افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت سوم

به اندرون وارد شدند. کاخی شاهانه یافتند. استقبالی نیکو به عمل آمد. پذیرایی آغاز شد. جام‌ها به گردش درآمد…

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان مازندرانی  افسانه طبری

افسانه مازندرانی وَک

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , افسانه طبری , افسانه های شمالی

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت اول

به اندرون وارد شدند. کاخی شاهانه یافتند. استقبالی نیکو به عمل آمد. پذیرایی آغاز شد. جام‌ها به گردش درآمد. بوی کباب و آهنگ رباب کاخ را فرا گرفت. شادخواری تداوم داشت. شازده از همسرش خواست که از پوست غوک به‌در آید و جامی برای شاه به گردش درآورد. پریزاد نپذیرفت. شهزاده علت را پرسید. پریزاد به آرامی گفت: «پدرت با دیدن من از خود به‌در می‌شود.» شازده گفت: «چنین نیست.» پریزاد گفت: «چطور؟» شهزاده پاسخ داد: «تو عروس او هستی.» پریزاد گفت: «آدمیزادگان این چیزها را در جبه نمی‌دارند. بیا از این کار حذر کن.» شهزاده پافشاری کرد. پریزاد ناگریز به احترام شوهرش پذیرفت. از جامه‌ی غوک به‌در آمد. خویش را آراست. پوست سپید برف‌گونش مانند ابریشم می‌درخشید. چشمان سیاه و شاداب او در میان مژ‌ه‌های بلند جلوه‌ای پرفریب یافت. اندام کشیده‌اش در میان جامه‌ی حریر، پر وقار و باشکوهش کرد. تاجی کوتاه زرنشان با نگین‌های زمردین بر پیشانی نهاد که چشم هر بیننده را مبهوت می‌کرد. همه انگشت به دهان و شاه محو تماشای عروس خود، که خرامان‌خرامان پری‌گونه یا سینی زر و جامی در آن به سویش گام برمی‌داشت. گیسوان لخت و بلندش تا به تهیگاهش می‌رسید. در پیشگاه شاه باادب ایستاد و در نهایت وقار جام را به او تعارف کرد. شاه انگار انسانی از جهان دیگری آمده باشد به او نگریست. جام را گرفت و لاجرعه سر کشید. جام را دوباره به میان سینی نهاد. تبسمی شیرین بر لبان غنچه‌گون عروس نشست. چشمان سیاه بادامی‌اش لحظه‌ای در نگاه سلطان گره خورد که با فرود آوردن مژه‌ها جان از سینه‌اش ربود. با همان متانت، چون شهبانویی شکوهمند، بدون آنکه به شاه پشت کند، از مجلس محو شد. شاه شوریده حال به وزیر نگاه کرد و وزیر با سر اشاره کرد که : «گفته بودم.» شاه پس از آن نماند و به کاخ خود شد. چند روزی با وزیر به رأی‌زنی پرداخت و توطئه شکل گرفت.

هفته‌ای از واقعه گذشت. سلطان، پسر را به حضور طلبید و گفت: «خاتون که بود؟» پسر شادمانه پاسخ داد: «همسرم» شاه سری تکان داد و گفت: «همسرت» به یکباره مانند ترقه ترکید و نعره کشید: «تو به ما دروغ گفتی. قورباغه‌ای را به جای همسرت به ما نشان دادی. بنابراین باید در انتظار مجازاتی سخت باشی تا عبرتی باشد که دیگر ما را نفریبی. اما بنا به علاقه‌ای که به تو دارم از زندان و قتل تو درمی‌گذرم . اما شرط‌‌هایی دارم که باید انجام بدهی.»

پسر با تعجب گفت: «چرا؟» سلطان هیبت یک گرگ را یافت و چنان خشمگین بر سر او فریاد کشید که پسر گامی به عقب رفت. «فریب دادن شاه فریب دادن خداست. فریب دادن مردم خداجوی ما یعنی مرگ. تو همه‌ی ما را به سخره گرفتی.» دستانش را به سوی آسمان گرفت و گفت: «خدایا از گناه ما درگذر. سرزمین ما را از دروغ پاک گردان و ما را در پناه خود گیر.» وزیر نیز هنگام دعا دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و در آخر آمین گفت.

شاه که خشمناک می‌نمود رو به پسر کرد و گفت: «چاره‌ای نداری. یا شرط‌ها را به جا می‌آوری یا کشته خواهی شد.» وزیر دنباله‌ی سخن شاه را گرفت و گفت: «کاری بس خطرناک کردی. پدرت شعله‌ی آتش بود. روزهاست به دامنش می‌افتم که به جوانی و دلیری‌ات رحم کند. اما به تو بگویم شاه نه از برای خود و مردم بلکه به خاطر آنکه تو حرمت سایه‌ی خدا و نماینده‌ی او را در روی زمین در نظر نگرفتی و شکستی برافروخته است. با این همه تو بلندبخت‌ترین شهزداه‌ی این سرزمینی. هیچ‌گاه به مغزم خطور نمی‌کرد که سلطان در نهایت خشم آن هنه از عاطفه‌ی انسانی سرشار باشد که جگرگوشه‌اش در حضور آن‌همه مردم او را بفریبد و او از خونش درگذرد. توبه کن. زانو بزن. در پیشگاه شاه توبه کن. من افتخار می‌کنم که جان‌ را نثار چنین سلطانی کنم.

پسر، مبهوت آن همه تعزیه‌خوانی، به یاد سخن همسرش افتاد، امام دیگر دیر شده بود. تنها دنبال فرصتی بود که از کاخ بگریزد. بنابراین سر فرود آورد و سپاس گفت و چهره‌ی ندامت به خود گرفت و شرط را جویا شد. شاه در میان تخت سلطانی طوری قرار گرفت که نیم‌رخش به جانب او بود. سگرمه‌اش را درهم کرد و شرظ‌ها را به نحوی بیان کرد که انگار نعمتی بزرگ به پسرش ارزانی می‌دارد. «نخست آنکه اناری بیاوری که تمامی لشکریانم آن را بخورند. دوم فرشی یگستری که همه‌ی سپاهیانم بر روی آن بنشینند و سوم صد من برنج پخته شده را یا خودت می‌خوری یا کسی را می‌آوری که آن را به تنهایی بخورد.»

قسمت چهارم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت چهارم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *