افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت آخر

پسر دانست تمامی آن شرط‌ها کلاه شرعی مرگ اوست. نه چنین اناری است و نه فرشی به آن بزرگی و نیز کسی پیدا می‌شود که یک تنه یکصد من برنج پخته شده را بخورد…

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه طبری

افسانه مازندرانی وَک

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه طبری , داستان طبری , افسانه های شمالی

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت اول

پسر دانست تمامی آن شرط‌ها کلاه شرعی مرگ اوست. نه چنین اناری است و نه فرشی به آن بزرگی و نیز کسی پیدا می‌شود که یک تنه یکصد من برنج پخته شده را بخورد. چاره‌ای نبود. شرط را پذیرفت و از کاخ خارج شد و به قصر خویش رفت.
پریزاد از آشفتگی‌اش حادثه را حدس زد. آرام در برش نشست. اما هیچ نگفت. شهزاده به سخن آمد و تمامی آن رخداد را بر زبان آورد. خشمی تلخ بر چهره‌ی پریزاد نشست. دستی به موهایی پرپشت شوهرش کشید و گفت: «فردا به لب آبگیر برو و مادرم را صدا کن. به او بگو دخترت بیمار است. کوچک ‌ترین انار را بده برای او ببرم و تو آن را به کاخ می‌بری و همان‌جا می‌مانی تا انار خورده شود.» مرد جوان همان کرد. لشکریان شاه تنها توانستند نیمی از انار را بخورند. شاه با نهایت شگفتی شاهد صحنه بود، اما به روی خود نیاورد. اجابت شرط دوم را خواست. شهزاده به کاخ آمد، ماوقع را تعریف کرد. پریزاد تبسمی کرد و گفت: «باز به لب تالاب برو و از مادر بخواه که دخترت مهمان دارد، کوچک‌ترین فرش را به تو بدهد.» شهزاده رفت، فرش را به کاخ برد. سپاهیان همگان بر روی آن نشستند و هنوز بخشی از فرش خالی بود. شاه در اندیشه فرو رفت. وزیر به او گفت: «انتظار این دو کار از آن پریزاد می‌رفت، اما شرط سوم در توان هیچ کس نیست.» شاه از پریشانی به‌در آمد و به پسر امر کرد شرط آخری را فردا به انجام می‌رسانی.
شهزاده نگران به کاخ برگشت. پریزاد علت آشفتگی او را جویا شد. شهزاده از سختی شرط فردا گفت. پریزاد آرام به او نزدیک شد و دستانش را در میان دو دست خود گرفت و گفت: « سلطان من، سلطان سرزمین ما، فردا نیز به لب آبگیر برو و از مادرم بخواه که من گفتم پدربزرگ را بفرست. دیگر پریشانی معنا ندارد. فردا همه چیز تمام می‌شود.» شازده از لحن قاطعانه‌ی همسرش دریافت فردا جدال نهایی است. به این عشق پرغرور بالید. فردا به لب برکه رفت. مادر را صدا کرد و او از آب به‌در آمد. گفت: «دیگر چه شده است؟» شهزاده گفت: «دخترت پیغام داد بابابزرگ بیاید.» مادر کمی به فکر فرو رفت. بعد رو کرد به به او و گفت: «باشد تو برو. مبادا پشت سرت را نگاه کنی.» شهزاده لحظه‌ای درنگ نکرد. پرشتاب به سوی کاخ خود رفت. وقتی به همسرش رسید به پشت سرش نگاه کرد ناگهان در میان دستان مرد تنومندی قرار گرفت. پریزاد فریاد کشید: «بابابزرگ، همسرم است.» بابابزرگ مانند جوجه‌ای او را رهانید و از پریزاد پرسید که چرا از او خواست که بیاید؟ پریزاد تمامی قصه را بازگفت. پدربزرگ چون شیری خشمگین به غرش درآمد که کاخ کجاست؟ به او نشان دادند. از آنان خواست از خانه به‌در نیایند تا او برگردد.
پدربزرگ به محض ورود به محوطه‌ی کاخ به سراغ آشپزخانه رفت. آشپز و برنج را بلعید. بعد به درباریان حمله کرد. خبر به شاه رسید که دیوی همه چیز را می‌بلعد و به کاخ او نزدیک می‌شود. شاه فرمان داد سپاهیان وارد صحنه شوند. پدربزرگ تمامی سپاهیان، درباریان و نگهبانان را از پای درآورد و به شاه و وزیر رسید. با تمام خشم آنان را تکه پاره کرد. خبر در سراسر سرزمین شاه پیچید. مردم به جان آمده یکپارچه بیرون آمدند و جشنی بزرگ برپا داشتند و شهزاده را به پادشاهی برگزیدند و پدربزرگ در میان شادی و هلهله به برکه برگشت.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *