افسانه های مازندرانی – معبد پیر قسمت دوم

 افسانه مازندرانی معبد پیر قسمت دوم: این افسانه طبری درمورد زندگی قبیله‌ای و سنت‌های آن است…

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان طبری  افسانه طبری

افسانه مازندرانی معبد پیر

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان طبری , افسانه طبری , افسانه های شمالی , داستان های شمالی

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – معبد پیر قسمت اول

پدر ادامه داد: «در واقع، شاید بتوان گفت که پدربزرگ هیچ‌وقت فرصت عشق‌ورزی نداشت. تا آنکه خان قبیله در یک نبرد غافلگیرکننده کشته شد و رسم برآن بود که تمام نزدیکان خان با غلامان و اسبان زنده‌زنده با او به گور می‌شدند. پدربزرگ درنگ نکرد و در یک فرصت باورنکردنی دختر خان را بی‌هوش کرد و شبانه‌ همراه با دو دوست وفادارش که در تمامی مدت اسارت با او بودند، گریختند. آن‌ها چند شبانه‌روز در گریز بودند و می‌دانستند در صورت دستگیری به خاطر شکستن سنت فبیله به خاک و خون کشیده می‌شوند. دختر وقتی به هوش آمد که دیگر دیر شده بود و عشق نیز، غمگینی دور از قبیله بودن او را ربوده و خاطره‌های شیرین گذشته را برای همیشه کم‌رنگ کرد، زیرا آنان جنگاوران ستیزه‌جویی بودند که رنج نمی‌شناختند بلکه زندگی را در لحظه بر روی اسب دوباره زنده می‌کردند. پدربزرگ پس از فرار با کمک دوستش، قبیله‌ی خود را از منطقه‌ی نبرد بیرون برد تا آنان در اثر این فرار دچار زبانه‌ی آتش انتقام اتحاد قبایل سکایی نشوند.»

پسر همه‌ی این‌ها را دوباره در ذهنش زنده کرد و به پدر که بر وی حادثه‌ها رفته بود عاشقانه نگریست و بعد سری تکان داد. آنان همچنان خاموش پیش می‌‌رفتند تا آنکه معبد از فرازی مشرف بر آن نمایان شد و پسر به محض دیدن معبد رو به جانب پدر نگریست تا ببیند چه واکنشی دارد اما پدر هیچ به رخ خود نیاورد و حتا نگاهی به پسرش نکرد بلکه با وقار به رفتن ادامه داد.

وقتی به میدان‌گاه معبد رسیدند، هر دو از اسب پیاده شدند. پسر اسب پدر را یدک اسبش کرد و از او گامی چند فاصله گرفت. پدر لحظاتی به اطراف نگریست و بعد رو به سمت پسر کرد. پدر قامتی افراشته داشت. بلندبالا، با پوستی روشن و چشمان آبی. او به تمام معنا یک مرد کاسی بود. نگاه در نگاه هم دوختند. پدر لبخندی زد. رویش را برگرداند و به سمت معبد رفت. معبدی کهنه، بی‌در و پیکر که با سنگ و ساروج ساخته بودند. پسر طبق سنت می‌بایست آنقدر پدر را در گرسنگی نگه می‌داشت تا بمیرد و این رسم بود و پس از مرگ باید شاهد چگونگی نابودی جسد وی باشد. اگر مرده را پرندگان می‌خوردند مرده بخت رستگاری داشت و اگر جانوران درنده زودتر سر می‌رسیدند این اقبال کمتر می‌شد. بدشانسی زمانی بود که جسد دست‌نخورده باقی می‌ماند. همه‌ی این چیزها را پسر می‌بایست به قبیله گزارش می‌کرد.

با این همه چیزی پسر را می‌آزرد، به این خاطر شب را بی‌آنکه چشم برهم زند سحر کرد، چهره‌ی به خنده واشده‌‍ی پدر در آخرین لحظه برایش رازگونه بود. پیش خود فکر کرد، پدر و دیگران آن همه رزمیدند، تمکین نکردند و حالا باید این‌گونه تسلیم مرگ شوند. به نظر چقدر می‌تواند بی‌معنا باشد. بغض گلویش را می‌فشرد. قامت مردانه‌ی پدر در دیدار آخر او را برانگیخت تا بیشتر اندیشه کند. پذیرش چنین مرگی در درک او نمی‌گنجید. شکستن چنین سنتی هم آسان نبود. پدر در پدر این رسم حتا در سخت‌ترین شرایط به اجرا درمی‌آمد بی‌هیچ چون‌وچرایی، منتها این نکته را از پدربزرگ پدرش آموخته بودکه در برار مرگ ناهنگام باید ایستاد. عزم را جزم کرد و پیش از آنکه هوا روشنی را تیغ بزند به آستانه‌ی در معبد درآمد. سایه‌ی او، پیرمرد هوشمند را از جا پراند و با چوب‌دستی خیز برداشت. وقتی گفت: «پدر منم!» آهسته شنید که : «زود آمدی.» پسر قلبش فرو ریخت. رنگش کدر شد. عرق سردی همراه با لرزشی خفیف اندام او را فرا گرفت. هضم سخن پدر بسیار سخت بود، دقایقی در سکوت گذشت. روشنی هوا چهره‌ی هر دو را خسته و شکسته نمایان کرد. پدر پشت به دیوار با پاهای درازکش او را نگاه می‌کرد. پسر، سر پایین داشت. پدر فهمید که باید سخنی بگوید پس گفت: «خیلی خسته به نظر می‌رسی؟» پسر فرصت یافت تا آنچه اندرون او را این همه خلیده، بیان کند و بپرسد: »تمام شب در این اندیشه بودم که آن خنده‌ی معنادار شما یعنی چه؟! و این بود که بی‌قرار صبح سحر به دیدارتان آمدم.» پدر آرام لبش را گزید. پاهایش را جمع کرد. چهره‌اش را گشود و اشاره کرد پیش‌تر بیاید و بنشیند. پسر، همان کرد و او با صدای زنگ‌دار که پرقدرت می‌نمود شمرده‌شمرده آغاز سخن کرد، بازتاب صدایش قلب پسر را می‌لرزاند. پدر پراکنده از هر دری گفت و گفت تا رسید به آنجا که بگوید: «خنده‌ام از این بود که من هم پدرم را به همین معبد آوردم زیر آن درخت سرخدار¹، با این تفاوت که من مانند تو نبودم که تا این اندازه در این زمینه بیندیشم که پدربزرگم با آن فرارش می‌خواست چه درسی به ما بیاموزد.» پسر به میانه‌ی حرفش آمد و گفت: «ببین پدر، هیچ‌وقت فراموش نکن پیشینیانمان انسان‌های نترس، دلاور اما به موقع سنت‌شکن بودند؛ خودت را نگاه کن در آخرین لحظات نمی‌خواهی تسلیم محض مرگ شوی به این خاطر چوب‌دستی را در اختیار گرفته‌ای تا در مبارزه بمیری و این درس بزرگی برای ما باید باشد تا از این به بعد در قبیله‌مان رسم پیرکشی را ریشه‌کن کنیم و به این کار ناپسند پایان دهیم.» پدر احساس کرد روح پدربزرگ خود را در چهره‌ی پسرش می‌بیند با همان هیبت و با همان شکوه؛ دستی به تأیید بر دوشش زد و گفت: « با تو موافقم.» صدای پدر طنین آهنگینی در گوش پسر ایجاد کرد چنان که چهره‌اش به خنده باز شد و گفت: «پس اسب‌ها را زین کنیم.»

پی‌نوشت:
۱: نماد اندوه و سوگواری است.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه‌ها

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *