افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت دوم

نوبت به پسر سوم رسید. شاه سرمست می‌نمود. با دست اشاره کرد. شهزاده بی‌درنگ انار را در دامان پریزاد نشاند…

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان مازندرانی  داستان طبری

افسانه مازندرانی وَک

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان مازندرانی , داستان طبری , افسانه طبری , افسانه های شمالی

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک )  قسمت اول

نوبت به پسر سوم رسید. شاه سرمست می‌نمود. با دست اشاره کرد. شهزاده بی‌درنگ انار را در دامان پریزاد نشاند. ناگهان چشمان شگفت‌زده‌ی جمع حضور پریزاد را که در پوست غوکی فرو رفته ود در کنار خود حس کرد. باور آنکه شهزاده به قصد، چنین کرده باشد در ذهن‌شان نمی‌گنجید. بنابراین ساز و خوانشی سر نگرفت و گلبانگی برنخاست. سلطان به پاخاست و نعره زد که: «دوباره انارزنی به گردش درآید.» انار بار دوم به دامان پریزاد آمد. مجلس نفس بریده بود. نگاه‌های شگفت‌زده و نگران به سوی پسر سلطان کشیده شد که مصمم بود و با اقتدار و بی‌اعتنا از غرش خشم پدر که دستور پرتاب سوم انار را می‌داد، خود را آماده‌ی انداختن انار کرد. با اعتماد به نفس بی‌نظیر بدون آنکه دستخوش فضای حاکم بر مجلس شود که به نحوی به او می‌فهماند که از تصمیم خود برگرد، انار را در مرتبه‌ی سوم به دامان پریزاد نشاند. وزیر پیش‌دستی کرد و سر به در گوش شاه برد و گفت: «سلطانا، شاید حکمتی در کار باشد. صبوری کن.» شاه نگاه تندی به او انداخت، سخنی نگفت و از مجلس به‌در شد. در گام نخست در تنبیه پسر نافرمان دستور داد برای هر یک از آن دو پسر کاخی درخور اهدا شود و به پسر سوم خانه‌ای قدیمی در کنار اصطبل واگذار کنند.

از قضا روزی سلطان بیمار شد. به عروس اول پیام آوردند که برای شاه بیمار آشی تدارک ببیند، پاسخ داد: «آش پختن نمی‌دانم.» به عروس دوم گفتند، او نیز پاسخ داد تاکنون آشی نپخته است. وزیر از شاه خواست که از عروس سوم بخواهد. شاه گفت: «آن دو آدمیزاد بودند، نمی‌دانستند. از قوراغه چه انتظاری می‌توان داشت.» وزیر به شاه نزدیک شد و گفت: «آن عروس تو قورباغه نیست، بلکه پریزاد است. تو خودت نیز این را می‌دانی.» شاه نگاهی پرمعنا به ویز کرد و گفت: «باشد به او بگویید.» پریزاد آشی خوش‌طعم و لذیذ پخت و فرستاد که شاه با خوردن آن از ناخوشی به‌در آمد. دستور داد فردا نیز چنین کند. پریزاد فردا در کنار آش مقداری خاک قرار داد و فرستاد. شاه پسرش را به حضور طلبید که این خاک چیست؟ پسر شاه تبسمی کرد و گفت: «عروس تو می‌گوید خانه‌ی قدیمی کنار اصطبل خاک‌ریز دارد.» شاه دستور داد کاخی بزرگ در بیرون شهر در یک منطقه‌ی خوش آب‌وهوا برای آنان برپا سازند.

قصری دلگشا در میان باغی پرصفا با چشم‌اندازی بی‌نظیر ساخته شد. پریزاد و همسرش در نهایت پاکیزگی و نظم در آن سکنا گزیدند. جاری‌های پریزاد که آدمیزاد بودند روزی تصمیم می‌گیرند که به خانه‌ی جاری سوم بروند. آنان به هنگام ورود به محوطه‌ی کاخ، فضا را عطرآگین و پرگل و چمن دیدند و اندرون را آراسته به فرش‌های خوش‌رنگ و شاد با پرده‌های حریر نقش‌دار. همه چیز بیانگر نظم و ترتیب بود. جاری‌ها بنا به تعریف و تمجید که چگونه این فضای دل‌انگیز را با بوی خوش آمیخته می‌دارد. پریزاد سخنان آنان را سبک یافت، بنابراین گفت: «فاضلاب هفت دستشویی را بر در و دیوار مالاندم این‌گونه شد.» آن دو انگار که به راز بزرگی دست یافته باشند دیگر چندان نماندند، راهی خانه‌های خود شدند و آن کردند که شنیده بودند. تمامی کاخ آنان پر از تعفن و گنداب شد.

شاه در همان روزها به وزیر خود گفت: «هوای دیدار پسرانم به سرم زده.» وزیر گفت: «اندیشه‌ای نیکوست. در امر خیر حاجت هیچ استخاره نیست.» دستور حرکت صادر شد. آنان را جمعی کوچک از درباریان و فراشان همراهی می‌کردند. نخست به کاخ پسر بزرگ خود درآمد آنقدر کاخ بد و مشمئزکننده یود که بدون لحظه‌ای توقف از آنجا دور شدند. کاخ پسر دوم نیز همان وضع را داشت. شاه رو به وزیر کرد و گفت: «خب، حال چه کنیم؟» وزیر گفت: « تردید به خود راه نده، به سوی کاخ سوم برویم.» شاه گفت: «اینان آدمیزادگان‌اند، چنین‌اند. آن غوک دیگر جای خود دارد.» وزیر گفت: «درمورد آش که چنین نبود.» شاه سری به تصدیق تکان داد و گفت: «حق با توست.» وزیر گفت: «اگر یاد مبارک باشد، گفته بودم که او قورباغه نیست، بلکه پریزاد است که رخ پنهان می‌کند.» شاه نگاهی پرمعنا به وزیر کرد و بی‌هیچ سخنی به راه افتاد. بوی خوش گل‌های باغ کاخ، مشام آزرده‌شان را تلطیف کرد. و نشاطی خوش به آنان دست داد. انواع درختان میوه، جالیزهای متعدد، سبزی‌های خوش‌طعم همراه با دیدنی‌های فراوان که شاه را به شگفتی وا داشت. به اندرون شدند. کاخی شاهانه یافتند.

قسمت سوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت سوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *