت آمده.» گفت: «پدر، کپل برای تکیه‌گاه برای چه بخواهد و آب چرا تیره نگردد، بز چرا شاخ خم نکند، درخت بی‌برگ و بر نگردد، کلاغ پر نریزد، تشنی رخ نکند وقتی می‌بینیم شاه خروس از بام افتاد و مرد.» دختران با شنیدن مرگ شاه خروس مدهوش و بی‌اختیار آش داغ را بر چهره‌شان ریختند و پرشیون به خانه شدند.
مادر وقتی آنان را با صورت گداخته، پرسوز و سوخته می‌بیند، جامه‌دران به سویشان پر می‌کشد و می‌گوید: «الهی مادرتان بمیرد، صورت‌تان را چه شد که سوزیده و سوخته است.» گفتند: «دختران چرا چهره بخواهند، و پدر کپل برای تکیه‌گاه، آب چرا تیره نگردد، بز شاخ خم نکند، درخت بی‌برگ و بر نگردد، کلاغ پر نریزد، تشنی رخ نکند وقتی می‌بینیم شاه خروس از بام افتاد و مرد.» مادر آهی عمیق از نهاد برکشید و رو به دختر بانگ برآورد که: «کارد را بیاور.» دختر شتابان کارد را آورد. مادر مصمم در چشم به هم زدنی سینه‌اش را برید و به تن تنور چسبانید. دختران متحیر و حیران گفتند: «مادر چرا سینه‌ات را بریده‌ای و به تنور چسبانده‌ای.» مادر با همان صلابت بی‌اظهار عجز و درد گفت: «مادر چرا سینه نسوزاند؟دختران چطور چهره آش‌آجین نکنند؟ پدر سرین نبرد؟ آب چرا تیره نگردد؟ بز شاخ خم نکند؟ درخت بی‌برگ و بر نگردد، کلاغ پرهاش را نریزد، تشنی رخ نکند وقتی که می‌بینیم شاه خروس از بام افتاد و مرد.»

پی‌نوشت:
۱: Tashni: در مازندران ماکیان برحسب سن و جنس نام‌های مشخص دارند از جمله‌ی آن «تشنی» است که به معنای دختر به حساب می‌آید یا مرغی که هنوز تخم نکرده است.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه‌ها

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *