افسانه های مازندرانی – معبد پیر قسمت اول

بیشتر راه در سکوت گذشت. پسر هرازگاهی نگاهی به چهره‌ی چروکیده و قامت تکیده‌ی پدرش می‌انداخت…

افسانه های مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه مازندرانی  افسانه طبری

افسانه مازندرانی معبد پیر

افسانه های مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه مازندرانی , افسانه طبری , داستان طبری , افسانه های شمالی

داستان طبری

بیشتر راه در سکوت گذشت. پسر هرازگاهی نگاهی به چهره‌ی چروکیده و قامت تکیده‌ی پدرش می‌انداخت که دیدگان پرصلابت او، تصویر رخدادهای فراوانی را در ذهنش تداعی می‌کرد که خانمان پدری‌اش در فرار از آن، به ناگریز از سرزمین‌شان کنده شدند و به جانب کرانه‌ی مرکزی جنوب دریای کاسپی¹ کوچ کردند. آنان پس از پشت سرگذاشتن یک رشته رنج طولانی در رویارویی با طبیعت و آدمیان، کنار رودی در دل جنگل به دور از هر نگاه کنجکاوی، ساکن شدند و پس از گذشت ده‌ها سال توانستند به لحاظ نفر و دام، توانی بیابند و آیین طایفه را برقرار سازند و رسم‌ها را به موقع به اجرا درآورند.

پدرش بارها از زبان جدش واقعه‌ی فرار او را از جنوب شرقی دریای کاسپی به جانب جنوب مرکزی آن دریا برای وی بازگفته بود. بیان دلاوری‌ها، بی‌باکی‌ها، خونریزی‌ها و رفتارهای پرخشونت حاکم بر مناسبات قبایل مو را بر تن آدم سیخ می‌کرد. قبایلی با نژادهای گوناگون، زبان‌ها متفاوت، آیین‌ها، رسم‌ها، اعتقادات و باورهای نه چندان مشترک. پدر می‌گفت: «پدربزرگ، در تربیت قبیله به دلیری بسیار حساس و پی‌گیر بود. ترس را در نهاد تک‌تک اعضای قبیله کشته بود. در جدال‌های بی‌امان با مردمان شمال شرقی دریای کاسپی که مانند توفان سر می‌رسیدند، ترسیدن حکم مرگ قبیله را داشت. جنگ و ستیز، گاه چنان پیاپی و پردوام بود که ناچار همه‌ی زندگی بر روی اسب و ارابه می‌گذشت و تمامی بودن در گرو خالی نکردن میدان بود. در واقع قبیله همیشه در حال تجهیز بود که سبک و پرتحرک باشند تا در شرایط بسیار سخت و دشوار بتوانند سریع و پرقدرت جابه‌جا شوند. عاطفه‌های فردی، دلسوزی‌های خانوادگی و هر نوع دلبستگی وقتی که بود و نبود قبیله در میان بود معنا و مفهومی نداشت. از دست دادن پیران، کودکان و یا بیماران تنها حسرتی بود پنهان که برای برخی‌ها فقط سوز روان را در پی داشت بی‌هیچ تظاهری. بنابراین، همه چیز در لحظه ختم می‌شد و غصه‌ای برای فرداها نمی‌ماند زیرا کثرت حادثات پیاپی گذشته، را بسیار کم سوتر جلوه می‌داد.»

شیارهای چروکیده‌ی تن و جان پدر پر بود از آن همه حوادث و رویدادهای باورنکردنی، از جمله کشته شدن پدربزرگش در چنگال پرقدرت ببری جوان بود که با یک حرکت، ناله را در سینه‌ی آن پیلتن برای همیشه خفه کرد. اگرچه پدر سر رسید و ببر را با تمام سرسختی که داشت تکه پاره کرد و بعد تمام قبیله کشته‌ی آن حیوان را به آتش کشیدند و بعد خاکستر آن را به باد دادند، زیرا آنان آموخته بودند که در چنین لحظاتی باید خشم بورزند، نفرت به سینه بگیرند و اشک‌ها را بسوزانند. در این هنگام، اسبان در زیر پای چابک‌سواران به دو دست برخاسته و با صدای قمچی²هایی که فضا را می‌ترکاند، شیهه‌ی هراسناکی سر می‌دادند و سگان گله، پرهیاهو سواره‌ای را پیاده می‌کردند. درواقع جنبنده‌ای را جرئت گذر از کنار قبیله نبود و این همه تصویر، در طی سال‌ها پیش دیدگان پدر، به رقص اشباحی شباهت داشت که سایه‌های آن رمزگونه، قدرت را در روان قبیله پشتیبانی می‌کرد و لبخندی آرام را در چهره‌ی روشن و چشمان آبی اما خسته‌ی پدر می‌نشاند.

پدر، نام پدربزرگ را همیشه با احترام یاد می‌کرد و با یاد او غرور می‌یافت البته این ادب را از پدر آموخته بود که خود دلیر مردی بود کم‌نظیر. پیران قبیله پدر را سایه‌ی پدربزرگ، بر سر قبیله می‌دانستند. با همان هیبت و با همان شکوه، او نیز همسرش را از یک قبیله‌ی سکایی³ ربوده بود با این تفاوت که پدربزرگش در اثر خیانت یکی از همراهان اسیر شده بود و پدر داستان آزادی پدربزرگ را هرازگاهی با لذت فراوان تعریف می‌کرد که: «پدربزرگ پس از اسیر شدن بارها فرصت داشت اما این کار را نکرد زیرا دست خالی به قبیله برگشتن یک عمر سرشکستگی در پی داشت. البته همسر او که دختر خان بود جنگاور کم‌نظیری بود که همیشه شراب گیاه هوم۴ را در کاسه‌ی سری می‌نوشید که در نخستین نبرد به آن دست یافته بود و آن کاسه، سر پسر رئیس قبیله دشمن بود که بارها به آنان هجوم آورده و دام‌های آن‌ها را با خود برده و مردانشان را کشته بود. پدربزرگ می‌دانست با چه هماوردی روبه‌رو است (دختر خان) ضمن آنکه آن دو از دو قبیله، دو زبان و دو نژاد مختلف بودند. منتها دلدادگی چیز دیگری است که مرز نمی‌شناسد. اگرچه هر دو اعتقاد به اصول پهلوانی داشتند و بارها دوش به دوش یکدیگر علیه مهاجمان جنگیدند اما هیچ‌گاه این نزدیکی را خصوصی نکردند و به سنت قبیله خیانت نورزیدند اما در حین نبرد در لحظات سخت، فراوان برای آنان پیش می‌آمد که به موقع در دفاع از یکدیگر، حریف را خاک می‌کردند و سینه‌اش را می‌دریدند، لحظاتی که عشق را عمیقاً در نهاد آنان برافروخته می‌کرد و گونه‌های آنان از سرخی به خون می‌زد. اما همه در سکوت همه در نگاه، آن هم در لحظه‌ای تلاقی داشت و بعد هرگز به دیده نمی‌آمد. عشق خاموش، سایه‌ی وجودشان شده بود. با این همه پس از اسیری پدربزرگ، آنی از نگاه یکدیگر دور نبودند.»

پی‌نوشت:
۱: کاس، کاسی، کاسپی و کاسپیان مردمی بودند که در پیش از تاریخ و قبل از ورود آریاییان در سراسر کرانه‌ی جنوبی دریای مازندران سکونت داشتند.
۲: تازیانه، شلاق
۳: از اقوام باستانی که در نیمه‌ی دوم هزاره‌ی دوم قبل از میلاد از خاستگاه‌شان که بین دیوار چین و آسیای مرکزی بود به حرکت درآمدند… گروهی از آنان از جنوب دریای مازندران از طریق خاک‌داهه‌ها، هیرکانه‌ها، تپورها، آماردها و کادوس‌ها به سمت غرب (آذربایجان) رفتند. بنا به آثار به دست آمده‌ی باستان‌شناسی گروه‌هایی هم در جنوب دریای مازندران ساکن شدند.
۴: hum؛ گیاهی است که از آن مُسکری تند به دست می‌آید و مستی فوق‌العاده‌ای ایجاد می‌کند.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – معبد پیر قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه‌ها

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *